خانه قدیمی حاج عباس شاطریان بیدگلی

 نوشته : احمد شاطریان بیدگلی

تو خونه ی قدیمی پدری ما یه چاه آب شرب بود،تقریبا پانزده متر عمق داشت
پدرم یه پمپ آب توسط حاج محمد بیدگلی توی چاه نصب کرده بود،قبل از اینکه آران و بیدگل را لوله کشی آب شهری بکنند
یک چاه عمیق تقریبا در محل فعلی نماز جمعه حفر کرده بودند و منبع آب بزرگی در آنجا نصب کرده بودند
اما متاسفانه آب این چاه تلخ و شور بود و به درد خوردن نمیخورد
اما لوله کشی در کوچه های آران و بیدگل انجام شد و به مردم امتیاز آب فروختند
حداقل این آب برای شستشو ،حمام کردن و مصارف دیگر خیلی به درد بخور بود
توی بعضی کوچه ها یه شیر آب عمومی و رایگان نصب کرده بودند بنام آب فشاری
ایده ی خیلی خوب و پسندیده ای بود ،اما قابل شرب نبود ولی خیلی از مشکلات بهداشتی رو حل میکرد.
و اما آب شرب چاه خانه ی خودمان
هر روز بعد از ظهر یک ساعت قبل از اینکه کارخانه ی برق را روشن کنند مردم زیادی از پای لوله سر حوض
تا توی کوچه صف میکشیدند ،
با ظرفهای جور وا جور که در دست داشتند که عموما کوزه های سفالی بود
و من شاهد شکستن بسیاری از این کوزها بودم
گاهی بیشتر از چهل پنجاه نفر تو صف بودند تا برق بیاید و بعضی وقتها سر نوبت دعوا میشد.
برق که می آمد من مسئول پمپ آب بودم که این برایم سمت بسیار مهمی بود.
پمپ را که روشن میکردم مردم به نوبت ظرفها را پرکرده و خوشحال از خانه بیرون میرفتند که تقریبا آب خوردن کُل محله را تامین میکرد.
این موضوع چند درس مهم به من داد
که اولا پدر و مرحومه مادرم متواضعانه و بدون هیچ اخم و تَخمی و با لذت این زحمت را متحمل میشدند
و درس مهمتر اینکه امیر برادر بزرگم ،که نزدیک چهار دهه هست خارج ازکشور زندگی میکند آب را برای تمام پیرمردها ،پیرزنها و ناتوان ها،با کمال میل تا درب اتاقشان میبرد
و هنوز هم این خصلت در وجودش
بیشتر از قبل میباشد.
من که عاشق کوزه های شکسته بودم ،سر و ته آنها را با اَرّه می بریدم و قسمت وسطی کوزه به شکل تنور نانوایی باقی میماند.
که این تنورها را پشت خانه مان که باغچه ای بود کار میگذاشتم و از پدربزرگم شاطر ابراهیم آرد میگرفتم خمیر میکردم و نان میپختم که اسم اون نان بود لولوچه یا نولوچه و بین هم بازی های محل باعشقی پاک و تمام تقسیم میکردم و باهم بازی میکردیم.
برایم لذت خاصی داشت
آن وقت به اصل و نسبم برمیگشتم که نامش خلیفه بوده.
حالا من که شصت ساله شده ام نمیدونم شاعرم یا شاطر یا هیچکدوم.
یاد آن همه دوستی ها و بی آلایشی ها بخیر.

 

یخچال محله مختص آباد بیدگل


◻️ابوالفضل ایمانی بیدگلی◻️

یخچال قدیمی و خشت و گلی محله ی مختص آباد از جمله آثار تاریخی این محله محسوب می شود که هنوز آثاری هر چند مخروبه از آن برجای مانده است.

این اثر عام المنفعه به دستور و همت و الای میرزا ابوتراب خان طباطبایی بیدگلی در سال 1284خورشیدی احداث گردیده تقریباً 12سال پس از تالیف کتاب چراغان در بیدگل.
میرزا ابوتراب خان متولد سال 1229خورشیدی در بیدگل می باشد یعنی حدوداً دوسال قبل ازشهادت میرزا تقی خان امیرکبیر در کاشان.
اینکه چه موقع به تهران مهاجرت و چگونه به دربار قاجار راه یافته متاسفانه منبعی برای مطالعه و اطلاع نیافتم.
میرزا ابوتراب خان،امین ،منشی و صاحب خزانه در دربار پادشاهان قاجار مظفرالدین شاه و محمد علی شاه قاجار و خیلی هم مورد وثوق و ملاطفت این خاندان بوده است.
نکته ی دیگر اینکه میرزا ابوتراب خان در دوره ی سلطنت محمدعلی شاه، به لقب "مختارالدوله" ملقب شد و پس از تبعید شاه، همراه او به اروپا رفت و پس از مرگ شاه به ایران بازگشت و در
سال 1311در سن 82سالگی در تهران درگذشت.
میرزا ابوتراب خان در مسافرتی که در آن سال به بیدگل داشته است با جلسه ای که با بزرگان آبادی داشته آمادگی خود را برای احداث بنایی که جنبه ی عام المنفعه داشته باشد اعلام می کند و خود ایشان پیشنهاد ساختن کاروانسرایی را می دهد ولی مردم با توجه به گرمای طاقت فرسا و گاهاً بالای 50درجه ی کویر برحسب نیاز پیشنهاد ساخت یخچالی را می دهند که مورد قبول ایشان واقع و مرحوم ملا محمود خادم را بعنوان نماینده ی خود جهت احداث بنا تاپایان کار انتخاب می نمایند.
ملا محمود تعدادی از افراد بومی منطقه همچون مرحوم جعفر حاجی بابا و خود حاجی بابا و محمدعلی بیدگلی را جهت خشت مالی و احداث این بنا بکار می گمارد.
این یخچال در زمینی حدوداً به مساحت 570متر(24*24)و به شکل مدور در ابعاد 18*18 ساخته شده و دیواره های آن در قسمت تحتانی به عرض 24خشت و در قسمت های بالای بنا عرض خشت ها به 9 عددرسیده است و کف این یخچال تقریبا 3متر از سطح زمین پایین تر است.

شیوه ی تولید یخ در اینگونه یخچال ها:
فصل زمستان در اطراف یخچال در عمق یک متری زمین شیار هایی آخور مانند ایجاد می کردند و دیواره آن را با گل و آهک اندود کرده و هر از گاهی به اندازه حدوداً 10سانتیمتر از آب قنات مسعودآباد را داخل این شیارها می ریختند تا منجمدشود.وقتی ضخامت این یخ ها تقریبا به یک مترمیرسیده آنها را شکسته و به داخل یخچال که از قبل کف آنرا با سفال پوشانده بودند انتقال می دادند.ناگفته نماند که دو چاه کوچک در این یخچال حفاری شده بودتا آب های اضافی که بر اثر آب شدن یخ ها در فصول گرم به داخل آن سرازیر گردد.

این یخچال دارای دو درب شمالی و جنوبی بوده که درب جنوبی جهت حمل یخ های به داخل و درب شمالی جهت خروج یخ جهت استفاده بوده است.درب شمالی این یخچال همچنان باز و متصل به منزل حاج آقا محمد فعولی می باشد.
و موضوعی که فراموش کردم در متن بیاورم اشاره مرحوم وصاف در کتاب چراغان در باره ی میرزا ابوتراب خان طباطبایی ، زمانی که ۴۳سال ازعمر ابوتراب خان سپری شده.
مرحوم وصاف در بخش کوتاهی در معرفی بزرگان و اعزه محله خانقاه درب مختص آباد جناب میرزاابوتراب خان طباطبایی را اینگونه معرفی می نمایند:

سرکار مقرب جلال آمیرزا ابوتراب خان خلف مرحوم آمیرزا ابوالقاسم که مدتی است در تیریز شرف منصب منشی باشی گری حضرت اقدس اشرف والا آقای اعتضادالسلطنه روحی فدا سرافراز هستند.

اشاره:

اعتضاد السلطنه لقب محمد علی شاه قاجار در زمان ولایتعهدی می باشد.

برداشتی ازکتاب های شرح حال رجال ایران-مرحوم مهدی بامداد و تاریخ بیدگل و فرمایشات حاج آقا محمد فعولی بیدگلی

آقا محمود بنی طبا،

 نوشته ی : امیر بنی طبا،

از میان شش اولاد ذکور حاجی آقا شهاب بنی طبا آقامحمود چهارمی بود
البته حاجی آقا شهاب شانزده اولاد داشت از یک زن که هشت تای آن در کودکی و یا نوجوانی فوت کردند و یکی هم در شانزده سالگی.
به گفته مادر بزرگ پدریم که ما به او ننقا میگفتیم محمود از میان بچه های او بسیار شاداب و سالم و زیبا بوده و در اوج شیر خوارگی ودر سن شش ماهگی با مصیبت بزرگی روبرو میشود.
خواهر شانزده ساله ی او که عیال حاجی سید مهدی مصباحی بوده در موقع وضع حمل دچار مشکل بزرگی میشود و آن زمان هنوز عمل سزارین انجام نمیشده خلاصه بعد از چند روز درد وقتی پزشک حاذقی را از تهران آوردند کار از کار گذشته و مادر وبچه فوت کردند.محمود شش ماهه از آن تاریخ شیر قهر خورد و بیمار شد و تا سرحد مرگ پیش رفت ولی به خاطر قوی بودن از خطر مرگ جست.
در اینجا حاشیه میروم قدری در باره ی شیر قهر صحبت میکنیم .شیر قهر به شیری میگویند که وقتی مادری بچه ی شیری دارد اگر مصیبت و بلایی و ناراحتی فکری و ذهنی برای او پیش آید در ترکیبات شیر او اثر گذاشته و موادی در شیر تولید میشود که باعث بیماری بچه میشود در این مورد اگر پزشکان گروه توضیح بیشتری دهند ممنون میشوم در بسیاری از موارد این شیر قهر باعث مرگ بچه میشده.

دوران جوانی او مصادف میشود با ظهور جنگ جهانی دوم و سپس بیماری و مرگ پدر و بعد هم ورشکستگی آنها که همه دار وندارشان را میفروشند تا حساب طلبکارها را پاک کنند و دیگر هیچ چیزی برای آنها باقی نمیماند .
سرپرستی این پنج برادر با برادر بزرگشان آقا جواد میشود که بسیار خوب مدیریت کرده وبا عزت و احترام از این شرایط بحرانی خارج میشوند.
آقا محمود به دبستان و سپس دبیرستان رفته ومدرک سیکل را میگیرد که در آن دوره مدرک مهمی بوده .آقا جواد با نبوغ خاصی که داشته محمود را برای گذراندن دوره ی زبان به تهران میفرستد وسپس در اداره ی آموزش وپرورش منطقه به عنوان دبیر زبان مشغول میشود و سه سال هم تدریس کرده بوده که بخشنامه میشود تمامی معلمان دبیرستان باید حداقل دیپلم داشته باشند و چون محمود سیکل داشته از آنجا بیرون میاید وبعد از مدت کوتاهی تصمیم به راه اندازی مغازه ای میگیرند .مغازه ای از نوع خواروبار فروشی وچون عمویم مسلط به زبان انگلیسی بوده بنا را بر آن میگذارند که دارو هم برای فروش بیاورند در آن دوره هیچ داروخانه ای در آران وبیدگل وجود نداشته و شب ونصف شب از تمام آران و بیدگل داروهای مورد نیاز خود را از آنجا تهیه میکردند.
من خودم بارها شاهد بودم که نیمه شب درب چوبی خانه به صدا در میامد و همه اعضای شش خانوار که در محل خانه ی فعلی تاریخی بنی طبا زندگی میکردیم از خواب بیدار شده ومی فهمیدیم که یک نفر دارو میخواهد وعمویم بدون هیچ منتی در آن نیمه شب به مغازه میرفت و مشکل طرف را حل میکرد.
داروها را هم از تنها داروخانه ی کاشان که داروخانه ی مرکزی نام داشت تامین میکرد و البته با برادرش هم که آقا عباس باشد در این شغل شریک بودند و آقا عباس هم نسخه خوانی را از برادرش یاد گرفت تا در مواقعی که او در مغازه است با مشکلی بر نخورند .
این را یادم آمد بگویم بعد از آنکه عمویم مغازه داری و دارو فروشی را شروع کرد دوباره از طرف آموزش وپرورش دعوت شد چون دبیر زبان کم داشتند و فهمیده بودند که ایشان در کار تدریس زبان بسیار موفق بوده ولی عمویم گفته بود دیگر مشغول مغازه شده ام وبر نمیگردم.

بالاخره بعد از انقلاب چون مغازه ی آنها داخل کوچه و دور از مرکز شهر بود تصمیم گرفتند که دارو فروشی را رها کنند و همان مغازه داری را ادامه دهند و سرانجام آقا محمود از آن کوچه بیرون آمده و برای خود مغازه ی مستقلی زد وکار لوازم خانگی فروشی را شروع کرد وتا پایان عمر هم در آنجا که روبروی امامزاده هاشم بود به سر برد و کارش بسیار توسعه پیداکرد بسیاری خانواده ها بودند که جهیزیه ی کامل دختر خود را از آنجا تهیه میکردند و دهها دفتر حساب و کتاب نسیه داشت که این را بعد از وفاتش فهمیدیم .
عمویم از نوجوانی تا لحظه ی مرگ به یادگاری نوشتن وثبت وقایع علاقه ی زیادی داشت که نوشته های دست خط او در خانه ی قدیمی تا قبل از تعمیر دیده میشد و در صفحات اول وآخر دفترهای مغازه اش هم پر بود از اشعاری که خود آن را سروده بود و یا شرح حوادثی که اتفاق افتاده بود .
وقتی بعد از مرگ او دفترهایش را برای وصول نسیه هایی که داشت واکاوی میکردم به نوشته های زیادی برمی خوردماگر کسی همت کند وجمع کند ارزش تاریخی خواهد داشت .
در تمام دفترها شعر وخاطره ومطالب گوناگون دیده میشد.

سرانجام در پانزدهم مرداد ۱۳۸۹ عموی گرامی درگذشت.

 

مختار الدوله

مختارالدوله پسرعموی حاجی آقاشهاب
قسمت اول
سال ۱۲۸۰ شمسی کسادی و قحطی و مصیبتهای زیادی برای مردم در سراسر ایران به وجود آمده بود .
شاه ایران در آن دوره مظفرالدین شاه قاجار نام داشت که به علت طولانی شدن دوران سلطنت پدرش ناصرالدین شاه (۵۰ سال ) در سن بالایی شاه شد و بسیار پیر و فرتوت و ناتوان شده بود به همین خاطر وضع مردم ایران بسیار خراب شده بود چون شاه هیچ برنامه ای برای رفاه مردم نداشت در این اوضاع و احوال شاه به حاکمان شهرهای مختلف ایران نامه نگاری میکند که اگر در شهر شما آدم باسواد و خوش خطی را پیدا کردید به تهران بیاورید و مژدگانی بگیرید .
حاکم کاشان در جستجوهایش به شخصی در بیدگل برمیخورد که مختار نام داشته .
که این مختار پسر عموی پدر بزرگ من به نام حاجی آقاشهاب بوده وچون پدر بزرگ مختار و آقاشهاب معصوم نام داشته به مختار معصوم هم معروف بوده .
مختار شغل جولاهی( پارچه بافی قدیم) داشته وآنهم یک دستگاه که کفاف مخارج اورا نمیداده وتقریبا خودش واهل وعیالش شبها را با شکم گرسنه سر به بالین میگذاشتند.
مظفرالدین شاه دنبال شخص خوش خطی میگشته که اورا منشی خود کند و اینجاست که بخت و شانس درب منزل مختار را به صدا در می آورد.
در کوچه ی بن بستی در پشت حسینیه ی درب مختص آباد که راهی هم به خانه قدیمی بنی طبا دارد
یک روز در میانه های روز دو اسب سوار از کاشان سراغ به سراغ دنبال خانه ی مختار میگردند ودر نهایت وقتی آنجا را پیدا میکنند درب خانه را زده ومختار با بی حوصلگی داد میزند که چه خبره و دشوارش بوده که از پشت دستگاه بافندگیش جدا شود و فقط داد میزده که کیستی وچکار داری ؟
ولی وقتی در زدن طولانی میشود به ناچار درب خانه را باز میکند و با صحنه ی تعجب آمیز دو مامور با لباس فرم و اسبهایشان روبرو میشود و درجا خشکش زده و مات و مبهوت به آنها میگوید که با چه کسی کار دارید ؟
وآنها میگویند برو و به مختار بگو بیاید دم در .
مختار میگوید خودم هستم.
ماموران که لباس مندرس اورا می بینند ابتدا باور نکرده ولی با چند سوال وجواب در باره ی سواد وخطش متوجه میشوند که این همان مختار است .
به مختار میگویند بیا سوار اسب شو تا به نزد حاکم کاشان برویم.
مختار خیلی میترسد ومیگوید که من چه کرده ام وشما اشتباه آمده اید.
ولی آنها تقریبا با تشر و جبر و زور او را به کاشان میبرند.
حاکم کاشان قلم دوات و کاغذی را جلو او میگذارد و متنی را به او میگوید که بنویسد.
وقتی حاکم دستخط مختار را میبیند یقین پیدا میکند که در هیچ کجای ایران چنین خطی پیدا نخواهد شد خطی بسیار زیبا که فکر میکنم نمونه هایی در موزه ها باشد.
فورا اورا حمام کرده و لباسی در شان او به او میپوشانند و سریع اورا به تهران میبرند و به دستور حاکم کاشان اهل و عیال او را هم به تهران میبرند .
مظفرالدین شاه که تا قبل از این نمونه های زیادی از دستخطهای خوشنویسان را از گوشه وکنار ایران دیده بود وقتی خط مختار را میبیند بسیار خوشش آمده و اورا منشی مخصوص خود میکند ولقب مختار الدوله را برای او انتخاب میکند
مظفرالدین شاه در سفر خارج از کشور خود هم اورا برده بود.
کار و بار مختار از این تاریخ به بعد گرفت و زندگی و تفکرات او دگرگون شد واملاک زیادی را در گوشه وکنار به دست آورد.
بخصوص در آذربایجان صاحب املاک زیادی شد وآنطور که گفته شده در آنجا ظلم و ستم فراوانی را هم روا داشته بود.
سرانجام مظفرالدین شاه ده روز بعد از امضای فرمان مشروطیت در سال ۱۲۸۵ فوت کرد و پسرش محمد علی میرزا با نام محمد علیشاه به پادشاهی رسید
لازم به تذکر است که مختار دست خالی به تهران رفت واز ملک واثاثیه ودستگاه جولاهی او اطلاعی در دست نیست و هرگز هم کسی سراغ انها نیامده چون احتیاجی به این مختصر مال ومنال نداشته است.
منشی گری مختارالدوله در زمان محمدعلیشاه هم ادامه پیداکرد و اتفاقا روابط بسیار خوبی هم باهم داشتند و در همه جا این مختار همه کاره ی محمدعلیشاه بود تا اینکه ماجرای به توپ بسته شدن مجلس به دستور شاه و انحلال مشروطیت به وقوع پیوست و آنهایی که به ظاهر انقلابی نامیده میشدند مانند محمد ولیخان تنکابنی و اسعد بختیاری از جنوب و شمال به تهران حمله کرده و محمدعلیشاه را از سلطنت خلع کرده واو را با جمیع خانواده اش به روسیه تبعید کردند جایی که محمدعلیشاه بسیار از سیاستهای آنجا طرفداری میکرده .
بندر ادسا در کنار دریای سیاه که امروزه جزو کشور اکراین است محل زندگی جدید او میشود و قرار میشود که سالی پانصدهزار تومان برای اوبفرستند که پول بسیار زیادی بوده است و شخصیت موردبحث ما هم یعنی مختار همراه او بوده بعد از مدتی محمدعلیشاه با خرج کردن پول زیاد نیرویی را در آنجا جمع آوری میکند وبرای به دست آوردن تاج و تخت شاهی به ایران حمله میکند که شکست خورده واین بار به ایتالیا میرود وفاتحان تهران مستمری شاه را هم قطع میکنند.
پایان قسمت اول

ادامه نوشته