این روزها
خیلی نا آرامم نمی دانم چرا چیزی یا کسی از درونم خبر از اتفاقی شیرین را
برایم می آورد اصلا یک جا نمی توانم بن شوم هی مثل فر فرجه دور خودم می چرخم در کل
آرام و قرار ندارم .
...............................
تو با من بودی گفتی برو پی کارت دست ور دار از این حرفا ...
...............................................
عصرگاه
دیروزبیستم خرداد ماه امید را بردم کانون زبان ایران جوان کلاس زبان ثبت نامش کنم خانم محترمه ای که پشت میز نشسته بود گفت : ترمی
چهل و پنج هزار تومان من هنوز بین ترم و ماه
ودوره و اینجور حرفها را درست
تشخیص نمی دهم ، یعنی هر ترم چند روزدرماه کلاس هست را نمیدانم ، اصلا ترم یعنی
چه؟ برای اینکه پیش خانمه کلاسی هم گذاشته باشم گفتم این خیلی خوب است که ترمی
اینقدر می گیرید!!
...........................
چغندرنخند.
........................................
بعد از
ثبت نام با امید راهی کاشان شدیم مدتها بود که دوست داشتم یا بهتر بگویم آرزو
داشتم که یک دوربین حرفه ای بخرم اما برایم مقدور نبود گذاشته بودم بعد از جهیزیه
دخترم که جور کردم فکری هم برای خرید
دوربین بکنم که الحمد و اله ازدریای پر تلاطم خرید جهیزیه به سلامت عبورکردم و به
ساحل آرامش خودم رسیدم .
........................................
آخیش ، های های چقدر خوب راحت شدم ... فکر کرده ای پیرت را در می آوریم حالا اولشه ! تا تو باشی تشکیل خانواده ندی.
..................................................................
دربین
جاده کاشان بودیم که تلفن همراهم زنگ خورد پشت خط آقای زینعلی بود زینعلی بچه
کاشان است و رشته تاریخ خوانده است یک بارهم به بیدگل آمده بود و از چند جای تاریخی
بازدید کرد او از من خواست تا در جلسه ای که بزودی برای استان شدن خطه کاشان
برگزار خواهد شد شرکت کنم در ضمن از من خواست که این موضوع فعلا محرمانه بماند شما
هم به کسی مخصوصا اصفهانی ها نگوید جلسه لو میرود هر کس دوست دارد می تواند به من
اطلاع دهد او را با خود به آن جلسه ببرم .
...............................
ها برو که رفتیم...
........................................
به خیابان
شهید رجایی میرسیم ماشین را در پارکینگ جنب پاساژ صفوی پارک می کنم یارکینگ به
خرابه شام بیشتر شبیه است تا به پارکینگ مدرن شهری مثل کاشان .
................................
ببوسم پای خوب
شهردار را...
................................................
همراه با
امید وارد پیاده رو می شوم کمی بالاتر گروهی از پسران و دختران جوان خوشگل یک
متینگ تبلیغاتی برای حسن روحانی کاندیدای رئیس جمهوری تشکیل دادند و شخصی هم
ازپشت تریبون از خصوصیات او می گوید:
آی برم راننده را این کلاج و دنده را....
....................................................
خودمان را
به زور از بین جمعیت حالی به هولی جوان که
در هم ول می خورند رد می کنیم به داخل پاساژی میرویم در روبروی ما مغازه آقای بهمن یار
است فروشنده تجهیزات و دوربین های عکاسی و فیلمبرداری دقایقی در جلو ویترین مغازه
اش می ایستم و چشمم را به انواع دوربینهای داخل ویترین می اندازم .
گوگولی مگولی های من هیچی برام مثل شما نمیشه...
.......................................................
سالها ست
که در فکر خرید یک دوربین خوب عکاسی هستم این چند ماهه همه سایتهای عکاسی را در
اینترنت زیر و رو کردم و بیش از چند صد دوربین را رصد نمودم حقیقتش در این همه مدل
گم شده ام و حق انتخاب برایم مشکل است با چند نفری هم در این رابطه مشاوره هایی
انجام دادم که برایم مفید بود.
به داخل
مغازه میروم اول سلام می کنم و بعد خودم را معرفی میکنم با شنیدن نامم شخصی به نام بیدگلی زاده که گویا شریک آقای بهمن یار
است نگاهی به من می اندازد و می گوید من هم بیدگلی هستم اما سالهاست که مقیم
کاشانم.
ادامه
مطلب را روزهای آینده بخوانید.
........................................
چی دادش.. روزهای آینده .