1-امروز صبح رفته بودم  خونه کار ، تا درهای چوبی ساخته شده را در منزل شخصی  نصب کنم ، برج دوازده و شب عید که از راه می رسد سرم تقریبا شلوغ میشود و فرصت نوشتن و خواندن و تفریح برایم کمترمی شود.

این روزها حس می کنم خیلی زود از کار خسته می شوم و مثل سالهای قدیم قدرت و توان  کار مداوم را ندارم .

سن که رسید به پنجا فشار میاد به چند جا

 

2- گاهی وقتها بی دلیل هیچ کاری دلم نمی خواهد بکنم کشتیارم میشن برو از نانوایی  در خونه دوتا نون بگیراز سرجایم د تکونم نمی خورم بعضی وقتها بیخودی ناراحتم ، اما اکثر وقتها سر کیفم ،  سرکیف که هستم بیشتر آواز می خونم و دوسه تا بشکن تو مایه های ها برو که رفتیم می زنم.

3-امروز بعد از ظهرباران لطیفی می آمد به پیشنهاد اهل خانه رفتیم صحرا پیاده روی ، طرفای عالی آباد و حامد آباد .

4- بچه که بودم این وقت سال که می شد بعد از باراندگی با بچه ها می رفتیم صحرا تخم صحرایی بچینیم ، تخم صحرایی یا همان قارچ در بیابانهای اطراف بیدگل می رویید و ما کله ی قارچها راجدا می کردیم و همانجا آنها را بطور خام می خوریم .

5- چند روز قبل که با بچه ها به صحرا رفته بودیم  طرافای قلعه تقی آباد از دوردست ها چندتا حیوان شبیه به شغال به ما نزدیک می شدند  نزدیک تر که آمدند دیدم آنها شغال نیستند بلکه گرگها یی به رنگ خاکستری روشنند من زود بچه ها را سوار ماشین کردم یک سنگ بزرگ به علامت نزدن بر داشتم و به طرفشان دویدم و سنگ را دو متری به جلو پرتاب کردم گرگها ایستادند و کمی به من نگاه کردن کمی هم به همدیگر فهمیدم که دارند به من می خندند  داد زدم گفتم اگر راست دارید بیایید جلو یکیشون که جثه ی قویتری داشت و معلوم بود که رئیسشون است کونش را به من کرد و کمی دمش را تکون دادو وبعد بقیه گرگها هم همین کار را تکرار کردند و سپس در پوته های اطراف قلعه تقی آباد متواری شدند به خودم گفتم تو که حال راه رفتن نداری چرا عرض اندام می کنی شانس آوردی گرگها خودشون رفتند وگرنه آبرویت جلو بچه ها می رفت شاید هم کلکت کنده می شد و عده ای از دستت راحت می شدند.!