سالهای قحطی
محمد بیدگلی می نویسد
اُمّه ماجراهای زیادی دارد.
خدا بیامرزدش خاله ی مادرم بود.
خیلی خانه ی ما می آمد.
آدم دوست داشت پای داستانهایش بنشیند.
این اواخر بزّاز شده بود.
می رفت بازار کاشون تیکه ( پارچه) می خرید و خونگی به مردم می فروخت
پا در میونِ خواستگاری هم بود.
یعنی برای جوونا می رفت خواستگاری نام شناسنامه اش غزاله بود اما تا اُمّه نمی گفتی کسی نمی شناختش.
اُمّه ماجراهای زیادی دارد.
خدا بیامرزدش خاله ی مادرم بود.
خیلی خانه ی ما می آمد.
آدم دوست داشت پای داستانهایش بنشیند.
این اواخر بزّاز شده بود.
می رفت بازار کاشون تیکه ( پارچه) می خرید و خونگی به مردم می فروخت
پا در میونِ خواستگاری هم بود.
یعنی برای جوونا می رفت خواستگاری نام شناسنامه اش غزاله بود اما تا اُمّه نمی گفتی کسی نمی شناختش.
...................******..............
حاجی علیمحمد کاوانی تعریف می کرد:
در سال قحطی یکی از فامیلهای ما با قاطر از آذربایجان به بیدگل آمده بود. قاطرش را در یک خرابه بسته بود
صبح روز بعد من برای انجام کاری رفتم پشت بام
نگاهم به داخل خرابه افتاد
دیدم زنی از داخل خرابه با سرعت رفت بیرون
با دقت که نگاه کردم دیدم مردم قاطر را تیکه تیکه کرده اند و برده اند
به خانه برگشتم و به فامیلمان گفتم: قاطرت را مردم خوردند....!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 16:0 توسط حسین بیدگلی
|
نام :حسین بیدگلی بیدگلی