
در تمام این سالها که به یاد دارم نشد نداشت که ده روز اول ماه ذی الحجه از راه برسد و مادرم نماز ده اول ماه ذی الحجه را نخواند چه در آن سالها که قدرت ایستادن برای اقامه نماز را داشت و چه دراین سالهای آخر عمر که هر دو پایش فلج شد ، تمایل و اعتقادش بر این بود که حتما این نماز را اقامه کند .
قنوت های مادر، قنوت های عارفانه ای بود مخصوصا در این نماز چه دلنشین و جذاب و روحانی دستها را به سوی آسمان می برد وبلند بلند می خواند : «و واعدنا موسی ثلثین لیله و اتممناهها بعشر فتمّ میقات ربّه اربعین لیله و قال موسی لأخیه هارون اخلفنی فی قومی و اصلح و لا تتّبع سبیل المفسدین»
امسال با فرا رسیدن ماه ذی الحجه ما دیگر شاهد قنوتهای عرفانی مادر نیستیم و صدای آسمانی او را در فضای اتاق قالی دیگرهرگز نخواهیم شنید .
مادر کجای جهانی کجای این همه جا / کجای مرز ندیدن بگو ترا به خدا
تو که غریبه نبودی، عزیز آب و گلم! / نگو که راه ندارد، سری بزن به دلم
هنوز هم که هنوز است، آسمان منی / اگر چه دور، ولی در میان جان و تنی
آنچه از مادر به یادرگار به من رسیده سجاده نماز اوست و آن روسری بلند سفید رنگی که همیشه بر سر داشت .
من در تمام عمرم حتی یک مرتبه مادرم را ندیدم که بدون روسری ودامن در کنار ما بنشیند این درسی بود بزرگ که بدون بیان و تذکر و فقط با عمل به ما آموخت که ایمان الفبایش حیا و حجاب است چه مرد باشی و چه زن ، این درس را باید از اندرونی خانه به بچه ها یاد داد .
گاهی که دلم برایش تنگ می شود میروم و سجاده نماز مادر را بر میدارم و می بویم و به نوعی آرامش میرسم در این حال تمام خاطرات با او بودن برایم تکرار می شود .
از کودکی من را بسیار دوست می داشت و همیشه متوجه من بود حتی زمانی که یک مرد کامل هم بودم وقتی به سراغش میرفتم از وضع و روز وحالم می پرسید و در کمک کردن به من از چیزی دریغ نمی کرد .
مادر عاشق کربلاو حسین شهید (ع) بود گاهی با صدای بلند رو به کربلا سلام می کرد و می خواند:
ای سرد بی تن و تنت بی سر / خفته در کربلا سلام علیک
با اینکه سواد خاصی نداشت بیشتر شعرهای محتشم کاشانی و جودی را از حفظ بود تمام مصیبتهای آل الله را با آهنگ محذون می خواند این نواها و مصیبت خوانی ها را ما بارها در کنار او شنیده بودیم .
از روحانیون قدیم بیدگل که پای منبرشان نشسته بود بسیار تعریف می کرد ارق عجیبی نسبت به محله خودش سلمقان داشت واز طایفه اربابی ها به احترام یاد می کرد همیشه چند کتاب در کنارش بود که به سختی مطالعه می کرد .
محرم ها که از راه می رسید بعضی شبها از من می خواست محتشم را با صدای رثا برایش اجرا کنم و او هنگام خواندم اشک می ریخت و گاهی در خواندن من را همراهی می کرد همیشه به بچه ها ی دیگرش می گفت : حسینم شعر را خوب می خواند بهتر از همه ی شما .
شب قبل از فوتش تا هنگام اذان صبح شعرهای محتشم را خواند و هنگام اذان صبح در حالی که ماذن های شهر اذان می گفتند از دنیا رفت من فکر نکنم هیچ مداحی چنین توفیقی را داشته باشد که اینگونه با ذکر حسین (ع) از دنیا برود بعد از مرگش هنگامی که او را در غسالخانه شازده حسین بیدگل برای آخرین بار زیارت کردم و چهره زیبایش را دیدم این شعر را برایش خواندم :
مادر
تو از عشق بارون به دریا زدی
به بارون و به آسمون دعوتی
چه مهمونی با شکوهی شده
تو این لحظه هایی که هم صحبتیم
درست تو همین ساعت و ثانیه
سزاوار زیباترین رحمتی
تو این حس و حال عجیب و غریب
دو تا بال میخوای که رو شونته
تو از هر مسیری بری می رسی
تو از هر دری بگذری خونته
دعا می کنم تا اجابت بشه
دعا می کنم چون دلم روشنه
چه مهمونی با شکوهی شده
تو این لحظه هایی که هم صحبتیم