کلاس پنجم یا ششم ابتدایی بودم
در کارگاه رنگرزی آقارضا صباغی شاگرد رنگرز بودم
البته من تعطیلات تابستانی را در این حرفه میگذراندم...
هم کار بسیار سختی است
وهم رنگرزی خودش یک حرفه ی هنری مهمی بود
این کارگاه پس از چندی بسته شد
رو به روی مغازه ی خودمان رنگرزی حاج ناصر و حاج جواد صباغيان بود كه اين دو برادر شريك بودند
من آنجا مشغول كارشدم و طی اين مدت فوت و فن های اين حرفه را خوب ياد گرفتم
مرحوم ارباب عيسي اربابی خامه هايش را به رنگرزی حاج ناصر می آورد و با طفره های طولانی و امروز و فردای بسياري مواجه ميشد
كه اين طفره خوردن شامل اكثر مشتری ها ميشد
یکروز ارباب عيسی كه مرد نكته بين و نكته سنج و متينی بود برای تحويل گرفتن چند كلافه رنگ كه خيلی هم بافنده ی قالی كارش لنگ شده بود آمد و قرار بود صد درصد كارش آن روز آماده باشد
حاج جواد صباغيان با لبخند بهش فهماند
كه كار آماده نيست
كًٌپه ی رنگی درب مغازه روی هم ريخته بود و جای نرمي هم بود
ارباب روی آن نشست و با آرامش خاصی كه داشت گفت بياييد برايتان يه داستان تعريف كنم
چند نفری كه بوديم دورش جمع شديم من و دخيل صباغی و مهدی رنگرز معروف به مهدی قهرمان كه سالهای زيادی در آنجا كار ميكرد و چند تا شاگردهای ديگر و دو برادر شريك صباغيان ها ،پدرم و چند نفر ديگر...
ارباب با متانت خاصی داستان را شروع كرد كه شخصي در قديم براي دامادی پسرش آمد بازار كاشان و یک قواره پارچه ی كرباسی خريد
آورد به رنگرز داد و خيلي سفارش كرد كه زود آماده كن بدم به خياط تا قبايی براي دامادی پسرم بدوزد كه عروسي نزديك است و قول گرفت و رفت
رنگرز هم قبول كرد و پارچه را روی پارچه هاي ديگر كه مشتري ها آورده بودند انداخت و به كارش مشغول شد هر روز صاحب پارچه مراجعه ميكرد و استاد رنگرز قول فردا را ميداد
تا بالاخره شب عروسي رسيد،پارچه آماده نشد و مرد بيچاره آن شب قبايی از دوستي امانت گرفت و بر داماد پوشاند و عروسی برگزار شد.
گذشت و گذشت تا نوبت دامادی نوه ی آن شخص شد
آن شخص به یاد پارچه و مرد رنگرز افتاد
به رنگرز مراجعه كرد و بشوخی گفت:
پارچه را براي دامادی پسرم رنگ نكردی حالا داره پسرش داماد ميشه حداقل بعد از اين مدت طولانی رنگ كن تا بديم خياط لباس دامادی را بدوزد
رنگرز با خشم و شرم قبول كرد و قول دوروز بعد را داد
ولي افسوس كه قولش عملي نشد
صاحب پارچه آمد و به استاد رنگرز گفت:
اگه رنگش نميكنی بده تا بدم به يكی ديگه رنگ كنه
رنگرز خيلی ناراحت شد و آمد سر چاهی كه آب ميكشيد
پارچه ی آن همشهریش را که به جای طناب استفاده میکرد از دور چرخ چاه باز كرد آن را قلمبه كرد و جلو صاحب پارچه كه انگشت به دندان گزيده بود انداخت و گفت :
هر وقت از اين كارهاي شتاب داشتي براي ما نيار،برو جاي ديگر...!!