احوالت چطوره خدا ؟

عادت دارم اغلب روزها هنگام طلوع خورشید ساعتی را در دشت و صحرا قدم بزنم .

در این قدم زدنهای صبحگاهی رمزهایی وجود دارد بین من و کسی که همراه من است .

عبادت همیشه به سکون و به رکوع  و قنوت و سجده نیست گاهی به گفتگوی خودمانی با خالق است هنگام حرکت هنگام طواف و گردش .

 همه جا حرم است و همه جا مَحرم باید مُحرم شد.

احوالت چطوره خدا ؟

دو سه روز است برای همه  چیز و همه کس وقت دارم به غیر از تو

من را ببخش که لطفم کم شده اما الطاف شما هر لحظه با من است ....

 

پختم

شهر ما  روزهای بسیار گرمی را سپری می کند و اکثر روزها گرمای بالای 50 درجه را دارد.

دیروز بعد از ظهر رفته بودم کارگاه نجاریم مثلا کار کنم حرارت عجیبی از در و دیوار به من هجوم می آورد با وجود روشن بودن کولر اما باز هم تحمل گرما بسیار سخت بود.

یک قوقو که فصل بهار در کارگاهم لانه درست کرده بود و دوتا جوجه در آن پرورش داده بود دوبار به لانه قدیمیش برگشته  و تخم گذاری کرده است .

قو قو در این گرمای سگ کشه روی تخمهایش خوابیده بود و داشت له له می زد من روبه او کردم و گفتم از روی تخمهایت  بلند شو بروی یک جای خنک یپدا کن تا از گرما هلاک نشوی در این گرما تخمهایت خود به خود جوجه می شوند .

میخوام دوربین بخرم / قسمت اول

این روزها خیلی نا آرامم نمی دانم چرا چیزی یا کسی از درونم خبر از اتفاقی شیرین را برایم می آورد اصلا یک جا نمی توانم بن شوم هی مثل فر فرجه دور خودم می چرخم در کل آرام و قرار ندارم . 

...............................

تو با من بودی گفتی برو پی کارت دست ور دار از این حرفا ...

...............................................

عصرگاه دیروزبیستم خرداد ماه امید را بردم کانون زبان ایران جوان کلاس زبان ثبت نامش کنم  خانم محترمه ای که پشت میز نشسته بود گفت : ترمی چهل و پنج هزار تومان من هنوز بین ترم و ماه  ودوره  و اینجور حرفها را درست تشخیص نمی دهم ، یعنی هر ترم چند روزدرماه کلاس هست را نمیدانم ، اصلا ترم یعنی چه؟ برای اینکه پیش خانمه کلاسی هم گذاشته باشم گفتم این خیلی خوب است که ترمی اینقدر می گیرید!!

...........................

چغندرنخند.

........................................

بعد از ثبت نام با امید راهی کاشان شدیم مدتها بود که دوست داشتم یا بهتر بگویم آرزو داشتم که یک دوربین حرفه ای بخرم اما برایم مقدور نبود گذاشته بودم بعد از جهیزیه دخترم که جور کردم  فکری هم برای خرید دوربین بکنم که الحمد و اله ازدریای پر تلاطم خرید جهیزیه به سلامت عبورکردم و به ساحل آرامش خودم رسیدم .

........................................

 آخیش ، های های چقدر خوب راحت شدم ... فکر کرده ای پیرت را در می آوریم حالا اولشه ! تا تو باشی تشکیل خانواده ندی.

..................................................................

دربین جاده کاشان بودیم که تلفن همراهم زنگ خورد پشت خط آقای زینعلی بود زینعلی بچه کاشان است و رشته تاریخ خوانده است یک بارهم به بیدگل آمده بود و از چند جای تاریخی بازدید کرد او از من خواست تا در جلسه ای که بزودی برای استان شدن خطه کاشان برگزار خواهد شد شرکت کنم در ضمن از من خواست که این موضوع فعلا محرمانه بماند شما هم به کسی مخصوصا اصفهانی ها نگوید جلسه لو میرود هر کس دوست دارد می تواند به من اطلاع دهد او را با خود به آن جلسه ببرم .

...............................

 ها برو که رفتیم...

........................................

به خیابان شهید رجایی میرسیم ماشین را در پارکینگ جنب پاساژ صفوی پارک می کنم یارکینگ به خرابه شام بیشتر شبیه است تا به پارکینگ مدرن شهری مثل کاشان .

................................

 ببوسم پای خوب شهردار را...

................................................

همراه با امید وارد پیاده رو می شوم کمی بالاتر گروهی از پسران و دختران جوان خوشگل یک متینگ تبلیغاتی برای حسن روحانی کاندیدای رئیس جمهوری تشکیل دادند و شخصی هم ازپشت تریبون از خصوصیات او می گوید:

 آی برم راننده را این کلاج و دنده را....

....................................................

خودمان را به زور از بین جمعیت حالی به هولی  جوان که در هم ول می خورند رد می کنیم به داخل پاساژی میرویم در روبروی ما مغازه آقای بهمن یار است فروشنده تجهیزات و دوربین های عکاسی و فیلمبرداری دقایقی در جلو ویترین مغازه اش می ایستم و چشمم را به انواع دوربینهای داخل ویترین می اندازم .

گوگولی مگولی های من هیچی برام مثل شما نمیشه...

.......................................................

سالها ست که در فکر خرید یک دوربین خوب عکاسی هستم این چند ماهه همه سایتهای عکاسی را در اینترنت زیر و رو کردم و بیش از چند صد دوربین را رصد نمودم حقیقتش در این همه مدل گم شده ام و حق انتخاب برایم مشکل است با چند نفری هم در این رابطه مشاوره هایی انجام دادم که برایم مفید بود.

به داخل مغازه میروم اول سلام می کنم و بعد خودم را معرفی میکنم با شنیدن نامم شخصی  به نام بیدگلی زاده که گویا شریک آقای بهمن یار است نگاهی به من می اندازد و می گوید من هم بیدگلی هستم اما سالهاست که مقیم کاشانم.

ادامه مطلب را روزهای آینده بخوانید. 

........................................

چی دادش.. روزهای آینده .

 

زیر آسمان شبهای تابستان

طبیعت بدن من گرم است مدتی هم هست که هوای این روزها خیلی داغ شده است در حد مشعل المپیک .

 زیاد نمی توانم روزها در آفتاب بمانم مثل بقیه موجودات دیگر دنبال سایه ساری می گردم تا خودم را خنک نگه دارم تا گرما زده نشوم .

چند شبی است میروم جایم را در حیاط خانه می اندازم و زیرستاره های شب آسمان شهرم می خوابم .

خوابیدن در هوای آزاد شب برای خود لذتی دارد به شرط اینکه همسایه ها نصف شب آهسته از ماشین هایشان پیاده شوند و درب خودرو و یا در خانه هایشان را محکم به هم نزنند و در حیاط خانه هایشان آواز نخوانند و صداهای ناهنجار از خود خارج نکنند و...ملاحظات دیگر که بماند.

دیشب وقتی توی حیاط خانه در رختخوابم آله انداخته بودم اول کمی به مناظره های نامزدهای رئیس  جمهوری فکر کردم و حرف وحدیث های آنها برای رسیدن به قدرت، لحظه ای هم به این فکر کردم چطور آنها چند ساعت نشسته بودند و با هم بحث می کردند مگر احتیاج به دستشویی نداشتند و اگر این وسط کسی حال مزاجی خوبی نداشت برابر این همه جمعیت که به طور زنده آنها را می دیدند باید چه کاری بکند شاید در آن وسط  خورده چیزی هم رها شده باشد که خوشان می دانند و آقای حیدریان  .

سر شب یک ملخ کوهان دار در حیاط خانه امان دیدم که بیش از ده سانت قد داشت و پاهایش هم مثل جک جرثقیل مظلومی بلند بود ولی زیاد در خودم به امر کشتنش توجهی نکردم و با خود گفتم بگذار حیوان خدا آزاد زیست کند و شعری هم  به همین مناسبت برایش خواندم  "مزن بر سر ناتوان دست زور... " 

گربه لاغر اندامی که گویا بچه های کشور اتیوپی آن را در محله ما تار کرده بودند سر دیوار خانه امان نشسته بود به او هم توجهی نکردم و با شعری از پروین اعتصامی با صاحب گربه همراه شدم .

  ای گربه چه شد که رفتی نا گاه / بس روز گشت و هفته و ماه ...

گاهی صدای پریدن ملخک را به این طرف و آن طرف می شنیدم و نگاه گربه را هم دنبال می کردم که او را زیر نظر داشت و در همین حال و هوای رصد آنها بودم که خوابم برد .

خواب خوشی بودم در خواب می دیدم آقای روحانی رای آورده و رئیس جمهور شده است آقای روحانی در اولین سخنرانی اش بعد از پیروزی اش اعلام کرد که یارانه ها را تا سه برابر افزایش میدهد بدون اینکه قیمتها بالا برود و همه مردم خیلی خوش به حالشان بود و شادی می کردند .در همین حال و هوای خواب بودم که ناگهان ضربه محکم وسنگینی را درقسمت حساس پایین تنه بدنم حس کردم طوری که سرو کونم به ناگهان از درد و وحشت از زمین کنده شد چشمانم که به محیط عادت کرد گربه را دیدم که با چنگالهایش ضربات سهمگین و تخریب کننده ای را بر آن نقطه حساس پایین تنه وارد می کند و آماده می شود تا با دندانهای تیز اهریمنی خود گازی هم بزند .

گربه را به طرفی پرت کردم که پا به فرار گذاشت بلند شدم و چراغ حیاط را روشن کردم ناگهان متوجه شدم ملخی که سر شب دیده بودم ودلم به حالش سوخته بود از روی پاچه ی زیر شلواریم پایین افتاد تازه متوجه شده بودم ملخک در جنگ و گریزی که با گربه داشته به آن نقطه بدنم جسته بوده است و گربه او را تعقیب کرده و در آن نواحی او را گم کرده و با چیز دیگری اشتباه گرفته است.

 با لنگه کفشی ملخ را کشتم و ازسر دیوار خانه به داخل کوچه پرتابش نمودم گربه که روی دیوار شاهد کارهایم بود با سرعت خود را به کوچه رساند تا شام شبش را میل کند این در حالی بود که من تا صبح از درد آن منطقه حساس نتوانستم بخوابم.

 

 

عقلم از خانه به در رفت اگر می این است

از خانه ما تا قبرستان امامزاده حسین راه زیادی نیست اگر چند دقیقه ای به آرامی قدم بزنم به آنجا میرسم بعد از فوت پدرم اغلب غروبها به قبرستان میروم تا نثارشادی روح همه اموات  و گذشتگان مخصوصا گذشتگان خانواده خودم ومرحوم پدر فاتحه ای بخوانم.

رفتن هر روزه به قبرستان هرچند کمی از عقل دنیایی به دور است اما آدمی را به یاد سفری می اندازد که زود یا دیر در پیشروی دارد و به فکر اینکه چه باید کرد تا مسافرکاروانسرای این دنیا توشعه ای مناسب برای مقصد آخرت به همراه خود بردارد.

اکثر غروبها در گورستان شاهد آدمهایی هستم که بر مزار گذشتگانشان نشسته وفاتحه می خوانند آنها منتظر روز خاصی شبیه شب جمعه یا روز جمعه نمی نشینند تا در روزهای که یاد کردم به یاد امواتشان خیرات و یا فاتحه نثار کنند.

یکی از کسانی که بیشترغروبها برای فاتحه خوانی به قبرستان می اید آقای علی اکبر مرشدی است  که با ادب فراوان مینشیند و انواع دعاها را با صدا و نتی خاص می خواند  گذشته از مردگان زندگان اطراف خودش را هم ازفیض دعا بهرمند می سازد. او فرزند استاد ماشاله مرشدی نجار معروف قدیم بیدگل است که زیر سباطه مسجد رحیم  خلوص ( خروس ) مغازه نجاری داشت .

دو سال قبل یک روز ظهر برای نمازوهمچنین گرفتن چند عکس به مسجد رحیم خلوص رفته بودم بین دو نمازآقای مرشدی  شروع به دعا خواندن کرد از آن دعاهایی که بر دلم نشست .

 دیروز به بهانه فاتحه خوانی به نزدیکش رفتم و باب صحبت را باز نمودم  آقای مرشدی کمی از پدرش استاد ماشاله نجار برایم صحبت کرد و گفت پدرش در زمان جوانی به بیماری سختی مبتلا میشود که درمانی ندارد و نذر می کنند اگر خوب شود برای زیارت شاهزاده حسین با دست خودش معجری چوبی بسازد شبی خواب می بیند که دستوری می گیرد تا ساخت معجر زیارت امامزاده حسین را آغاز نماید روز بعد در حالی که وضع جسمی اش بهتر میشود با کمک مردم شروع به ساخت معجر می کند تا آن زمان زیارت شازده حسین بیدگل بدون معجر بود استاد بهبودی خود را به دست می آورد و بیش از هشتاد سال عمر می کند.

آقای علی اکبر مرشدی روایات بسیار میداند که برایم تعریف میکرد  یکی از آنها را در اینجا برایتان می آورم

چون به روز انتخابات نزدیک میشویم کمی روایت را خودم دست کاری کردم تا به روزتر باشد .

..................................

روایت شده است زمانی که خداوند حضرت آدم را به خاطر نافرمانی و خوردن گندم به روی زمین تبعید کرد مدتها حضرت آدم تنها و سرگردان در دنیا قدم میزد وشاید خود را سرزنش می کرد که این چه کار بدی یود که من کردم نونم نبود آبم نبود حوریه خوشگلم نبود شیرو عسل بهشتیم نبود این چه کاری بود که من کردم  و هی خودش را ندامت می کرد و دستش را محکم بر روی دستش می زد.

 خداوند برای حضرت آدم تنها وغمگین کمی غصه خورد لذا به فرشتگان دستور داد تا با خود از بهشت سه هدیه برای حضرت آدم به زمین ببرند و از آدم بخواهند تا از میان این سه هدیه  ( ایمان ، عقل و حیا ) یکی را انتخاب کند و برای خود بردارد تا از تنهایی در بیایید و این هدیه  همدم و راهنمای او در دنیا باشد  این اولین باری بود که آدمی حق انتخاب داشت البته مثل اکنون شهر ما زوری وشیخی  و ریئس هیئتی هم در کار نبود که به آدم  دیکته کند آن را که ما می گوییم انتخاب کن و گرنه ... خداوند به آدم نوعی دمکراسی  اطاع فرمود و این اولین باری بود که آدم به چیزی که دوست داشت می توانست رای بدهد.

حضرت آدم از میان آن سه هدیه  " عقل ، ایمان و حیا " بعد از کلی مشاوره و تبلیغات فرشتگان که از تمام کانال های تلویزیونی که در اختیار داشتند و بنرهایی که بر درختان و سخره ها وکوهها ی زمین  آویزان کرده بودند  عقل را برای خود انتخاب کرد  و برداشت ، فرشتگان از ایمان و حیا خواستند تا با آنها به بهشت بر گردند اما ایمان و حیا  اعتراض کردند که حق ما خورده شده است .

 ایمان و حیا به فرشتگان گفتند ما نمی توانیم با شما برگردیم چون ما بدون عقل نمی توانیم در هیچ کجا حضور داشته باشیم ما سه برادریم که بدون هم هیچ کاری را نمی توانیم درست انجام بدهیم.

 ایمان بدون عقل و حیا معنا ندارد، حیا بدون عقل و ایمان امکان ندارد و عقلی ضعیف است که حیا و ایمان با خود نداشته باشد .

خدواند به فرشتگان دستور داد تا ایمان و حیا را هم به انسان هدیه بدهند که در کارهای انسان  مشاورو همراه  عقل  او باشند سپس فرشتگان به انسان یاد آور شدند که راه سعادت تو در این دنیا برای رسیدن دوباره به جایگاهت در بهشت استفاده درست از این سه هدیه است عقل ، ایمان و حیا و اگر برای این هدیه های بهشتی اهمیتی قائل نباشی و آنها را کم اهمیت بشماری ودرست از آنها استفاد نکنی نمیتوانی راه مستقم رسیدن به سعادت واقعی را پیدا کنی و به بیراهه خواهی رفت و چه بسا که باز مورد غضب الهی قرار گیری و در دنیا و آخرت به دره های ظلمت سقوط کنی .



آقای علی اکبر مرشدی در کنار منبر قدیمی مسجد رحیم خلوص  اثر مرحوم استاد ماشاله مرشدی

آپم

آرنجم روی دسته صندلیست

چانه ام میان کف دستم جا خوش کرده

و نگاهم به این صفحه خیره مانده است

نوشته های تو را می خوانم

گاهی می خندم ، گاهی لذت می برم ، گاهی غمگین می شوم و گاه از خودم و نوشته های تو بدم می آید

علف گوشواره ای

 بهار سال گذشته در مورد چند نوع گیاه که در دشت های اطراف بیدگل رشد می کند مطالبی همراه 

 عکس در این وبلاگ گذاشتم که مورد علاقه بازدید کنندگان قرار گرفت امسال هم قصد دارم در مورد

 چند نوع گیاه دیگر که  در این منطقه رشد می کنند مطالبی بنویسم.

البته این نوع مطالب و نوشته ها مشکلی از جامعه ما کم نمی کند اما کمی از درد های بی انتهای آن می کاهد.

علف گوشواره ای نام یک نوع گیاه است که بیشتر در میان مزارع  گشت باقالا رشد می کند

 ارتفاعاین گیاه در موقع رشد کامل بیش از یک متر است و با گلهای بسته ای شبیه به گوشواره زیبایی خاصی دارد .

آقای عباس مبینی یکی از کشاورزان دشت فیض آباد بیدگل معتقد است اگر آنها را  از میان مزارع

 جمع نکنیم سال آینده تمام مزرعه را فرا می گیرند .




دروغ ...


اگر قرار باشد بین دو جلسه وبلاگ نویسان و خبرنگاران یکی را انتخاب کنم همنشینی با خبر نگاران

 را ترجیح می دهم چون خبرنگاران دروغ های دیگران را می نویسند اما وبلاگ نویسان دروغ هایی

 که از خود می سازند را می نویسند.



آمار را نگاه کن...

از میان تعداد نظراتی که در یکی دو روزگذشته برای من ارسال شد ه است بیشترشان  فحش  و ناسزا بوده بعضی ها هم عقده های چندین ساله با همسایه ، حکومت ،کارفرما  یا  زن وبچه و دوستانشان را سر من خالی کردند چرا چون جنبه نقد ادبی یا به قول خودشان بی ادبی را ندارند.

ما یا باید ننویسیم یا جوری  باید بنویسیم که دیگران خوششان بیاید وآنها دوست داشته باشند با صد تا سلام وصلوات بر این و آن و تعاریفهای بیخودی از کسی یا جایی و الا عاقبت کارما با موش دایان است .

 در انتهای دیشب تعدا آمار بازید وبلاگم را می دیدم مشاهده کردم نسبت به روزهای قبل دو برابر شده وقتی خوب  به این موضوع فکر کردم دیدم بخاطر نوع ادبیاتی بوده که در پست هم اندیشان بکار برده بودم گویا دوستان خواننده وبم ادبیات جدیدی را کشف کرده بودند هی می آمده اند و از خواندنش سیر نمی شده اند البته نویسندگان و خوانندگان محترم ومحترمه ی این شهر همیشه ی خود را پشت نقاب فرهنگ و ادب ، مذهب و آدم حسابی بودن مخفی می کنند اما نمی دانم چرا دوست دارند ازجام ادبیات  ها برو که رفتیم هم کمی میل بفرمایند .

شخصی چند روزه به نام خودم برای خودم فحش ارسال می کند که البته فکرمی کند که توانسته است به این طریق من را مجبور به حذف آن پست کند وخیلی خوشحال بود اما هرگز چنین نبود بلکه چند تن از دوستان درقسمت پیام خصوصی ، تماسی تلفنی و پیامک از من خواستند یا نوع ادبیات آن پست را تغیر دهم یا آن پست را حذف کنم.

امروز صبح کامنتی برایم رسید که شاید به برای شمای وبلاگ دار هم ارسال شده باشد ،  شخصی به نام دهقانی  که من را فرهیخته خطاب کرده بود  وخواسته بود که روز پنجشنبه در جلسه فرهیختگان آران و بیدگل شرکت کنم .من کلمه فرهیخته را به درستی نمی دانم یعنی چه اولش فکر کردم این هم نوعی فحش است بعد فهمیدم نه بابا این کلمه خیلی مهم است ومعنی اش واژهایی مثل فرهنگ انگیخته  یا فرریخته یا جیزی شبیه اینها باشد .

اگر ما حالا تمام ایران را بگردیم ده تا آدم فرهیخته پیدا نمی کنیم بقول پروین : آن پارسا که ده خرد وملک رهزن است ....چه برسد به شهری مثل آران وبیدگل البته این جلسه نوعی حسودی یا چشم وهمچشمی نسبت به جلسه نیک اندیشان در بیدگل است با تعریفی دیگر وکلاسی بالاتر دوسال قبل هم در ایام نوروزمن دعوت شده بودم رفته بودم کانون عربیان جلسه ای مثل این ، یک کلیپ نشان دادند که در آن به شیخ احمد روحانی ما که نماینده فرهیختگان بیدگل بود خندیدند وتوهین کرده بودند فرهیختگان بیدگلی هم روی صندلی جیکشان در نیامد و این موضوع را مانند استخوان کلفتی که در گلویشان مانده باشد به زورقورتش دادند و هضم کردند و آخ نگفتند.

شماها بروید شاید به فرهنگ انگیختگیتان اضافه شود. 

...  پست آخر سال  ...

سال نو را خدمت همه ی خوانندگان وبلاگم ودوستان وبلاگ نویس تبریک عرض می کنم امید دارم سال خوبی را پیش روی داشته باشید .

بدلیل مشکلی که در قسمت کد نظر دهی وبلاگ دوستانم بوجود آمده است مدتی است که نمی توانم کامنتی را برای کسی ارسال نمایم برای همین از همه وبلاگ نویسان عزیزعذز خواهی می کنم .

.............................

یک سال دیگرهم گذشت ، یک سال به سن ما اضافه شد و از عمر ما کم شد امید وارم حاصل این جمع و تفریق کمال انسانی باشد نه بیهودگی حیوانی ...

عمر بگذشت به بی حاصلی و بلهوسی / ای پسر فکر دگر کن که به پیری برسی...

تفکر من بر این است که آدمهای معمولی که هیچ گونه دیدگاه هنری در هیچ زمینه ای  را ندارند و اثری را از خودخلق نمی کنند ، مدت عمرخود را مانند راهی می بینند که باید به اجبار در طول آن حرکت کنند و با مرگ به انتهای راه زندگی دنیایی خود برسند .

  در نظرمن گذران زندگی این گونه انسانها  مانند کش لاستیکی می ماند که هر چه ازسالهای عمرشان می گذرد این کش کشیده تر می شود و در آخرین سال عمرشان  که دیگر جایی برای کشش  بیشتری در دنیا ندارند ناگهان کش پاره شده آنها را به سرعت به گوشه ای از دل زمین پرتاب می کند و بعد از مدت کوتاهی دیگر نام و نشانی از آنها باقی نمی ماند .

اما انسانهای که درطول زندگی خود نیمه نگاهی هم به عرض زندگیشان  دارند و یا همیشه در عرض زندگی حرکت می کنند نه در طول آن کش زندگیشان در حد مختصری کش پیدا می کند و هیچ گاه پاره نمی شود و بعد از مرگ آنها را برای همیشه جاویدان نگه می دارد .

شعرای نامی ما دانشمندان بزرگ دنیا ، هنرمندان و کاشفان وانسانهایی که به هر دلیل نام نیکی را از خود به یادگار گذاشتند آدمهایی بود ند که به جای طول زندگی در عرض آن حرکت کردند  .

سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز / مرده آنست که نامش به نکویی نبرند

کلام آخر : عرض زندگی جایی برای دنیا پرستی نیست جایی برای وحشی گری نیست جایی برای ثروت اندوزی نیست ...عرض زندگی را باید با نورالهی دید نه فانوس شیطان . 

در احوالات منابع طبیعی

اگرشما یک روز  وقت کنید و ازدشت های اطراف حسین آباد کویر شروع کنید وتا آن طرف سفید شهر کشتی بزنید ونگاهی دقیق تر به منابع طبیعی اطراف این شهر ها و روستاهای حوزه استحفاظی شهرستان آران و بیدگل بیندازید  شاهد این موضوع خواهید بود که هر کس که از راه رسیده زمینی را صاحب شده آن را شخم زده وبدون نیاز واقعی به کشاورزی مقداری علف درآن کاشته است ، گروه دیگری هم که وضع مالی بهتری داشته اند دیواری دور زمینها کشیده اند ویکی دوچاه عمیق در آن احداث کرده اند ، اکثر این آدمها نه کشاورزند ونه کشاورز زاده ونه نقشی در توسعه ی کشاورزی منطقه دارند این آدمها زمین خوارانی هستند که خود را پشت نقاب توسعه کشاورزی منطقه پنهان کرده اند که گاه برای تفریح وحتی هوس بازیهای شبانه خود به این چهار دیواری اختیاری هایشان سری می زنند .

اکثر کارخانجات شهرک های صنعتی اطراف  شهرستان آران وبیدگل هم بیشتر شبیه به باغ است تا کارخانه مدیران این شرکت ها با احداث چاه عمیق وکاشت درخت وانواع سبزی وصیفی حتی دامداری نیاز خود وخانواده هایشان را تامین می کنند.

این سالها میزان آب سفره های زیر زمینی مناطق کویری اطراف کاشان و آران و بیدگل به شدت کاسته شده است  و با نشست آب شیرین اندک اندک آب شور دریاچه نمک جایگزین آن می شود. اگر به این شکل افراطی در زدن چاه عمیق پیش برویم در آینده نزدیک ما در ابتدا شاهد قحطی آب و سپس قحطی نان  در منطقه خواهیم بود مدیران شهرستان از هم اکنون باید فکری برای بحران  پیش روی مردم بکنند فردا دیگر دیر است .

در حال و هوای این روزها

1-امروز صبح رفته بودم  خونه کار ، تا درهای چوبی ساخته شده را در منزل شخصی  نصب کنم ، برج دوازده و شب عید که از راه می رسد سرم تقریبا شلوغ میشود و فرصت نوشتن و خواندن و تفریح برایم کمترمی شود.

این روزها حس می کنم خیلی زود از کار خسته می شوم و مثل سالهای قدیم قدرت و توان  کار مداوم را ندارم .

سن که رسید به پنجا فشار میاد به چند جا

 

2- گاهی وقتها بی دلیل هیچ کاری دلم نمی خواهد بکنم کشتیارم میشن برو از نانوایی  در خونه دوتا نون بگیراز سرجایم د تکونم نمی خورم بعضی وقتها بیخودی ناراحتم ، اما اکثر وقتها سر کیفم ،  سرکیف که هستم بیشتر آواز می خونم و دوسه تا بشکن تو مایه های ها برو که رفتیم می زنم.

3-امروز بعد از ظهرباران لطیفی می آمد به پیشنهاد اهل خانه رفتیم صحرا پیاده روی ، طرفای عالی آباد و حامد آباد .

4- بچه که بودم این وقت سال که می شد بعد از باراندگی با بچه ها می رفتیم صحرا تخم صحرایی بچینیم ، تخم صحرایی یا همان قارچ در بیابانهای اطراف بیدگل می رویید و ما کله ی قارچها راجدا می کردیم و همانجا آنها را بطور خام می خوریم .

5- چند روز قبل که با بچه ها به صحرا رفته بودیم  طرافای قلعه تقی آباد از دوردست ها چندتا حیوان شبیه به شغال به ما نزدیک می شدند  نزدیک تر که آمدند دیدم آنها شغال نیستند بلکه گرگها یی به رنگ خاکستری روشنند من زود بچه ها را سوار ماشین کردم یک سنگ بزرگ به علامت نزدن بر داشتم و به طرفشان دویدم و سنگ را دو متری به جلو پرتاب کردم گرگها ایستادند و کمی به من نگاه کردن کمی هم به همدیگر فهمیدم که دارند به من می خندند  داد زدم گفتم اگر راست دارید بیایید جلو یکیشون که جثه ی قویتری داشت و معلوم بود که رئیسشون است کونش را به من کرد و کمی دمش را تکون دادو وبعد بقیه گرگها هم همین کار را تکرار کردند و سپس در پوته های اطراف قلعه تقی آباد متواری شدند به خودم گفتم تو که حال راه رفتن نداری چرا عرض اندام می کنی شانس آوردی گرگها خودشون رفتند وگرنه آبرویت جلو بچه ها می رفت شاید هم کلکت کنده می شد و عده ای از دستت راحت می شدند.!

 

لعنت بر این درود




گاهی به خودم درود می فرستم ، گاهی لعنت

این روزها بین درودها ولعنت ها گیر کرده ام

لعنت بر این درود




نامه ای بر ای نویسنده کتاب پایی که جا ماند

با نوشتن پست " همراه با پایی که جا ماند " در هشتم دی ماه گذشته کامنت هایی برایم ارسال گردید که اغلبشان خصوصی بود.

 چندی قبل کامنتی محبت آمیز از طرف نویسنده کتاب  " پایی که جا ماند " آقای سید ناصر حسینی پور برایم ارسال شد که من را برا آن داشت برای تشکر از زحمات او در خصوص کتاب  ودرد های دوران اسارت ایشان نامه ای از طرف خودم و خانواده  ام برایش ارسال کنم چون نامه طویل است و بیشترجنبه خصوصی برای نویسنده دارد و در آن نظرات خود را پیرامون کتاب و نگارنده دارم  ، و چون می خواهم خوانندگان وبلاگم با ایشان بیشتر آشنا شوند در این پست به قسمتهایی از نامه اشاره  ای دارم تا دوستان با شخصیت آقای حسینی پور نویسنده کتاب و وبلاگ ایشان آشنا شوند.

.....................................................

قسمتهایی از نامه :

... اولین کتاب قطوردوران دفاع مقدسی راکه همسرم خواند کتاب " دا " بود بعد از دا گاهی به من بهانه کتابی می گرفت شبیه به  دا و من مدتی دنبال کتابی در مایه های جنگ بودم.

در یکی از شبهای آخرین روزهای آذر ماه  گذشته ، ماشینم را در کنار خیابان آیت الله کاشانی شهرستان  کاشان پارک کردم و از پله های فروشگاه خانه کتاب شهر پایین رفتم  و از راهنمای فروشگاه در خواست کردم یکی از بهترین کتابها ی سالهای دوران دفاع مقدس را برایم بیاورد و او " پایی  که جا ماند " را از داخل فقسه ها و انبوه کتابهای داخل  فرشگاه برایم آورد.

درست یادم نیست فکر می کنم کتاب را به مبلغ بیست هزار تومانی خریدم و از فروشگاه خارج شدم.

درب ماشین پرایدم را باز کردم وداخل ماشین شدم همسرم در صندلی جلو نشسته بود و منتظرم  ،  او اصلا نمی دانست من به کجا رفته بودم فقط  موقع رفتن بهش گفتم میروم بیرون زود  برمیگردم .

کتاب را به دستش دادم و گفتم این هم " پایی که جا ماند " ، ناهید نگاهی به کتاب انداخت ، من حس کردم کمی حجم کتاب را با دستانش وزن کرد و بعد آن را مانند بچه ای  که مدت هاست گم کرده  باشد به سینه اش چسباند و با دو دستش آن را محکم نگه داشت در چشمهایش برق ملیحی موج میزد که نشان از روزهای پر هیجان خوانش کتاب را داشت .

از همان شب اول شروع به خواندن کتاب کرد قبل از خواندن کتاب عکس های آن را سیر دید به او گفتم چرا اول عکس ها را می بینی گفت : می خواهم در موقع خواندن داستان از قبل با قهرمانان و شخصیتهای کتاب کمی آشنا باشم.

همسرم در مدت کمتر از بیست روز تمام کتاب را خواند و گاه موقع خواندن اشک ریخت و گاه نفرین کرد بر کفار بعثی .

اشک ریخت برای تمام کسانی که برای دفاع از این مرز وبوم در زندانهای مخفی عراق جان دادند و زجر کشیدند و مقاومت کردند و نفرین کرد بر ظالمان و کسانی که اسرا مظلوم و غریب ما را شکنجه دادند و ناجوانمردانه کشتند .

 همسرم می گوید نمی دانم چرا من هر بار بعد از خواندن قسمتی از کتاب زمانی که می خواستم آن را ببندم وبه کنار بگذارم کتاب را نا خواسته می بوسیدم و به کنار می گذاشتم .

در روزهایی که او کتاب را می خواند ه است  یکی اززنهای بستگان ما را خداوند بچه اش می دهد اما گویا به دلیل بیماریهای قبلی که آن خانم داشته است در هنگام زایمان دچار مشکلی در زایمان می شود  همسرم می گوید همیشه برای خواندن دعا برای بیماران به کتابهای مذهبی مراجعه می کردم اما این بار نا خواسته تمسک جستم به روح  شهدایی که غریبانه و مظلومانه در بند اسارت زندانهای مخوف عراق به شهادت رسیده بودند ودر کتاب از آنها یادی شده بود آنها را برای شفا ی مریضه مورد نظر شفیع در گاه الهی قرار دادم و از خداوند خواستم که به حق خون آن بزرگواران در غربت  به خاک سپرده شده شفای آن مریضه  و تولد نوزادش را به سلامتی حاصل کند. که نتیجه گرفتم و بیمار مورد نظر به سلامتی خود و نوزادش از بیمارستان مرخص شدند....

وبلاگ پایی که جا ماند 

http://pw67.blogfa.com/

می روم قایمشم

نمی دانم در کدامین شب ، و در کدامین خوابهای تازه ی زمستانی ام  بود که تو را دیده بودم

شبیه زنی بودی که اکنون نامش را به یاد ندارم

 درعصرگاه یک روز زمستانی ، کنار دیوار خشتیی نشسته بودی و داشتی حمام آفتاب می گرفتی

موهای حنایی رنگت طوری از زیر چارقدت بیرون زده شده بود که با وزش هر نسیم  به این طرف و آن طرف می رفت

نمی دانم شاید نور آفتاب  موهایت را حنایی رنگ نشان می داد

بستنه ای کنارت  روی زمین بود که محکم درش را گره زده بودی

رنگش شبیه چادرشب مادر بزرگم بود که همیشه در پستوی اطاقش نگه می داشت

آن روزها دوست داشتم بستنه  ی مادر بزرگم را یاواشکی طوری که او نفهمد باز کنم و داخلش را ببینم  ، اما هیچ وقت  چنین نشد

تو رو به من کردی و گفتی پسر جون بیا جلو تر ببینم

من آمدم جلو تر ، گفتی تو نون قندی دوست داری ؟

گفتم بله ، گره بستنه ات را باز کردی و از لای تمام چیزهای که داخلش بود پاکت کاغذیی را بیرون آوردی 

دستت را کردی داخل پاکت  و دوتا نون قندی به من دادی

نون قندی ها راکه خوردم ، گفتی بازهم می خواهی ؟

 من هم با تکان دادن سرم به علامت تایید گفتم آره

تو گفتی برو پشت دیوار چشمانت را ببند و تا بیست  طوری که من صدایت را بشنوم بشمار

من هم رفتم  پشت دیوار ، چشمانم رابا دستهایم بستم و تا بیست بلند شمردم

وقتی برگشتم تو رفته بودی ! اما پاکت نان قندی هایت راروی زمین گذاشته بودی

از آن روز تا امروز من هر روز با شیرینی نان قندی های نوشته هایت خوشم

 

چشمانت را ببند ، می روم قایمشم

علحده ای  آلشی  نوشتم

آقای فرماندار سلام

 شما برای پیدا کردن واژه آلشی حتما باید فرهنگ لغت بومی ما آران وبیدگلی ها را زیر ورو کنی تا بدانی   آلشی یعنی چه ، مگر اینکه یکی از همشهری های من در فرمانداری کنارت نشسته باشد و یاواشکیه  تنگ گوشت  معنی اش را بیان کند.

من برای پیدا کردن معنای کلمه لمپنیزم که شما دربین یکی از سخنرانی هایت بکار برده بودی کل کتاب ادبیات  علوم سیاسی جهان را زیر و رو کردم تا بفهمم لمپنیزم یعنی چه و در این میان  رشته سخننات را هم از دست دادم.

لطفا از این به بعد در سخنرانی هایت به جای کلمات اجق وجق ، ضمخت و چغرند غریبه که بیشتردرعلوم سیاسی به کار می رود از واژه های  خودمانی و آران وبیدگلی  فهم استفاده نمایید  تا حسین بیدگلی و حسین لرتان و حسین سوسکی و دکتر حسین ایمانیان و حسین ... بفهمند و رشته  زیبای کلامت را از دست ندهند.

دوست داشتم...

خیلی  دوست داشتم در اینجا عکسی از تو می گذاشتم که نشد

خیلی دوست داشتم شعری برایت می نوشتم که نشد

خیلی دوست داشتم سپاست می گفتم که نشد

خیلی دوست داشتم ...

خیلی دوست ..

دوست .

....................

تنها این فقط یک هنر توست مابقی بماند برای خودم و خودت 

همراه با پایی که جا ماند

این روزها همسرم خانم ناهید سعیدی در حال خواندن کتابی است 800 صفحه ای به نام " پایی که جا ماند " او در مدت ده شب 535 صفحه از این کتاب را خوانده است و تا روزهای آینده هم آن را به اتمام میرساند ، بعد از کتاب  دا  این دومین کتاب قطور سالهای جنگ است که او می خواند.

پایی که جا ماند یاداشت های روزانه ی سید ناصر حسینی پور از آزادگان سالهای دفاع مقدس است ، حسینی پور دراین کتاب از وحشت حاکم در زندانهای مخفی عراق می نویسد در صفحه 532 این کتاب می خوانیم:

 

کنار در ورودی سوله نشسته بودم ، سید علی آشنا در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود از کنارم رد شد. سید علی آدم تودار ، عاطفی و با محبتی بود ، صدایش کردم.

- سید علی! چیه ، چرا ناراحتی ؟

علاقه خاصی به من داشت ، مدتی بود به عنوان ارشد سوله انتخاب شده بود ، آمد کنارم نشست .

- آقا سید! اون پشت سوله یه قضیه ای را دیدم که نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.

- گفتنی است؟

- ستوانیار اسد اله پناهی بچه اصفهان رو می شناسی؟

- آره ، می شناسمش!

اونو پشت سوله دیدم نشسته ، مسواکی دستش ، داره نگاش می کنه و گریه می کنه ، جلو رفتم و گفتم: " ستوان پناهی ! تو چرا گریه می کنی؟ شما بزرگتر ها باید مقابل مشکلات و سختی ها صبور و محکم باشید ، به ما کوچکتر ها روحیه بدهید  مثل اینکه یکی باید بیاد به خودتون روحیه بده " ستوان پناهی مسواکی رو که دستش بود بهم نشون داد روی مسواک نام عاطفه دخترش حک شده بود "گفت : علی آقا ! من آدم تو دارو محکمی ام ، تو ارتش خدمت کردم ، سختی زیاد دیدم ، اما کم آوردم . 

روزی که از خانه خدا حافظی کردم و اومدم جبهه دخترم عاطفه بهم گفت : بابا برگشتی واسم یه مسواک بخر گفتم چشم دخترم ، این مسواک را واس اون خریدم اما دیگر برگشتی در کار نبود، اسیر شدم واون هنوز منتظر این مسواکه!..... 

شبیه سایه های من...

این مرد ، من را با خود می برد

این مرد من را با خود می برد

به نا کجا آباد روزگارم

به دشت حسین آباد ، به فصل خربزه ی گرمک

او من را با بوی دسمبو پیوند میزند

 با بازی های کودکانه ، با عمو زنجیر باف

عمو زنجیرباف بله ، زنجیر منا بافتی بله ، پشت کوه انداختی بله

بابا اومده ... 

نه ، سالهاست که دیگر بابا نیامده و چیزی نیاورده

نه نخودچی ، نه کشمشی ونه صدای چیزی شبیه تو

........

شبیه سایه های من کجایی؟

از عصرگاه این روزهای زمستانی  تا افق چاله های سنبک منتظرت بودم

چقدرساده می آمدی با خنده هایی که هیچ گاه از چهرات پاک نشد

تو بر چهره ی کدامین غم نامه می خندید

کدامین سرود جاودانه وطن را زیر لب زمزمه می کردی

از صلابت کدامین ملت بودی

.....................

این مرد من را با خود می برد

با مهربانی اش

با سادگی اش

با الاغ سیاه چموشش

آرام من

 بعد از تو چموش خواهم شد

آنگاه که بند اسارت این روزها را از گردنم باز کنند

بعد از تو رها خواهم شد

بعد ازتو پُر خواهم شد از خودم

از شعر

از عمو زنجیر باف بله....


( عکس از سید علیرضا بنی هاشمی )

نیایش درونی در معبد شاسوسا

دیروز بعد از ظهر که برای خرید چوب و فراورده های چوبی مورد نیاز کارگاهم می خواستم به کاشان بروم از راننده وانت بارآقای عبداله ولیان خواستم بجای اینکه مثل همیشه و مانند همه مردم داخل آدم از جاده اصلی آسفالت به کاشان برود از میان کوره راه ها و جاده های خاکی و قدیمی و از میان دشت مزرعه نو به طرف کاشان برود آونم گفت : ها برو که رفتیم .

من مزرعه نو را خیلی دوست دارم شاید هیچ چیز به اندازه دیدن غروب سومین روز دیماه 91در دشت مزرعه نو من را آرامم نمی کرد مزرعه نو یک شعر است یک ملودی زیباست  ، دشتی پر از راز و رمزهای باستانی است  ، در میان این دشت بنای معبد شاسو سا قرار دارد و صدای  سهراب سپهری را می شود از جوی آب کنار معبد شاسوسا شنید.

من سالی چند بار به معبد شاسوسا میروم و در دلم در نوعی نیایش درونی که مخصوص خودم است  شناور می شوم وچه حظی می برم در این دقایق قنوت در شاسوسا.

شاسوسا یک معبد کهن وباستانی است چیزی شبیه معبد آناهیتا هر چند سالهاست که شناوری جریان آب را بر روی  دهلیزهای آن بسته اند و صدای اکوی جریان آب را نمی توان دیگر ازگنبد خرابه آن شنید اما هنوز هم شاسوسا دنبال گوش شنوا و چشم بینا می گردد.

در باور و فرهنگ ایرانی آب تقدس ویژه ای دارد و برای نیایش به در گاه ایزد پاک باید در ابتدا با آب طاهر شویم دروازه ورود به در گاه خداوند طهارت است غسل است مسح است و وضوست و شاسوسا مکانی بوده است برای طهارت و نیایش .

آب مظهر روشنایی و پاکی است که پلید و پلشتی را از میان می برد و تقدس و پاکی را جایگزین کثیفی وزشتی می کند. یادم می آید چند سال قبل هم که به دشت مزرعه نو رفته بودم با پیرمردی صحبت کردم به نام حاج محمد مرادآبادی که حدود 80 سال سن داشت او می گفت زمانی که بچه بوده است با مادر بزرگش به معبد شاسوسا می آمد ه است در آن زمان در میان معبد حوض آبی بوده است که  چندین پله از کف معبد پایین تر بوده است آقای مرادی می گفت : که مادربزرگش در آب آنجا وضو می ساخته ودر همانجا به نماز می ایستاده است.


آقای حاج محمد مراد آبادی



سهراب سپهری در قسمتهایی ازشعر خود از معبدشاسوسا یاد می کند و می گوید : 

...اين ديوار، روي درهاي باغ سبز فرو ريخت .

زنجير طلايي بازي ها، و دريچه قصه ها، زير اين آوار رفت .

آن طرف، سياهي من پيداست:

روي بام گنبدي كاهگلي ايستاده ام، شبيه غمي .

و نگاهم را در بخار غروب ريخته ام .

روي اين پله ها غمي، تنها نشست .

در اين دهليز ها، انتظاري سرگراداني بود

« من » ديرين روي اين شبكه هاي سبز سفالي خاموش شد...

كسي روي خاكستر بال هايم راه مي رود .

دستي روي پيشاني ام كشيده شد، من سايه شدم:

« شاسوسا »، تو هستي ؟

دير كردي:

از لالايي كودكي،تا خيرگي اين آفتاب، انتظار ترا داشتم .

در شب سبز شبكه ها صدايت زدم، در سحر رودخانه،

در آفتاب مرمرها .

و در اين عطش تاريكي صدايت مي زنم: « شاسوسا » !

اين دشت آفتابي را شب كن

تامن،گمشده را پيدا كنم، و در جا پاي خودم خاموش شوم .

« شاسوسا»، وزش سياه و برهنه !

خاك زدگي ام را فرا گير.

لب هايش از سكوت بود.

انگشتش به هيچ سو لغزيد .....

..............................

در 28 بهمن سال 89 13هم پستی در باره  دشت مزرعه نو نوشتم که با مراجعه به آدرس زیر می توانید آن را بخوانید :

http://www.bidgoly.blogfa.com/post-368.aspx

خبر فوری



محمد چاوشیان نوش آبادی آتش نشانی که در خرداد ماه سال جاری خارج از شیفت کاری خودجان صد ها مسافر قطار تهران - اصفهان رااز مرگ حتمی نجات داد و من برای اولین بارگزارش آن رادر وبلاگم رسانه ای کردم صبح فردا ساعت 7 از شبکه سوم سیما 

دربرنامه ویتامین ( 3 )  با مردم ایران در مورد این حادثه صحبت خواهد کرد .

لطفا فردا سوم دی ماه  ساعت 7 صبح شبکه 3 سیما را ببیند. 

گزارش خبر خرداد ماه : 

http://bidgoly.blogfa.com/post-616.aspx



خانه دوست کجاست ؟

در گرگ ومیش آخرین روز پاییز سال 91 و درکوچه پس کوچه های اطراف تپه های  باستانی سیلک کاشان حواسم کمی گیج می شود ، نمی دانم چرا دارم از خودم بی خود می شوم ، در دلم دل شوره ای شیرین فوراره می زند . بوی سهراب می آید و بوی انار ترک خورده  ، من در حال و هوای ایران باستان غرقم و در گوش خیالم صدای اساطیر شاهنامه را که در اطراف همین تپه ها رجز می خوانند می شنوم .

نیا را همی بود آیین وکیش / پرستیدن ایزدی بود پیش

نگویی که آتش پرستان بُودند/ پرستنده ی پاک یزدان بُودند

در اینجا بُودی آتشی خوب رنگ / چو مر تازیان را محراب سنگ


 شب یلدا به آهستگی چادر سیاهش را بر روی شهر می کشد و عظمت تپه های سیلک را در پشت پرده سیاه خودش پنهان می کند ، آه که چه غوغای در این کرانه ها ی شهر بر پاست .

 درست نمی دانم از کسی یا چیزی بود که در نا کجا آباد دلم سراغ خانه ی دوستی را می گیرم به نام محمود ساطع ،  شاید از سیاله های روی زمین این اطراف یااز تک درخت کوچه خاکی ، می پرسم خانه دوست کجاست ؟ وناگاه صدای  سهراب را می شنوم که در گوشم می خواند :

نرسيده به درخت
كوچه باغی است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچی
دو قدم مانده به گل

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌مانی ....

.......................

خانه دوست اینجاست


شایعه ها ...


مدتی است که یک شایعه ی جهانی  در بین مردم بیشتر کشورهای دنیا بوجود آمده است که جهان در روز جمعه آینده اول دی ماه از میان خواهد رفت ، حالا به فرض این که زمین کلکش هم  در آن روزخاص کنده شود و ما و آنچه که در زمین وجود دارد هم از بین برویم چه کاری دست ماست که انجام دهیم یا آدمیزاد درمدت حیات خود در این کره خاکی چه گلی بر سر این زمین بیچاره زده است که اکنون زمین ناراحت جدایی خود ازاین آدم دو پا باشد ، آیا جز این است که بشر در طول تاریخ زندگی خود جز فساد و تباهی ، خونریزی و بدتراز همه در این سالهای اخیر انواع جنگ ها و آلوده گی ها چیز دیگری هم به عنوان هدیه و ارمغان  برای این زمین عزیز داشته است.؟

بشر در طول تاریخ پر فراز و نشیب زندگی خود در این کره خاکی انگشتش را به هر سوراخی که توانسته است هم ورکند ، کرده است تا چیز های تازه ای را برای خوردن ولذت بیشتر پیدا کند .

اگر شما یک لحظه در ذهنتان شهر تهرانی را تصور کنید که بدون ساختمان باشد و شما بتوانید از پشت چشمی یک نوع  دستگاه پیشترفته مدرن چاه های کنده شده در زمین این شهرشلوغ را به حالت عمودی و افقی بتوانید ببینید تازه متوجه می شویم که ما چقدر سوراخ کوچک وبزرگ فقط در یک نقطه زمین ایجاد کرده ایم خاب زمین از این چیز ها دردش می آید ناراحت می شود واز دست ما آرزوی مرگ می کند .

 ما از زمین که هیچ از آسمان بالا سر خود هم نگذشته ایم و بزرگترین سوراخ را در آسمان و در لایه اوزون به وجود آورده ایم .

بشربا شلیک هزاران موشکی که دراین پنجاه سال گذشته به آسمان پرتاب نموده است فضای جو بالای سر زمین  بیچاره ی خود را پر کرده از انواع زباله های  عجیب و غریب  که احتمالا آدم های فضایی موجود در آسمان ها به این کارزشت آدم های زمینی به خدا شکایت برده اند . 

ساخت انواع شایعات کار سرگرم کننده و گاه هدفمندی  برای بعضی افراد بوده است که در این میان شایعات دینی و مذهبی و خرافاتی  در بین ادیان  مختلف جایگاه ویژه ای را در میان عوام باز کرده  است ، بطور مثال گاه ما در جامعه ی خودمان می بینیم که نامه ای در بین بعضی از مردم دست به دست می گردد که اگر از روی این دعا صد بار بنویسی و به دست صد نفر دیگر هم برسانی به بهشت خواهی رفت یا فلان امام را زیارت خواهی کرد یا به فلان بیماری مبتلا نخواهی شد یا همین طور الکی الکی یهو ثروتمند خواهی شد و اگر این کار را نکنی تویا سوسک  یا کجول یا حد اقلش بیمار خواهی شد و گروهی از مردم نادان که بیشترشان را زنهای خرافاتی تشکیل می دهند شروع به نوشتن این نامه ها و تبلیغ این گونه شایعات خرافی بین مردم می کنند .

سازمانهای هرمی و گلد کوئستی هم نوع دیگری از شایعات  است که جنبه اقتصادی برای شخص و یا گروهی  دارد ، این دسته از شایعات حتی زندگی های خانوادگی  افراد گول خورده  را از هم می پاشاند و فرد به دام افتاده را به سوی فقر اقتصادی سوق می دهد  .

مادرم تعریف می کند که حدود 53 سال قبل هم شایعه ای در بین مردم بیدگل رونق گرفته بود که تا یک ماه دیگر زمین تمام خواهد شد او می گوید یادم می آید آن سال تابستان بود و فصل خربزه آقا نبات زمان گذشت تا روز حادثه فرا رسید .

 خانه ما در محله دربریگ بیدگل بود اما خانه پدرم  در محله سلمقان ، من در آن روز به محله  سلمقان رفتم تا درکنار افراد خانواده ام باشم  در آن روز با اهل خانه  رفتیم بالای پشت بام  خانه  و در آنجا شاهد مردمانی بودیم که گروه گروه با حیوانات خانگی خود بسوی دشت های مجد آباد و عالی آباد می روند تا شاید بتوانند مانع از بین رفتن خود و اموالشان شوند . دسته ای دیگر هم از مردم بسوی زیارتهای شازده هادی و شازده قاسم و شازده محمد رفته بودند تا دعا کنند که زمین تمام نشود  آن روز به شب رسید و هیچ گونه انفاق خاصی  برای زمین نیافتاد  اما فردای آن رو ناگهان در آسمان  ابری سرخ رنگ پدیدار شد و تگرگی شدید که تا آن زمان من ندیده بودم شروع به باریدن کرد تعجب آور بود که در آن فصل  چنین تگرک شدیدی ببارد اما باز هم جهان تمام نشد .

جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو... 

گنجیشک اشی مشی سر چینه ی ما نشی


دو سه روز است که  باران زورکی و بی مزه ای می آید نه شدت و نه کیفیت و نه لطافت بارانهای ماه ها و سالهای قبلی را ندارد فقط زمین را خیس می کند فقط همین ، بارانی که باد و طوفان و رعد و برق نداشته باشد باران نیست  دل خوش کنه.

می گویند ابرهای ضعیف را با مواد ی بارور کرد ه اند تا بارشی شوند و آلاینده های هوا را بخوابانند خواب وقتی خدا حوصلش نمیرسه باران درست کنه بفرسته پایین چرا به خدا زور می گویید حوصلش نمیرسه دیگه .

 نوشته های زورکی و ضعیف  ما مثل باران های زورکی و بی مزه  ، ضعیف  و بی محتواست برای همین نوشتن در خصوص جلسه وبلاگ نویسان  آران وبیدگلی با مسئول ارداره فرهنگ وارشاد شهر را می گذارم برای وقتی که هم حوصله داشته باشم هم باران نوشتنم بیاد .

درد های مردم آران و بیدگل


چند روز قبل صبح زود جوانی بر اثر برخورد با سرعت گیر غیر استاندارد که هیچ گونه علائم هشدار دهنده هم نداشته است  برخورد کرد و  جان خود را از دست داد ساعتی بعد هم یک نفر دیگر با اصابت با همان سرعت گیر پایش شکست  بخاطر اینکه همه مردم شهر مصدوم نشوند و شهرداری هم خود را تبرئه کند فورا سرعت گیر را برچیدند و توپ حادثه را در زمین پلیس راهنمایی انداختند حالا جواب خون این جوان  مظلوم زن وبچه دار را چه کسی میدهد من نمیدانم اما اگر یک آمریکایی در آمریکا کشته شده بود بارها آن را در رسانها جار می زنند.


ما در شهرمان آران وبیدگل ازاینگونه بی ملاحظه گری های مسئولین بسیار داریم  کوچک ترینش همین درختان کنار پیاده رو نزدیک میدان امام است جایی که ما می خواهیم از خیابان سید الشهدا وارد خیابان امام شویم شاخ وبرگ درختان طرف خیابان را شهرداری به خاطر اینکه مینی بوس هایش خط خطی نشوند بریده است اما شاخه درختانی را که در پیاده رو آویزان شده است را کسی کوتاه نکرده است خدا می داند تا کنون صورت چند دختر وپسر محصل مال را این شاخه های تیز خراش داده است شاید هم چشمی را کور کرده باشد.

امروز برای زدن آمپول رفتم داخل اورژانش کوچک وبسیار شلوغ شهرستان آران وبیدگل خیلی تعجب کردم کارکنان اورژانش همه ماشین های شخصی خود را آورده بودند داخل حیاط کوچک اورژانس  و درست جلو آمبولانسی گذاشته بودند که هر لحطه مردم نیاز مند آن هستند من نمی دام این آمبولانس چگونه از اورژانس خارج خواهد شد خود قضاوت کنید .


چه کسی آمبولانس را آورده داخل پارکینگ عمومی  نمیداند اینجا جای ماشینهای ماست

  


برای تزریق یک آمپول به نرخ بیمه در اورژانس  هزار تومان هزینه می کنیم  آقای محترم اینجا مرکز درمانی شهر است نه کارواش  خصوصی چرا پول ملت را اینطور توش شاش می کنی

در قلمرو ادب و فرهنگ

پدرم بیش از نود سال سن دارد  ، او هیچ وقت نه سواد خواندن داشته نه سواد نوشتن اما همیشه ی خدا چه آن روزهایی که در دشت حسین آباد رعیتی می کرد وچه زمانی که قالی می بافت اشعاری از شاهنامه را با نوعی آوازکه مخصوص خودش بود از برمی خواند گاهی هم اشعارعاشقانه ای از حسینا را زیر لب زمزمه میکرد :

 سه دختر بودن در راه کاشون  / سلیمه وحلیمه و زرافشون

سه تا بوسه گرفتم من از ایشون / یکی صبح ویکی ظهر ویکی شوم ...


 این روزها اودرکنج اتاقش روی تخت خوابیده و بسختی کلامی به زبان می آورد . 

 مادرم ده سالی از پدرم کوچکتر است  هر چند او از دو پا فلج است اما از نظر روحی و فکری زن سر زنده  ای است  سواد نوشتن ندارد اما کتاب خواندنش بد نیست و تقریبا همیشه کتابهایی از شعرای عاشورایی را می خواند من این روزها در تلاشم که خاطرات اورا که اغلب از کودکی و محله سلمقان است را جمع آوری کنم.

غلامعلی وحسن برادرانم سالهای دور گاهی شعر می گفتند شعرهای غلامعلی بد نبود اما چند سالی است که دیگر شعری نسروده است .

محمد برادر دیگرم کاسب کاری است که در خیابان معین آباد لوازم خانگی می فروشد او این روزها در کنار کارش مشغول جمع آوری خاطراتی از دوران گذشته بیدگل وزمان جنگ است چند روز پیش به من می گفت می خواهد برای عید امسال نشریه ای چهار صحفحه ای ازخاطراتش و فرهنگ قدیم بیدگل منتشر کند که من بهش گفتم فرهنگ بعضی از این مردم مثل فرهنگ خلیل آباد دو متر زیر زمین است.

عمویم حاجی ماشاله بیدگلی اهل مطالعه است شاید او به اندازه هفتاد درصد روحانیت بیدگل ما علم دین داشته باشد .

پسر عمویم محمد بیدگلی و خواهرش مهین خانم  بچه های حاجی عباس بیدگلی هم اهل شعر و هنر هستند  امروز یک شعر از محمد بیدگلی پسر عمویم بر دیوار دکان محمد برادرم دیدم که برای گنبد شازده قاسم سروده شده بود  با این مزمون :

گنبد دوار را ، رشک بر این گنبد است / خفته در این گنبد از سلسله احمد است

فخر نکن جرثقیل ، این نه توان تو بود / بلکه توان تو هم ز صاحب مرقد است


  

سخاوت در یک کامنت

قسمت نظرات هر وبلاگ جایی است که خوانندگان وب در آنجا در اصطلاح کامنت می گذارند. کامنت ها به چند دسته تقسیم می شوند:

 اول کامنتهای عبوری  که نویسندگان آنها در ایستگاه سایت بلاگفا مانند گدایان عصا بدست در دروازه شهر منتظر مسافری هستند که بخواهد سواربر اتوبوس بلاگفا شود آنها بی توجه به حال و وضع مسافر زرتی دست گداییشان را دراز کرده یهو کامنتی تبلیغی توی کت مسافر بیچارمی چپانند و از او می خواهند تا ایستگاه بعدی نیاز آنها را بر طرف کنند . تقریبا همه ما بعد از ثبت پستی یکی دو تا از این کامنتها تبلیغی را داریم .

 

گروهی دیگر ،آدمهای تنبلی هستند که با گذاشتن گلی حضور خود را اعلام می کنند اینها چندان کاری به متن نوشته  ندارند فقط میگن ما هستیم ، ماهم آمدیم سراغت ، تو هم بیا.

عده ای هم نقادها هستند که کارشان بسیار خوب است  و نویسنده از آنها بیشترین استفاده را برای درست ترشدن پستش می برد.

بعضی ها در قسمت نظرات غصه هایشان را مینویسند بعضی شادی هایشان را وتعدادی نیازهای جنسی شان را واندکی هم اعتراضات اجتماعی  را فریاد میزنند.

فحش وهتاکی به وبلاگ داران این روزها در شهر ما بیداد می کند هتاکان در کار خود کارکشته شده اند و با توجه به کوچک بودن شهرما و آشنا بودن با نویسنده  حتی ریز زندگی  نویسنده را  میدانند و وبلاگدار را از ادامه کارباز میدارند بنا براین گروهی از نویسندها هستند که با چراغ خاموش و با نامها ی مستعار ادامه کار می دهند.

 

چند تااز ما وبلاگ دارها ی بیدگلی مدتی است که هیچ کامنتی را تایید نمی کنیم حتی کامنتها مثبت را علتش هم این است که وب آزاران منطقه ی ما نویسنده کامنت  مورد تایید قرار گرفته را  رصد کرده  آن را تعقیب می کنند و به سراغش میروند وبا گذاشتن فحشی و ناسزایی خود را بجای نویسنده واقعی وبلاگی جا میزنند که قبلا برایش کامنت مثبت رفته بوده است تا تخم اختلاف را بیشتر بگسترانند.

اما در بین همه این نظرات که برای ما ارسال میشود گاه آدمهایی پیدا میشوند که ما را شرمنده خود می کنند و حتی گاهی اشک ما را در می آوردند وبه ادامه کارنیز امیداور می کنند نمونه اش چند روز قبل شخصی ازشهر دزفول به نام آقای سخاوت در کامنتی ضمن تشکر و تعریف از وبلاگم از خواندن پست ( فاتحه ای برای نوستالژی هایمان  ) قدر دانی کرد ایشان با گذاشتن شماره تلفن خود از من خواست که با او تماس بگیرم در تماس من با او آقای سخاوت بخاطر نوشتن شرحی بر هیئت شا حسینی در بیدگل و داستان خواب ملا محسن فیض کاشانی که از زبان آقا جواد یزلانی ایراد شده بود نسبت به من لطف فرمودند و درقسمتی آقای سخاوت بیان داشت که ما در دزفول گذشته از حسینیه  نامهایی مانند عباسیه ، حسنیه ، زنبیه و... داریم که همه ی این نامها بدون پسوند ویا پیشوند حسینیه بکار میرود مثال هیئت امروزاکبریه ما میرود عباسیه فلان محل...

همچنین آقای سخاوت شماره تلفن آقای احمد صباغی را از من خواستند تا برای حسنیه محلشان آقای صباغی درب فلزی گره کاری شده مثل  درب زیارت شازده حسین بیدگل که در وبلاگم تصویرش آپ شده بود را بسازد.

فاتحه ای برای نوستالژی هایمان...

هر چند در شهر های دیگر ایران روضه خوانی های محرم تازه شروع شده است اما در بیدگل ما تقریبا فاتحه محرم را خوانده اند و درب حسینیه ها راهم بسته اند و هیئتی ها رفته اند پی کارشان و به جز یکی دو حسینیه مثل هاشمیه که از امشب به بعد به مدت ده شب روضه خوانی  و شام بر قرار خواهند بود خبر دگری در بیدگل نیست .

محرم امسال من در حاشیه هیئت ها بودم وبیشتروقتم را صرف عکاسی این روز ها و شبها ی پر تپش کرده ام ، آپلود کردن عکسهای عاشورایی هم انرژی زیادی از من گرفت امیدوارم خود آقا در جایی از من قبول کند.

روز عاشورا با دسته هیئت شا حسینی رفتیم در خانه های مرحومینی که از محرم سال قبل تا عاشورای امسال به رحمت خدا رفته بودند سینه ای زدیم وفاتحه ای خواندیم ، از بچگی هیئت شا حسینی را دوست داشتم  ، گذر از کوچه پس کوچه های محله های قدیمی و خانه هایی که آخرین باز ماندگان نسل های قبل در آنجا وفات کرده بودند من را در این روز عزا غمگین وغمگین تر می کرد و اندوهیگین تر برای آنهایی که قدیمی و با صفا بودند و رفتند و هم برای خانه های خشت وگلی با دلان و پشکم و طارامی که رو به ویرانی هستند.

 فاتحه می خوانم  برای همه چیزو همه کس حتی برای بافتهای فرسوده ی شهرم که به زودی مثل صاحبانشان از میان ما خواهند رفت و حس های نوستالژیکم را با خود خواهند برد .

 فاتحه کلمات عربی نیست که طوطی وار بخوانیم ، فاتحه یک حس روحانیست یک اندیشه ی عرفانی درونیست  که ازطریق قلب به  زبان و از زبان به آسمان می رود و در جایی که نمی دانم کجاست جاودان می ماند جمع می شود وبصورت باران رحمت نثار کس و کسانی می شود که دوستشان داریم  .

هیت شا حسینی  هیئتی خودمانی ، ساده و بی ریاست  با ذکر:

 چه کربلاست امروز چه پر بلاست امروز/ سر حسین تشنه لب به نیزه هاست امروز...

در روزعاشورای امسال و در شا حسینی به دلیل کمبود مداح یکی دو جا ذاکری کردم که می دانم چنگی به دل کسی نزد.

دیشب خانوادگی رفتیم منزل آقای حسین  عباس زاده  مجلس روضه خوانی ، جلسه گرم و خوبی بود وچقدر بر دلم نشست اصولا جلسات  روضه خوانی خانگی آرام تر ، روحانی تر و تاثیر گذار ترند .

 آقای حجت السلام  غنی روحانی جوان ، خون گرم وخودمانیی است من تا کنون سخنرانی و روضه خوانی آقای غنی را در جایی نشنیده بودم تقریبا بر جلسه کنترل داشت و با آرامش سخنرانی میکرد او قرآن را با صوت بسیار خوشی می خواند روی هم رفته ملای خوبی است  .

بعد از آقای غنی آقا جواد یزلانی مداحی کرد در ابتدای کار ده دقیقه ای تقریبا سخنرانی کرد تا مجلس را آماده کند.

 بنظر من اگر آقاجواد یزلانی سخنرانی هم بکند سخنران خوبی است  پخته و باعلم کامل حرف میزند بیان خوبی هم دارد احادیث را هم با نت دانشینی می خواند تعجبم چرا از او دعوت به سخنرانی نمی کنند  به هزارتا از این حرافهای صدا و سیما ما می ارزد که فقط پرستیژ دارند.

آقای یزلانی  در سخنان دیشبش خاطره ای از ملا محسن فیض کاشانی بیان کرد که ازکتاب :  اسرار شهادات نوشته آخوند ملا آقا دربندی شیروانی متوفی به سال 1285 هجری قمری خوانده بود  .

 داستان از این قرار بود که روزی در جلسه ای  ملا محسن با چند تن از دوستانش نشسته بودند وراجع به واقعه روزعاشورا صحبت می کردند در آن جلسه ملا محسن گفته است که اگر من هم در روزعاشورا می بودم هنگام نمازظهر بدنم را سپرتیر های رها شده به بسوی امام می کردم تا تیر های دشمنان به امام نخورد یکی از دوستان ملا محسن به فیض می گوید آقا محسن  آنها که امام حسین را یاری کردند کسانی دیگری بوده اند نه آدمهایی مثل من وشما و ملای کاشانی قبول نمی کند و پافشاری می کند که اگر من هم بودم چنین می کردم.

شب می شود وملا محسن فیض کاشانی به خواب می رود در عالم رویا خود را در کربلا و در روز عاشورا هنگام نماز ظهر می بیند که سپر امام حسین شده است و در این حال دشمنان به سوی امام در حال نماز حمل می کنند و تیر ها از کمانها راها می شود وتیری بسوی ملا محسن می آید ناگهان ملا سرش را پایین می گیردو تیر دشمن از سر او می گذرد وبر بدن امام می نشیند ملای کاشانی از این عمل خود بسیار ناراحت می شود دوبار می ایستد و باز تیر دیگری و باز از ترس سرخود را پایین می آورد وباز تیر بربدن امام می نشیند و این کاررا چندین بار صورت می دهد تا بدن امام پر از تیرو خون می گرددد نا گهان ملا محسن فیض از خواب بیدار می شود وبه حالت پریشان که این چه عملی بود که من در حق امام انجام دادم و ....ملا به این حقیقت میرسد که آنهایی که امام حسین را در صحرای کربلا یاری کردند انسانهایی معمولی مانند ما و بزرگان ما نبودند و... آقا جواد یزلانی  بعد از این حکایت اشعاری هم به زبان عربی و هم به زبان فارسی خواند. من دلیلی نمی دیدم ایشان در جلسه ای که کمتر کسی عربی میداند اشعار عربی می خواند البته آدم را به حس  سطحی می برد اما به عمق معنا نه.

 دیشب دقایقی بعد از روضه فرصتی دست داد تا آقای جواد صدیقیان رابه همراه با جناقش اصغر جندقیان وفرزندش محمد امین را که همگی ا از خیشاوندان نزدیک آقای عباسزاده هستند را ملاقات کنم و بطور کوتاه کمی صحبت کنیم آقاجواد صدیقیان دوربین عکاسی خوبی داشت از آنهایی که من خیلی دوست دارم داشته باشم شاید روزی پولم  به اندازه آن رسید و خریدم آقا جواد چند تا عکس هم از جلسه گرفت فکر می کنم او عکاس خوبی هم باشد تعجبم چرا فتو بلاگی ندارد به او توصیه می کنم هر چه زود تر یک فتوبلاگ برای نمایش عکس هایش برای عموم تهیه کند .

شام روضه دیشب غذای جا افتاده و خوبی بود از آن غذا هایی که کمتر محرم امسال خورده بودم این را نه از روی تعریف بلکه ازاین بابت که بر دلم نشست می گویم  .

در اینجا جا دارد برای تمامی گذشتگانی که سال های قبل بین ما بودند و امسال نیستند مخصوصا مرحومه حاجیه خانم مبینی متعلقه آقای عباس عباس زاده فاتحه ای بخوانیم.

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد....

 

 

ایمنی مقدم بر کار

من نمی دانم رئیس هیئت قاسم بن الحسن بیدگل کیست اما وجه تذکر به او می گویم شما که صدها میلیون تومان پول در حال خرج کردن برای حسینیه و هیئت هستید دو سه هزار تومانش را هم خرج حفاظ پرتگاه جلو حسینیه کنید این شبها مردم کمی سر به هوا هستند اگر یکی در آن سقوط کند چه کسی جوابگو خواهد بود.

دارم به حاشیه می روم


دارم به حاشیه میروم در این روزهای سرد ابری

و دلم به انداره تمام ثانیه های با شما بودن برایتان تنگ است

از خودم دورم ،

سالهاست  خودم را در جایی که نمیدانم کجابود گم کرده ام

کسی نیامد که به دنبالم بگردد 

گرد روزهای بیماریم  هنوز بر پیراهن آبان ماهیم به جاست

در کمدجالباسی  آذر ماه  ، دنبال شال سیاه محرمم می گردم

خاتون دلتنگی هایم کجایی ؟

شب از نیمه گذشته و غمی غریب در غرفه های حسینیه ویرانه فواره میزند