سفرنامه خراسان / قسمت  بیستم  

 

یکی از جاهایی را که  درمسیر شمال کشورتمایل به دیدنش داشتم چشمه بادآب سورت در روستاهای اطراف کیاسر بود برای همین از شهر ساری به طرف کیاسر رفتم .

 

چشمه پلکانی باداب سورت که در ادامه همین پست عکسهای بیشتری از آن ببینید

 

جاده ساری به کیاسر بسیار زیباست مخصوصا اینکه رودخانه پر آب تجن تقریبا در تمام مسیر راه به چشم می خورد .

دقایقی از غروب گذشته است که وارد شهر کیاسر می شوم  ، کیاسر شهر کوچک ومحرومی است   نه  مسافر خانه ای داردجایی و نه امکانات عمومی خاصی ، یک پارک کوچک تقریبا خالی از درخت دارد که تمامش سنگ فرش است برعکس پارکهای شهر ما که شبها پر ازجوش و خروش مردم است  در پارک کیاسر هیچ کسی دیده نمی شود بنا بر این می روم کنار مسجد جامع شهر ودر آنجا چندین ماشین دیگراز مسافران شمال مثل من همین طورول معطلند .

 

 

نمای میدانی در کیاسر

 

درب مسجد باز است ، وضو می گیریم و نمازی می خوانیم  ،  برعکس نمای درب ورودی مسجد معماری  داخل آن بی روح  و فاقد اسلوب مذهبی اسلامی است .

کیاسر جایی نبود که من بخواهم روز بعد را در آنجا باشم ولی مجبور بودم شب را در آنجا بمانم دلیلش را می گویم:  یک  تجربه ای از سفر دارم که به شما نیزسفارش می کنم اگر قصد دارید از جایی عکسهای خوبی بگیرید که فاقد آلودگی انسانی باشد حتما سعی کنید طوری خودتان را به آنجا برسانید که صبح خیلی زود باشد حتی قبل از طلوع خورشید،  چون دیگران هنوز در خوابند و شما با آرامش و با لذت از آنجا بازدید کرده اید و عکس گرفته اید به همین دلیل من شب را در کنار پمپ بنزینی در کیاسر خوابیدم و یک ساعتاتی قبل از طلوع خورشید  که هنوز هوا تاریک بود به سوی باد آب سورت حرکت کردم .

هوا تاریک و روشن بود که به سه راهی تلمادره رسیدم در سراهی تلمادره یک مسجد قرار دارد و پمپ بنزین و چند مغازه و یک تابلو زرد رنگ که فقط بر رویش نوشته بطرف سورت .

 وارد به جاده سورت می شوم از اینجا تا باد آب سورت تقریبا 35 کیلومتر راه است جاده بسیار باریکی است این جاده از  روستاهای کوات  ، اروست ومالخواست و پشرت و باد آب سورت می گذرد ودر انتها وارد یک جاده خاکی کوهستانی می شود که 4 کیلومترآن را باید در کنارمسیر رودخانه  گذشت ماشین پراید من بسختی از آن مسیر عبور می کرد .

دو روز قبل از رسیدن ما به اینجا بارندگی زیاد شده بود و سیل بیشترمسیر خاکی جاده را با خود برده است و ما تنها کسی هستیم که در آن صبحدم در این بیابان و این جاده خاکی و سخت گذر به کندی در حال حرکتیم هیچ کس در هیچ جای دیده نیمشود فقط جای چرخ چند ماشین که از دیروز کف جاده  مانده ما را امید وار کرده وبا خود میبردو امیدواریم که کسی در انتهای راه ببینیم .

 

کمی به خودم شک می کنم که آیا مسیر را درست آمده ام یا نه برای همین از چی پی اس مبایل امید پسرم کمک می گیرم و می بینم بله درست است و بسیاربه محل چشمه نزدیک شده ام بعد از 10 دقیقه  از دورچند درخت می بینم  و یک گله حیوان و بعد چند ماشین نیسان آبی که کنارهم ایستاده اند و من و خانواده از دیدن آنها خوشحال شدیم .

 به نزدیک نیسانها می رسیم یکی از رانندگان نیسان ما را به داخل پارکینگی که خودشان درست کرده بودند هدایت می کند و بعد از سلام می گوید اگر می خواهید به بالای کوه بروید و چشمه را ببینید می توانید با نسیان بروید هر نفر 5000 هزار تومان  به او می گویم تا بالای کوه چقدر راه است می گوید 3 کیلومترو من چون نه حال پیاده روی دارم و نه ماشینم  بدرد کوه می خورد قبول می کنم و با پرداخت 30 هزار تومان سوار نیسان می شویم  .

راننده نیسان شخصی است به اسم عباس علی احمدی  او مرد خوبی است و سعی داشت ما را راهنمایی کند و در مسیر کوه از چشمه باد آب سورت برایمان گفت . بنظر میرسید چشمه را قسمتی از ارث پدر بزرگان خود میدانند

تازه آفتاب زده است و ما اولین دیدار کننده باد آب سورت در صبح جمعه هستیم ، صبح بسیار دلپذیری است و دیدن چشمه و مناظر اطراف من عاشق طبیعت را از خود بیخود می کند ،

 نور است که از دل کوه بیرون می آید با دیدن چشمه من خالق این اثر زیبای طبیعی را ستایش می کنم  و می گویم یا نور وفوق کل نور

در تمام جهان سه نوع از این چشمه ها وجود دارد و زیباترین آن در ایران و همین چشمه باداب سورت است 

 

 

 

 

 

 

به گفته دانشمندان این زیباترین چشمه پکانی جهان است  و حدود 200 سال طول می کشد تا یک پلکان رسوبی 10 سانتی  از این حوضچه ها تشکیل شودآب آن هم مربوط به عصر یخبندان است

وشما راحت باشید هیچ کس درچشمه باد آب سورت مانع تخریب این اثر ارزشمند  نمی شود و ما چند سال دیگر آن را نخواهیم داشت

مثل نابودی یوز ایرانی ببر ایرانی و انسان فهیم ایرانی

 

این هم قسمتی از باداب سورت که از میان رفته است

 

سفرنامه خراسان / قسمت  نوزدهم

عکسهایی از اطراف جاده ساری به کیاسر

 

 

 

 

 

 

سفرنامه خراسان / قسمت  هیجدهم

تقریبا نزدیک ظهر است که در مسیر راه مشهد به چناران و در یک دشت وسیع از دور دست برجی بلند چشم مرا به سوی خود جلب کرد .

کمی آنطرف تر بر روی  تابلوی کنار جاده نوشته بود برج تاریخی رادکان .

این برج بیشتر کاربرد نجومی داشته است  بر روی یک دوازده ضلعی بنا شده است که نشانه دوازده ماه است شاید از گذشته کلمه برج که برای شمارش ماه های سال هم بکار می رفته نیز اقتباس شده از همین برج ها وضلع های آن باشد .

بر روی دوازده ضلع دیواره اصلی 36 ستون نیم گرد زیبا وجود دارد و روزنه های هم در بالای آن که کاربرد نجومی داشته است .

این بنای زیبا در سال 660 هجری قمری ساخته شده است .

 

 

 

 

سفرنامه خراسان / قسمت  هفدهم زندان هارونیه

در راه برگذشت از آرامگاه فردوسی به یک بنای آجری بر خورد می کنیم که به آن زندان هارونیه می گویند .

 

در نگاه مختصری که به اطراف می اندازم برایم مشخص میشود که در گذشته  اطراف این بنای تاریخی قبرستان  بوده است و از نوع سنگ قبرهای بجا مانده از آنجا معلوم می شود که عرفا و مردان بزرگی در آنجا دفن بوده اند  بر روی بسیار از سنگها کلمه مولانا مشخص است و این نشان از مقام عرفانی صاحب سنگ وقبر است .

در متون و سفر نامه ها از این مکان به نام مسجد توس  و آرامگاه و خانقاه امام محمد غزالی نام برده شده است.

هارونیه  احتماﻷ مدرسه یا خانقاهی مربوط به سدﺓ هشتم می‌باشد ، تحقیقات اخیر نشان داده که هارونیه صرفا آرامگاه یا خانقاهی است گه در سده‌های هفتم یا هشتم هجری هم مجاور با یک بنای مذهبی دیگر و بر روی خرابه های ابنیه کهن ساخته شده است این بنا مشتمل بر یک فضای وسیع مربع شکل و گنبد دار به ارتفاع حدود25 متر و وسعت 12*12 متر است در انتهای بنا سه حجره با اتاقک و با تزئیناتی شامل گچبری قرار دارند تزئینات خارجی آن منحصر به قابهای عمودی و ستون نماهای طرفین ورودی می‌باشد. راه پله هایی دارد که می‌توان به طبقه دوم بنا رفت فعلاً آن را بسته اند.

 

 

 عکس بنای قدیمی هارونیه قبل از باز سازی

 

 

 

 

توضیحات بیشتر از سایتهای دیگر: 

از آنجا که مردم آنرا به نام «زندان هارون‏» مي‏ شناسند حدس مي زنيم به همين دليل «هارونيه‏» خوانده مي‏شود، در حالي که نه از لحاظ شکل و نقشه هيچ شباهتي به زندان دارد و نه بر اساس شواهد تاريخي هيچ ارتباطي با هارون‏الرشيد خليفه عباسي دارد.برخي اصل بنا را با توجه به شکل معماري، از دوره ايلخاني (قرن هشتم هجري) که بخشهايي در دوره تيموري به آن اضافه شده است، مي‏دانند و برخي ديگر مربوط به قرن ششم هجري مي‏دانند به دليل تشابه سبک معماري بنا به معماري رازي.
در ضمن هارون در سال‏۱۹۳ ه . ق. فوت شده است. سفالهاي مربوط به دوران سلجوقي، تيموري و صفوي در سال ۱۳۵۴ طي حفاري هاي انجام گرفته پيدا شد و علاوه بر آن سفالها، جرز بسيار قطوري از سنگ و ملات ساروج که پي بناي آتشکده‏هاي ساساني را يادآور ميشد يافت شد و مشخص شد که پي بنا خيلي پيش از قرن ششم سابقه‏ داشته است.
تنها اين عوام و مردم بومي بوده اند که بنا را نخست نقاره ‏خانه و سپس زندان هارون ناميدند و بر اثر آن نام «گنبد هارون‏» هم بعدها به کار برده شد. با بررسي سفرنامه‏ هاي جهانگردان و نوشته ‏هاي پژوهشگران داخلي و خارجي که از حدود صد سال قبل تاکنون به اين بنا اشاره کرده‏اند نشان داد که ناميده شدن اين بنا با عنوان هارونيه از طرف ساکنان نمي‏تواند ارزش تحقيقي يا مبناي تاريخي صحيحي داشته باشد.


نه تنها در قدمت اين بنا اختلاف نظر وجود دارد بلکه درهدف از احداث بنا و کاربرد آن نيز اين اختلاف هست که برخي آن را مدرسه يا خانقاه و مدفن امام محمد غزالي مي‏دانند (قرن ششم) و برخي ديگر آن را مسجدي مي‏دانند که بعد از هجوم مسلمانان به ايران بر روي آتشکده ساساني ساخته شده است.

در قسمت‏ شمالي بنا، يک رديف اتاق وجود دارد که احتمالا محل تدريس و مکان علمي بوده است، با اين فرض ارتباط بنا با امام محمد غزالي متوجه مي شويم. امام محمد غزالي بعد از نپذيرفتن تدريس در نظاميه بغداد در طوس خانقاهي براي صوفيان و مدرسه‏اي براي طلاب تاسيس کرد و خودش را وقف عبادت خدا و خدمت‏به خلق شبانه روزي کرده بود و همانجا وفات نمود و مدفون گشت. سازمان حفاظت آثار باستاني پس از اتمام مرمت بنا، سنگ مقبره‏اي به عنوان يادبود امام محمد در جلو آن نصب کرده است.

بناي هارونيه به صورت چهار ضلعي که به علت وجود قناسي، ابعاد آن در اضلاع مختلف نابرابر است و هيچ گونه تزئين کاشي در آن به کار نرفته است و کاملا آجري است. تنها يک ورودي در سمت جنوب دارد که سردر فوق‏العاده بلند آن نيز بدون تزئينات کاشي و تماما آجريست و گنبدخانه‏اي که در سطح وسيعي پوشيده است. چهار پلکان مارپيچ در گوشه‌‏ها و سه اطاق فرعي در ضلع شمالي مي‏باشد. درون گنبد ساده است مقرنس کاريهايي مربوط به دوره تيموري در رواق وسطي پشت ضلع شمالي گنبدخانه ديده مي‏ شود.

سفرنامه خراسان / قسمت  شانزدهم

 

سالها بود که دلم می خواسم  هر وقت که رفتم خراسان یک سری هم  بروم طوس آرامگاه فردوسی ،  آن بزرگ مرد فرهنگ و ادب ایران زمین که زبان فارسی را با سرودن شاهنامه زنده گهداشت.

 یعد از خارج شدن از مشهد نزدیکی های  ظهر بود که به طوس رسیدیم  ، هوا گرم بود من  وهمراهانم به عشق زیارت فردوسی گرما را به جان خریدیم .

مردی خراسانی درجلو درب آرامگاه و زیر سایه درختی در حال زدن تاربود او تلاش می کرد با زدن تار کمی از خستگی مسافر طوس را کم کند  و روح و جان ما را با اسطورهای شاهنامه پیوند بزند.

تنها کسی را که در کنار آرامگاه فردوسی از او  یاد کردم مسعود فرزانگان بود ، اردیبهشت های ما بدون جلسه گرامیداشت  فردوسی آنهم در خانه مسعود معنا ندارد و ما عادت به این دیدارهای فرهنگی کردیم که زحمتش را مسعود متحمل می شود .

درود فراوان به فرزانگان / که  دارد نشانی ز آزادگان

دوست دارم این قسمت  از سفر نامه خراسان را کمتر بنویسم تا شما از دیدن عکسهایم که  از آرامگاه فردوسی گرفتم لذت ببرید .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سفرنامه خراسان / قسمت  پانزدهم

سه روزی  را که در مشهد بودم به جز دو سه  باری که خودم را تا نزدیک ضریه مطهر رساندم و تقریبا از دور عرض ادبی نسبت به آقا داشتم کمتر به داخل حرم رفتم و دوست داشتم بیشتر وقتم را داخل کتابخانه آستان قدس باشم .

در کتابخانه آستان قدس رضوی از کتابدارآدرس قفسه کتابهایی که مربوط به عرفای جهان اسلام مخصوصا عرفای خراسان بود را گرفتم و او من را به ردیف قفسهای 29 و30 هدایت کرد قفسه کتابها دو طرفه بود و تقریبا از 6 ردیف 6 تایی تشکیل میشد که هر ردیف 36 طبقه و دوطرف 72 طبقه داشت و ضربدر دو که می کردم 144 طبقه  پر بود  از کتابهای عرفای جهان اسلام که بیشترشان از خراسان کهن بودند و من در میان چند صد کتاب از عرفای خراسان گم شده بودم و با دیدن هر یک از نام عرفای صاحب کتاب لحظه ای خودم را به روح معنویشان نردیک می کردم .

در هیچ کجای سفربه خراسان برایم زمان اینقدر سریع طی نمی شد  به جز ساعاتی را که در کتابخانه رضوی بودم زمان  برایم می گذشت دوست داشتم همه عمرم را ساکن مشهد باشم و هر روز به اینجا بیایم .

بخاطر اینکه زمان کمتری را در کتابخانه  از دست بدهم از صفحه های کتابهایی که دوست داشتم مرتب عکاسی می کردم تا بعد سر فرصت مطالعه کنم .

چون در مسیر سفرم به مشهد به خرقان و بسطام رفته بودم کتابهای در احوالات و زندگی نامه ابوالحسن خرقانی و با یزید بسطامی پیدا کردم  در میان کتاب زندگی نامه بایزید عکسی از مقبره قدیمی آن عارف بزرگ دیدم که برایم جالب بود .

هنگامی که میخواستم از کتابخانه خارج شوم نگاهی به خوانندگانی کردم که پشت میزها نشسته بودند و در سکوت مشغول مطالعه بودند ، چهرها و لباسها یشان گویای این بود که  کتابخانه آستان قدس فقط  مخصوصا فرقه شیعه نیست چندین مولوی از اهل سنت چند هندی و پاکستانی و چندین خارجی دیگر که من نمی شناختم در کتابخانه مشغول مطالعه بودند  .

 

 

 

 

 

تصویر قدیمی آرامگاه بایزید بسطامی

به تاریخ 1328

به عادت بیشتر صبح های زود  برای خواندن فاتحه  به قبرستان زیارت امامزاده حسین رفته بودم  ، آسمان  ابری بود و ریز غبارهایی  از شب گذشته هنوز در هوا ی بیدگل بچشم می خورد، بعد ازخواندن فاتحه و به رسم آیین کهن ما ایرانی ها برای  آوردن آب و ریختن بر روی قبر امواتم بسوی  شیر آب حرکت کردم ، درآن صبح زود در جلو ایوان زیارت مردی  بچشمم خورد که لباس سیاه رنگ بر تن داشت  و درحال خواندن فاتحه برای امواتش بود.

 به شیر آب که نزدیک شدم مرد سیاه پوش نیز برای آوردن آب به آن طرف می آمد ، شیلنگ بلندی در کنار شیر آب بود که یک سرش بر شیر نصب شده بود ، مرد سیاه پوش  قبل از رسیدن من شیرآب را باز کرد و شیلنگ را برداشت و به طرف  قبر اموانش که در جلو ایوان زیارت دفن بودند رفت  من هم همراه با ظرفی که در آن طرفها پیدا کرده بودم بطرف مرد رفتم ، سلام کردم و او جوابم  را داد من نگاهی به سنگ قبری که مرد آب بر رویش پاشیده بود کردم و بعد از کمی مکث به او گفتم شما باید از بستگان مرحوم حاج سید حسین عصیری باشید ؟ او گفت : بله مرحوم  سید حسین عصیری  پدر بزرگ من بودند گاهی که به قبرستان می آیم برای او و مادر بزرگم و بقیه اموات و گذشتگان فاتحه می خوانم .

به مرد گفتم : ببخشید من شما را نشناختم چون تا کنون شما را ندیده ام می شود خودت را معرفی کنی مرد گفت : من علیرضا باقری هستم .

دکترعلیرضا باقری فرزند آقای حاج عباس باقری و نوه دختری مرحوم سید حسین عصیری

 با شنیدن نام اوحرفی در دهانم  آمد و من برای چگونه بیان کردن حرفم  در حال مانوردر ذهنم بودم.

رو به دکتر باقری کردم و گفتم  من پسر مرحوم حاج علی بیدگلی هستم در روزگاران خیلی دورپدرم با خاله شما که دختر همین مرحوم حاج حسین عصیری است ازدواج می کند و ثمره ازدواجش با خاله شما  یک دختر بچه  است اما بعد از مدتی زن جوان پدرم بر اثر بیماری از دنیا میرود و بعد از زمان کوتاهی  فرزند شیر خوارش هم فوت می کند ، دکتر از من سوالاتی از خانواده ام می پرسد و من جواب میدهم .

به دکتر باقری می گویم گاهی که من به همسر اول پدرم مرحومه جمیله السادات فکر می کنم ناخواسته نسبت به آن زن محترمه احساس فرزند و مادری می کنم با وجود اینکه نمی دانم قبرش درکجای این قبرستان وجود دارد اما برایش فاتحه ای می خوانم .

از دکتر می خواهم قبر آن بانوی محترمه را به من نشان دهد او می گوید ظرف آب را بردار تا به کنار آرامگاهش برویم .

 در آن طرف قبرستان شازده حسین جایی که تمسکی ها  درخاک آرمیده اند بعد از کمی جستجو سنگ قبرکوچکی را پیدا می کنیم که بر رویش نوشته وفات نمود جمیله عصیری به تاریخ سال 1328 

سفرنامه خراسان / قسمت  چهار دهم

یکی از سوغاتیهایی که در شهر مشهد بطور مشترک برای اهل خانه  ام خریدم   دیزی سنگی یا بقول ما بیدگلی ها بٌرمه بود.

برمه نوعی دیزو است که از سنگ کوهی  به نام کوهسنگی در ارتفاعات مشهد تهیه و بوسیله هنرمندان حجار تراشیده می شود .

بقول از فروشنده  این سنگ از معجرات آقا امام رضا (ع) است .

دیزی کوهسنگی از جمله صنايع دستي و سوغات شهر مشهد است که قدمت آن به 14  قرن مي‌رسد این دیزی ها از نوعی سنگ به نام سنگ «سرپانتين» ساخته مي‌شود.

سرپانتين» از جمله سنگ‌هايي است كه به دليل جنس نرم  آن هم در ساخت اجسام تزييني و هم ظروف  آشپزخانه استفاده مي‌شود و چون در برابر آتش مقاوم است، پخت ملايم غذا در آن به سهولت انجام می گیرد و غذا را لذيذتر مي‌كند.

سرپانتين واژه‌اي لاتين و به معناي «شكل مار» است؛ چون روي سطح خارجي اين سنگ لكه‌هايي شبيه پوست مار به چشم مي‌خورد به اين نام ناميده شده است.

زمانی که دیزی را خریدم فروشنده طرز استفاده آن را  قبل از پخت غذا به اینگونه برایم شرح داد

1-      ابتدا با دستمال نمدار خاکهای دیزی را گرفته و آن را تمیز می کنید

2-      بعد از تمیز شدن دیزی با دنبه حیوان همه جای آن را چرب کنید

3-      بعد از چرب کردن یک روز تمام در آفتاب بماند تا چربی دنبه خوب بخورد دیزی سنگی برود

4-      برای اولین با ظرف را تا نصفه  شیرمیریزید تا جوش بیایید اگر پرکنید بعد از چوش آمدن شیر سر خواهد رفت .

5-      سپس همه مواد لازم را در دیزی ریخته  ودرب آن را ببیندید

6-      در همه مواقع شعله آتش گاز کم باشد .

طرز تهیه دیزی سنگی  برای پنج تا شش نفر:

گوشت با استخوان وچربی گوسفندی ۵۰۰ گرم  
نخود و لوبیا سفید روی هم یک لیوان

گوجه فرنگی ۲ تا ۳ عدد
لیمو عمانی ۱ تا ۲ عدد
رب گوجه فرنگی ۲ قاشق غذا خورید
پیاز ۲ عدد متوسط
سیب زمینی ۳ عدد متوسط
سیر ۲ حبه بزرگ
نمک و فلفل سیاه و آبلیمو و روغن به میزان دلخواه طرز تهیه
نخود و لوبیا رو از شب قبل خیس کنید و چندین بار آب اونا رو عوض کنید.
گوشت رو در قابلمه بریزید. نخود و لوبیا رو آبکش کنید و به گوشت اضافه کنید. یکی از پیاز ها رو پوست بگیرید و درسته در قابلمه بندازید و آب جوشیده سرد شده روی مواد بریزید و حرارت رو خیلی کم کنید و اجازه بدید تا گوشت و لوبیا بپزه.
توی این مدت کف گوشت رو بگیرید تا ظاهر بدی به دیزی نده.
وقتی گوشت و لوبیا پخت, پوست گوجه ها رو بگیرید و به مواد اضافه کنید. سیب زمینی ها رو هم پوست بگیرید و به همراه لیمو عمانی به مواد اضافه کنید.
اجازه بدید تا دیزی جا بیفته!
یک عدد پیاز باقیمانده رو پوست بگیرید و رنده کنید و به همراه سیر رنده شده, کمی تفت بدید و رب رو
هم به اونا اضافه کرده و تفت داده و به دیزی اضافه کنید.
وقتی دیزی جا افتاد, پیاز درسته رو از ظرف خارج کنید, چربی های گوشت رو جدا کنید و له کنید و به دیزی اضافه کنید تا حسابی روغن پس بده.
نمک و فلفل دیزی رو اندازه کنید . اگر ترشی بیشتری دوست دارید, میتونید اواخر طبخ کمی آبلیمواضافه کنید.
حالا آب دیزی رو از بقیه مواد جدا کنید و همه مواد رو جدا بکوبید و سرو کنید.

چند نکته :

  • اگر مایل بودید که به دیزی آبلیمو اضافه کنید, حتما اواخر طبخ باشه تا ضمن جوشیدن, دیزی شما تلخ نشه.
  • دیزی هر چی بیشتر روی شعله باشه و با حرارت کمتری پخته بشه, جاافتاده تر و خوشمزه تر میشه!
  • رب رو به این دلیل تفت میدیم که بوی خامی اون گرفته بشه و توی غذا خوشرنگ تر هم بشه!
  • نوش جان

 

سفرنامه خراسان / قسمت  سیزده هم

آمدم سمت غریب الغربایی که تویی ...

 

سحرم رضوی 15/ 5 / 94

 

 

 

آمدم سمت غریب الغربایی که تویی

آمدم سر بسپارم به رضایی که تویی

چون دخیلی گره در پنجره فولاد شما
ما همیشه دلمان بسته به جایی که تویی

ذره ای معرفت از مهرتو کافی ست مرا
آه سوگند به خورشیدخدایی که تویی

مثل نقّاره زنان حرمت آقاجان
دل سپردیم به آهنگ رسایی که تویی

شمسه ی پنجره های ملکوتی به خدا
آسمان پرشده از ماه لقایی که تویی

سخن از لطف توبسیار و قوافی اندک
باید از عشق بخوانیم و صفایی که تویی
مصطفی مهیمنی/ آبان و آذرماه1393

 

 ....