سالهای قحطی

محمد بیدگلی می نویسد
اُمّه ماجراهای زیادی دارد.
خدا بیامرزدش خاله ی مادرم بود.
خیلی خانه ی ما می آمد.
آدم دوست داشت پای داستانهایش بنشیند.
این اواخر بزّاز شده بود.
می رفت بازار کاشون تیکه ( پارچه) می خرید و خونگی به مردم می فروخت
پا در میونِ خواستگاری هم بود.
یعنی برای جوونا می رفت خواستگاری نام شناسنامه اش غزاله بود اما تا اُمّه نمی گفتی کسی نمی شناختش.

...................******..............

حاجی علیمحمد کاوانی تعریف می کرد:

در سال قحطی یکی از فامیلهای ما با قاطر از آذربایجان به بیدگل آمده بود. قاطرش را در یک خرابه بسته بود
صبح روز بعد من برای انجام کاری رفتم پشت بام
نگاهم به داخل خرابه افتاد
دیدم زنی از داخل خرابه با سرعت رفت بیرون
با دقت که نگاه کردم دیدم مردم قاطر را تیکه تیکه کرده اند و برده اند
به خانه برگشتم و به فامیلمان گفتم: قاطرت را مردم خوردند....!

توبره

 

توبره ی کار

نزدیک غروب آفتاب توبره ی کارش را آورد و تو دالان خانه ی ما گذاشت
به پدرم گفت:
" فردا صبح با کارگر هایم خواهیم آمد"

پدرم سالی چهار تا قالی دوازده متری پایین می آورد
سه تای آن را خرج خانه می‌کرد و با پول یکیش بنایی می‌کرد
بنّاش استاد محمد آقا معماری بود
که بهش میگفتند اوسّا مَم داقا

مادرم که توبره ی کار را می دید هندات فردا صبح را می‌کرد
میدانست که اوسا مم داقا بعد از صبحانه قلیان می‌کشد و لذا به داخل سرداب میرفت قلیان را میاورد بالا
تَه قلیان را می شست
تنه ی قلیان را تو آب می خیسوند
سرِ قلیان را تمیز می‌کرد
و نی قلیان را روی لبش می گذاشت و به داخلش فوت می‌کرد که گرفته نباشد.
تنباکو را آب می‌کرد
و آتشگردون و زغال را در کنارش می گذاشت.
بنّایی های آن زمان برای ما بچه ها تماشایی بود
صبحانه نون و پنیر و هندوانه بود.
اوسا مَم داقا بعد از صبحانه قلیان می‌کشید
او که قلیان می‌کشید ما هم قُل قُل های توی تُنگ را تماشا می‌کردیم
یک پُک که به قلیان می زد مقداری با پدر حرف می زد
دوباره میکشید
آن روزها صبح اول وقت که می آمدند تا اذان ظهر کار میکردند
دوباره رادیو که ساعت دو را می زد مشغول می شدند
و تا غروب آفتاب کار میکردند
چیزی به اسم هشت ساعت وجود نداشت غروب آفتاب که می شد می رفتند تو پاشورِ حوض دست و پایشان را می شستند
دستاشون که تمیز میشد پدرم مزدشان را می داد
اوسا مم داقا پنج تومان
یک کارگر ارشد داشت چهار تومان
بقیه نفری بیست و پنج ریال.
محمد بیدگلی

اتاق قالی

مادرم می گفت:

" تو در صبح روز 13 آبان سال 1349 در اطاق قالی به دنیا آمدی "

هرچند در شناسنامه ام تاریخ دیگری درج شده است

خواهر بزرگم می گوید:
" آن روز اُمّه خانم خاله ی مادرم
با کمک سکینه ی علی لوتی
کمک یار ماجو خورشید بودند
تا تو متولد شدی
تو را قُنداق کردند
و تو یک ریز گریه می کردی ...
مثل حالا که یه ریز حرف میزنی
و یا هر روز مرتب یک چیزی تو وبلاگت میذاری"

من اطاق قالی را دوست دارم
به من حسّی میدهد ورای حسها
انگار همچنان مادر در آن اطاق
روی تختش نشسته است
و هست .....

تخت او درست درجایی قرار داشت که سالها دستگاه قالی چوبی قدیمی در آنجا محکم بود
و او بر تارهایش ریشه می زد
تا پیشه اش باشد
در آن روزهای سخت...
دار قالی وسیله ای بود
برای به دست آوردن یک لقمه نان حلال برای بچه هایش.

اطاق قالی را دوست دارم چون بوی مهربانی میدهد
بوی سالهای از دست رفته را
بوی پدر و مادر و همه ی آنها که دوستشان دارم ...
در اطاق قالی عشق همچنان جاریست...

عصرگاه سمبک و بازی بچه ها

در هوای تو

بمناسبت سالگرد مادر

 

در تمام این سالها که به یاد دارم نشد نداشت که  ده روز اول ماه ذی الحجه از راه برسد و مادرم نماز ده اول ماه ذی الحجه را نخواند چه در آن سالها که قدرت ایستادن برای اقامه نماز را داشت و چه دراین سالهای آخر عمر که هر دو پایش فلج شد  ، تمایل و اعتقادش بر این بود که حتما این نماز را اقامه کند .

 

قنوت های مادر، قنوت های عارفانه ای بود مخصوصا در این نماز چه دلنشین و جذاب و روحانی دستها را به سوی آسمان می برد وبلند بلند می خواند : «و واعدنا موسی ثلثین لیله و اتممناهها بعشر فتمّ میقات ربّه اربعین لیله و قال موسی لأخیه هارون اخلفنی فی قومی و اصلح و لا تتّبع سبیل المفسدین»

 

امسال با فرا رسیدن  ماه ذی الحجه ما دیگر شاهد قنوتهای عرفانی مادر نیستیم و صدای آسمانی او را در فضای اتاق قالی  دیگرهرگز نخواهیم شنید .

 

مادر کجای جهانی کجای این همه جا  / کجای مرز ندیدن بگو ترا به خدا

تو که غریبه نبودی، عزیز آب و گلم! / نگو که راه ندارد، سری بزن به دلم

 هنوز هم که هنوز است، آسمان منی / اگر چه دور، ولی در میان جان و تنی

 

آنچه از مادر به یادرگار به من رسیده سجاده نماز اوست و آن روسری بلند سفید رنگی که همیشه بر سر داشت .

 

 من در تمام عمرم حتی یک مرتبه  مادرم را ندیدم که بدون روسری ودامن در کنار ما بنشیند  این درسی بود بزرگ که بدون بیان و تذکر و فقط با عمل به ما آموخت  که ایمان الفبایش حیا و حجاب است چه مرد باشی و چه زن ، این درس را باید از اندرونی خانه به بچه ها یاد داد .

 

گاهی که دلم برایش تنگ می شود میروم و سجاده  نماز مادر را بر میدارم و می بویم  و به نوعی آرامش میرسم  در این حال تمام خاطرات با او بودن برایم تکرار می شود .

 

از کودکی من را بسیار دوست می داشت و همیشه متوجه من بود حتی زمانی که یک مرد کامل هم بودم  وقتی به سراغش میرفتم از وضع و روز وحالم می پرسید و در کمک کردن به من  از چیزی دریغ نمی کرد .

 

مادر عاشق  کربلاو حسین شهید (ع) بود  گاهی با صدای بلند رو به کربلا سلام می کرد و می خواند:

  ای سرد بی تن و تنت بی سر / خفته در کربلا سلام علیک

 

با اینکه سواد خاصی نداشت بیشتر شعرهای محتشم کاشانی و جودی را از حفظ بود تمام مصیبتهای آل الله را با آهنگ محذون می خواند این نواها و مصیبت خوانی ها را ما بارها در کنار او شنیده بودیم .

 از روحانیون قدیم بیدگل که پای منبرشان نشسته بود بسیار تعریف می کرد ارق عجیبی نسبت به محله خودش سلمقان داشت واز طایفه اربابی ها به احترام یاد می کرد همیشه چند کتاب در کنارش بود که به سختی مطالعه می کرد .

 

 محرم ها که  از راه می رسید بعضی شبها از من می خواست  محتشم را با صدای رثا برایش اجرا کنم و او هنگام خواندم اشک می ریخت و گاهی در خواندن من را همراهی می کرد همیشه  به بچه ها ی دیگرش می گفت : حسینم شعر را خوب می خواند بهتر از همه ی شما .

 

 شب قبل از فوتش تا هنگام اذان  صبح شعرهای محتشم را خواند و هنگام اذان صبح  در حالی که ماذن های شهر اذان می گفتند از دنیا رفت  من فکر نکنم هیچ مداحی چنین توفیقی را داشته باشد که اینگونه با ذکر حسین (ع) از دنیا برود بعد از مرگش هنگامی که او را در غسالخانه  شازده حسین بیدگل برای آخرین بار زیارت کردم و چهره زیبایش را دیدم این شعر را برایش خواندم :

 

مادر

 

تو از عشق بارون به دریا زدی
به بارون و به آسمون دعوتی
چه مهمونی با شکوهی شده
تو این لحظه هایی که هم صحبتیم

 

درست تو همین ساعت و ثانیه
سزاوار زیباترین رحمتی

تو این حس و حال عجیب و غریب
دو تا بال میخوای که رو شونته
تو از هر مسیری بری می رسی
تو از هر دری بگذری خونته

 دعا می کنم تا اجابت بشه
دعا می کنم چون دلم روشنه

چه مهمونی با شکوهی شده
تو این لحظه هایی که هم صحبتیم

 

 

بفرما چای

 


آقای محمود علی اکبرزاده با کتری مسی و قوری چینی در مجموعه تاریخی حاجی آقا شهاب بنی طبا در حال آماده کردن بساط چای با لباس سنتی کشاورزان منطقه.
البته این چایی در سحرهای تابستان در چاله سمبک مزه ای دیگر دارد.