خانه حاج قادر در بیدگل خانواده مشهدی کاظم ناصری

خانواده ی مشهدی کاظم ناصری

یکی دیگر از خانواده های ساکن در خانه ی حاج قادر خانواده ی ناصری بود.
مشهدی کاظم و صدیقه خانم
دو پسر و دو دخترش در دو اتاق غرب خانه ساکن بودند
مشهدی کاظم روبروی کارخانه ی برق بیدگل مغازه ای اجاره و قهوه خانه ای دایر کرده بود.
قهوه خانه ی مشتی کاظم از جمله اولین قهوه خانه های بیدگل محسوب میشد. معمولا بساط چای و اگر اشتباه نکنم قلیان هم برقرار بود.
معمولا در خنکای غروب تابستان ,نیمکت ها را کنار خیابان و روبروی کارخانه ی برق می چیدند و با آبپاشی زمین های خاکی اطراف گرد و غبار تردد فرو می نشست و طراوتی خاص به محیط می بخشید.
با حلول سال نو و فرارسیدن بهار بساط فالوده برفی مشتی کاظم برقرار میشد. معمولا ایشان پیاده به آران میرفت و یک قالب برف یخ زده که از کوههای کاشان تامین میشد را خریداری و به قهوه خانه میاورد.
تهیه ی رشته های نشاسته به صورت سنتی مشکلات خاص خود را داشت. پودر نشاسته را در آب حل میکردند و در دیگ میپختند و سپس از قالب هایی که انتهای آن سوراخ ریز بود با فشار دسته چوبی مانند سیلندر و پیستون عبور میدادند.
نشاسته مانند رشته در آب سرد جمع میشد و آماده برای مخلوط کردن در برف و تبدیل به فالوده میشد.
کوچک ترین پیاله ی فالوده که کاسه سفالی بود یک ریال وکاسه ی چینی متوسط 2/5 ریال و کاسه بزرک 5 ریال بود.
پسران مشهدی کاظم حاج ماشالله و آقا جواد نیز به حرفه چله دوانی مشغول بودند.
آنها سالهای مدیدی در خدمت صنعت فرش دستباف بیدگل بودند.
با افول فرشبافی این دو نیز از حرفه چله دوانی دست کشیده وبه شغل دیگر روی آوردند.

 

خانه حاج قادر در بیدگل  خانواده استاد نصرالله مغری

خانواده استاد نصرالله مقری

استاد نصرالله مقری و همسرش خاور خانم در یکی از اتاقهای ضلع جنوبی خانه حاج قادر زندگی میکردند.
خانواده ای نسبتا پرجمعیت با 8 فرزند (5پسر و3 دختر)
استاد نصرالله فرد زحمتکش و آرامی بود و غالبا بعنوان کارگر ساختمان با بناها و معمارها کار میکرد.
همسر و دخترانش نیز به قالیبافی مشغول بودند.
عباس آقا مقری اولین فرزند استاد نصرالله حرفه ی طراحی و نقاشی قالی را انتخاب کرده بود.
ایشان سالهای مدیدی در قبل و بعد از انقلاب به حرفه ی نقاشی قالی مشغول بود.
اولین مغازه ی ایشان در بازار رضوانی بود و بعدها به کوچه ی مصباحی و در نهایت به جنب منزلش در پشت کارخانه ی برق سابق نقل مکان کرد.
عباس آقا مقری علاقه ی وافری به شغل کشاورزی داشت و در ابتدای پیروزی انقلاب این علاقه ی وافر باعث شد با تعدادی از رفقا از جمله مرحوم ابوی اینجانب دشت محمدیه را تاسیس کنند.
اما بتدریج سرخورده شدند و کشاورزی را رها کرد.
با افول صنعت فرش عباس آقا مقری هم نقاشی را رها کرد.
هم اکنون در مغازه ی کوچکش به فروش گلاب و عرقیات سرگرم است.

 

خانه حاج قادر در بیدگل خانواده استاد سیف الله مغری

استاد سیف الله مقری

استاد سیف الله و فرزندانش آقا محمد و حسین آقا به حرفه ی چله دوانی قالی مشغول بودند.آقاماشاالله نیکورفتار (برادر همسرش) نیز از دهه ی 40 به حرفه ی چله دوانی مشغول بود.
در چله دوانی نخ های چله طی فرآیندی آماده میشود تا بر روی دار قالی نصب شود.
با نصب چله و بافت قالی بعد از بافت یک سوم قالی مرحله ی دوخت و پایین کشیدن وجمع کردن بخش بافته شده فراهم میرسد.
تاچند سال قبل هم فرزندان استاد سیف الله به این حرفه مشغول بودند .با افول صنعت قالی بافی حرفه ی چله دوانی هم رو به افول گذاشته است.
خانواده ی مقری بیش از نیم قرن در خدمت صنعت فرش دستباف بیدگل بودند.
خدارحمت کند مرحوم استاد سیف الله مقری را که خدمات ارزنده ای به صنعت فرش دستباف ارائه کرد.
🌿

خانه حاج قادر در بیدگل خانواده اکند

خانواده اکند

یکی دیگر از خانواده های باسابقه ی خانه ی حاج قادر خانواده ی اکند بود.
استاد حسنعلی و خاتون جان همسرش در یکی از اتاقهای بزرگ و پنج دری خانه حاج قادر زندگی میکردند.
حاصل ازدواج آنها یک پسر بود بنام علی .
آقای اکند ابتدا کارش دامداری و کشاورزی بود.
مقداری زمین کشاورزی در دشت دولاب داشت و چند راس گاو در خانه نگهداری میکرد و با تولید لبنیات ، هم نیاز خود را تامین میکرد و هم مازادآنرا به همسایه ها ویا در بازار میفروخت.
نیمی از باغچه ی بزرگ خانه ی حاج قادر متعلق به آقای اکند بود و همیشه مختصر اختلافات مرزی درباغچه با خانواده ی مقری داشتند.
آقای اکند از جمله کسانی بود که در دهه ی چهل برای اولین بار رادیو خرید آنهم رادیو نفتی.
صبح زود موقع نماز مقداری نفت در رادیو میریخت و پس از نماز رادیو گرم میشد و شروع بخواندن میکرد.
هرسال یک نفر قمی که کارش طالع بینی بود میهمان آقای اکند بود و مشتریان زیادی که قریب به اتفاق زن بودند برای حل مشکلات و گرفتن دعا میامدند و دست نوشته هایی باخطوط عجیب و غریب میگرفتند و میرفتند.
آقای اکند هر سال نذر داشت در خانه اش چند ملا روضه بخواند لذا در شبهای تابستانی کنار باغچه زیلو پهن میکردند و چراغ های توری روشن میکردند و چندتا از روحانیون برای روضه خوانی میامدند.
خوشبختانه از مداح و مداحی خبری نبود. خیلی از باورهای دینی ما از همین روضه های خانگی و یادر مساجد و حسینیه ها شکل گرفت.
با ورود صنعت فرش دستباف به بیدگل کم کم دارقالی به خانه ها راه پیدا کرد.
نقشه کشی و چله دوانی از جمله کارهای پشتیبانی در صنعت قالی بافی است. آقای علی اکند هم حرفه ی نقاشی قالی را انتخاب کرده بود.
ایشان سالهای مدیدی در بازار مرحوم استاد علیرضا ساطع هنرکده ی نقاشی داشت و به صنعت قالی بافی کمک میکرد.
با افول صنعت فرش کم کم حرفه ی نقاشی هم راکد و آقای علی اکند هم خانه نشین شد.
صنعت فرش دستباف هم به نوعی مدیون زحمات آقای علی اکند و امثالهم میباشد. کسانیکه فراموش شده اند.

خانواده ی بزرگ مقری و باقری در نیمه ی جنوبی خانه ی حاج قادر ساکن بودند.
تعداد 7 اتاق کوچک و بزرگ و نیمی از فضای گودال باغچه در اختیار این خانواده بود.
جد بزرگ این خانوارها ملاباقر بود.
فرزندان پسرش استاد فرج الله مقری و استاد حسینعلی باقری بودند.
استاد فرج الله مقری 4 پسر و یک دختر داشت که دخترش همسر میرزاحبیب سبطینی بود.
دوپسرش بنامهای حسن و حسین در قم ساکن بودند.
استاد سیف الله و استاد نصرالله درخانه ی حاج قادر زندگی میکردند.

 

 

خانه حاج قادر در بیدگل بابا علی سعد آبادی

باباعلی سعدآبادی (بابا علی و ننه زهرا)

خانواده ی سعدآبادی از جمله خانوارهای پرجمعیت خانه ی حاج قادر بود.
حاصل ازدواج مشهدی علی سعدآبادی و زهرا خانم 7 فرزند ، سه پسر و چهار دختر بود.
والده ی بنده یکی از دختران ایشان بود.
ما پدربزرگمان را بابا علی صدا میکردیم.
بابا علی کارش کشاورزی بود.
او در دشت سعدآباد کویر رعیت مَلّاکان کاشان بود.
آن روزها راه دسترسی به کویر نبود و با الاغ مسیر را یک روز یا بیشتر طی میکردند.
معمولا چند هفته در کویر میماندند.
کشاورزان کویر در اتاقهایی بنام سیخه زندگی میکردند.
همیشه باباعلی از کویر تعریف میکرد. یکی از آرزوهای من رفتن به کویر و دیدن سیخه ها و مزرعه ی آنجا بود که هیچگاه تحقق نیافت.
کشت آنجا جو و گندم و صیفی جات بود. نوعی طالبی بنام دست انبو کشت میکردند که بسیار شیرین بود و من بعد از بابا علی کمتر طالبی به شیرینی طالبی کویر دیده ام.
ننه زهرا در غیاب باباعلی مسئولیت امور خانه و مراقبت از بچه ها را داشت.
ننه زهرا هم خودش یک دوسّی طراح دیگر بود.
او چله های شعربافی را طراحی و آماده ی نصب روی دستگاههای شعربافی میکرد.
او و چهار دخترش و خانم لقایی مادر پدربزرگم پاسخگوی بخش اعظم شعربافان در زمینه ی طراحی چله بودند.
یکی از ویژگیهای ننه زهرا دستپخت بسیار خوب ایشان بود.
ایشان مهارت فوق العاده ای در پخت گوشت ولوبیا داشت.
او غذا را در برمه و یا دیزی سنگی روی چراغ سه فتیله طبخ میکرد.
پخت ماش پلو هم از دیگر مهارتهایش بود.
بعد از فوت ننه زهرا من غذایی به لذیذی غذاهای ایشان ندیدم.
با افول صنعت شعربافی و ازدواج دخترهای ننه زهرا ، ایشان هم کار طراحی را کنار گذاشت و به قالیبافی روی آورد.
ایشان قریب نیم قرن پشتوانه ی صنعت پارچه بافی و شعربافی آران و بیدگل بود.
یادش گرامی و روحش شاد.

خانه حاج قادر در بیدگل نجمه خانم

نوشته سید علیرضا بنی هاشمی

نجمه خانم معلمی

کسانیکه در محله ی دربریگ زندگی کرده اند و اکنون بیش از 60 سال سن دارند خانم معلمی را بخاطر دارند که در خانه ی حاج قادر مکتبخانه داشت.
دختران وپسران در سالهای دهه ی 20 و 30 در مکتبخانه ی نجمه خانم درس قرآن و خواندن و نوشتن می آموختند.
خانه ی حاج قادر دارای حوضخانه ای بود که آب قنات دست زیر از آن عبور میکرد.
دختران وپسران دور حوض آب را جارو زده و یک تکه زیلو و یا گلیم پهن نموده تا از نجمه خانم درس قرآن بیاموزند.
نجمه خانم از جذبه ی فوق العاده ای برخوردار بوده و شاگردانش از او خیلی حساب میبردند.
ایشان همسر بابا حبیب سعدآبادی بود که به شغل کشاورزی در سعدآباد کویر مشغول بود.
این زوج متاسفانه بچه دار نشدند و فرزندی ازایشان برجانمانده است.
یاد همه کسانیکه در حوزه تعلیم وتعلم فعالیت داشتند واکنون در بین ما نیستند را گرامی میداریم.

خانه حاج قادر در بیدگل خانوار دوسّی طراح (خانم لقایی)

خانوار سوم
دوسّی طراح (خانم لقایی)

نام خانه ی حاج قادر با طراحی چله های شعربافی عجین است.
طراحی چله شعربافی در خانه ی حاج قادر به بیش از یک قرن قبل برمیگردد. دوست عزیزم آقای ایمانی اخیرا بخشی از کتاب چراغان را ارسال کرد که در آن از حسین رمضانعلی به عنوان طراح و ساکن خانه حاج قادر نام برده بود.
تاریخ ثبت اطلاعات به سال 1273 شمسی بر میگردد.
حسین رمضانعلی از اجداد پدری ما بود.
دختر ایشان خانم لقایی از دیگر ساکنین خانه حاج قادر بود که به ایشان دوسی طراح میگفتند.
او والده ی آسید تقی بنی هاشمی پدر بزرگم بود.
خانم لقایی در اتاق کوچکی در ضلع شمال غربی خانه حاج قادر زندگی میکرد.
قریب یکصد سال و شاید کمی بیشتر عمر کرد.
در جوانی ضمن گاوداری در منزل وتولید لبنیات به شغل پدری اش که طراحی چله های شعربافی بود مشغول بود.
در تولید چله ی شعربافی ، تارهای رنگی با توجه به طرح نقشه ، در چله کشی تنظیم میشد .
سپس برای عبور تارها از دندانه و شبکه ی چله ، گُندله های بزرگ تار را نزد طراح میاوردند.
طراح تک تک تارها را از دندانه عبور میداد تا برای نصب روی دستگاه شعربافی آماده باشد.
خانه ی حاج قادر مرکز عمده طراحی چله ی شعربافی آران وبیدگل بود .
علاوه بر خانم لقایی مادر بزرگم و دخترانش هم با این حرفه اشتغال داشتند که در پستی دیگر به آن خواهم پرداخت.
خانم لقایی در سال 1350 به رحمت خدا رفت.

خانه حاج قادر در بیدگل قسمت سوم خانواده استاد فرج الله مغری

خانه حاج قادر (3)

خانوار دوم

استاد فرج الله مقری

از مسن ترین ساکنان خانه حاج قادر که بخاطر میاورم و زودتر از بقیه ساکنین به رحمت خدا رفت استاد فرج الله مقری است.
پیرمرد متوسط اندام که همیشه پالتو بلند میپوشید و کلاه نمدی برسر داشت.
چشمانش به علت بیماری همیشه قرمز بود.
ایشان در جنوب شرق خانه حاج قادر در اتاق کوچکی زندگی میکرد.
در حاشیه ی جوی آب قنات دست زیر نیزارهایی وجود داشت .
به رغم اینکه نی در ظاهر گیاهی مزاحم می باشد ولی در خانه ی حاج قادر از ارج و قربی برخوردار بود.
نی ها به بُنچار تبدیل میشد.
حرفه ی استاد فرج الله بنچارسازی بود و از درآمد این کار گذران زندگی می کرد. بنچار یکی از ابزارهای کمکی شعربافی بود.
کلافه های نخ را دور بنچار می انداختند و نخ با حرکت چرخ ریسی از کلافه باز شده ودور ماسوره خالی پیچیده و تبدیل به ماسوره ی پُر میشد.
تولید بنچار با استفاده از نی یک حرفه ی تخصصی بود که استاد فرج الله در انجام آن تبحر داشت.
استاد فرج الله بنچارهای تولیدی خود را به افرادی که ماسوره وَر ( پُر) میکردند میفروخت.

استاد فرج الله جد بزرگ خاندان مقری های بیدگل در محله ی دربریگ بود.

 

خانه حاج قادر در بیدگل قسمت دوم خانوار عمو اسماعیل عسکری

خانه حاج قادر ۲ نوشته سید علیرضا بنی هاشمی

نگاهی به ساختار خانه ی حاج قادر نشان میدهد که محور اصلی فعالیت اقتصادی ساکنین ، کشاورزی و دامداری بوده ضمن آنکه بطور جانبی فعالیتهای نساجی در کارخانه های کوچک محله نیز در جریان بوده است.
وجود اصطبلهای متعدد در جای جای این خانه ، قلعه های قدیمی را به ذهن متبادر می کند که نگهداری و پرورش گاو و گوسفند و چهارپایان باربر فعالیت محوری در یک قرن گذشته بوده است.
علوفه ی دامها ,صیفی جات و غلات مورد نیاز ساکنین آنها نیز از محل فعالیتهای کشاورزی در دشتهای حسین آباد وحسن آباد بیدگل , سعدآباد و شمس آباد کویر تامین میشده است.

خانه وار اول

عمو اسماعیل ( عسکری ) وکوکب خانم
( یا بقول نوه هاش ننه کوکب) یکی از خانوارهای ساکن درخانه ی حاج قادر بودند.
آنها در حیاط کوچک و شمالی خانه ی حاج قادر دارای یک اتاق با طاق ضربی و یک سرداب بودند .
اتاق آنها دارای یک ایوان کوچک در جلو و یک پستو هم در انتها بود.
سردابِ خانه کوچک و تاریک ولی خنک بود که ننه کوکب برای تولید و نگهداری ماست و پنیر و هندوانه استفاده میکرد.
در بخش شمال شرق خانه ی حاج قادر زمینی به عنوان بهاربند بود که ننه کوکب گاوش را در فصل تابستان آنجا نگهداری می کرد.
در همان قسمت از خانه طویله ای بود که ننه کوکب گاوش را در فصل زمستان نگهداری میکرد.
قبل از اینکه طویله ساخته شود , عمو اسماعیل درخت توتی کاشته بود که بسیار تنومند شده بود و هر سال آخر اردیبهشت بچه های محل و همسایه ها برای توت خوردن به خانه حاج قادر میامدند.
وقتی عمو اسماعیل قصد کرده بود در زمینش طویله بسازد طوری سقف طویله را زدند که درخت توت حفظ شود و تنه درخت از حفره ای از سقف طویله بیرون آمده بود.
واین امر نشان میداد که عمو اسماعیل برای درخت و محیط زیست احترام خاصی قائل بوده.
درخت توت سیاه تنها درخت بابرکت و سرزنده ی محل بود و چون عمو اسماعیل گاوش را پای درخت میبست از پهن و ادرار گاو تغذیه میشد.
درخت از بس تنومند و ریشه دار بود نیاز به آبیاری نداشت و ریشه هایش خود را به زمینهای مرطوب زیر جوی قنات دست زیر رسانده و آب مورد نیاز خود را تامین میکرد.
عمو اسماعیل و ننه کوکب دوران میانسالی خودرا میگذراندند.
زندگی آرامی داشتند. عمو اسماعیل در دشت حسین آباد کشاورزی میکرد.
او به کشت جو ،گندم ، یونجه ، صیفی جات ، پنبه و کنجد میپرداخت
و درکنار فعالیت کشاورری به نگهداری گاو و مرغ و خروس می پرداخت و از همین محل گذران زندگی میکردند.
وقتی تعمقی در زندگی عمو اسماعیل وننه کوکب میکنم میبینم زندگی آنها کمترین وابستگی را به ماشین و مصرف انرژی داشت.
اولا .مایحتاج زندگی خود را ازطریق کشاورزی و گاوداری تامین میکردند.پس یک تولید کننده بودند. آنها مازاد تولید خود را به بازار و همسایگان عرضه میکردند.
جو , گندم , شیر , ماست , پنیر وتخم مرغ و صیفی جات مازاد خود را به مردم عرضه میکردند یعنی خود کفا بودند.
از زمانیکه بیدگل دارای کارخانه برق شد عمو اسماعیل هم انشعاب برق خریده بود.
در مقطعی قبل یا بعد از انقلاب دولت تا حدی از مصرف برق را رایگان اعلام کرده بود.اگر اغراق نکنم در 90 درصد اوقات قبض برق ایشان معاف از پرداخت وجه بود چون کمتر از حد مجاز مصرف میکرد.
اگر گاهی اوقات مصرف برق ایشان بالاتر از حد مجاز بود و باید مبلغی میپرداختند , اعتراض ننه کوکب شروع میشد که آقا علی نوحیان قبض برق مرا زیاد نوشته و تا نوبت بعدی که کنتور نویس میامد اعتراضش ادامه داشت.
در مجموع 3 لامپ 40 در ایوان و اتاق و پستو نصب شده بود. معمولا یکی از این لامپ ها در شب روشن بود مگر آنکه بخواهد در پستو برود و چیزی بردارد.
در سرداب هم از چراغ موشی و چراغ دستی استفاده میکرد.
شاید این سبک زندگی خیلی از مردم آران و بیدگل بود که متکی بر کار و نان خوردن از بازوی خویش و بدون وابستگی به دولت بود.

خانه حاج قادر در بیدگل قسمت اول

نوشته علیرضا بنی هاشمی

خانه ی حاج قادر ۱

خانه ی حاج قادر یکی از خانه های بزرگ _ گودال باغچه ای محله ی دربریگ _ بیدگل است که در ابتدای کوچه ی مصباحی واقع شده بود.
متشکل از دو حیاط بزرگ و کوچک بود.
در مرکز حیاط بزرگ باغچه ای گود به عمق 2 تا 2.5 متر وبه ابعاد 25 متر در 16 متر وجود داشت که جوی قنات دستِ زیر از بخش شرقی آن عبور میکرد.
اطراف باغچه اتاقهایی بزرگ به ابعاد متفاوت از 10 تا 30 متر مربع قرار داشت .
در جنوب شرق آن ایوانچه و ایوان با سقف بلند قرار داشت که به حیاط کوچکی در شمال خانه متصل بود.
دور حیاط کوچک 3 اتاق و دو راهگذار وجود داشت.
راهگذرها مسیر عبور برای دسترسی به حوضخانه و توالت و اصطبلها داشت.
درگوشه ی حیاط کوچک مطبخ کوچکی بود که در آن تنور بزرگی برای پخت نان تعبیه شده بود.
خانه ی حاج قادر دو درب ورود و خروج در شمال وجنوب داشت.
ورودی شمالی متشکل از دالان بلند وپیچ درپیچی بود که به کوچه ی مصباحی ختم میشد.
در مسیر دالان بلند درب های خروجی به اصطبل و طویله های متعددی وجود داشت که برای نگهداری گاو و چهارپایان ایجاد شده بود.
یکی دیگر از دربهای خروج و ورود در جنوب غرب حیاط بزرگ خانه بود که به کوچه ی منتهی به کارخانه ی برق قدیم باز میشد.
قنات دستجرد( دست زیر) از جنوب شرق (ازخانه ی شریفی ها) وارد میشد و پس از گذر از دو حوض و حوضچه که به مجموعه ی آن حوضخانه گفته میشد ازسمت شمال به منزل آقا میرزاسید حسین مصباحی وارد میشد.
عبور قنات طوری بود که امکان آبیاری درختان انار باغچه ی بزرگ را در مواقع مورد نیاز فراهم میکرد.
سیستم مالکیت ساختمانها پیچیده و عجیب بود.
بطور مثال روی تعدادی از زیر زمین ها و سردابه ها و اصطبلها اتاق نشیمن ساخته شده بود .
زیرزمین یا اصطبل متعلق به یک نفر بود در حالیکه اتاق روی آن متعلق به فردی ۸دیگر.
در پشت بام یکی از اتاقها در شمال غرب, اتاق بزرگی پدرم ساخته بود که به آن اتاق بالاخانه میگفتیم .
این اتاق دارای یک چشمه توالت مستقل در کنار خود بود. میهمانیهای ما در این اتاق برگزار میشد.
در زمانیکه مهندسین کشور چکسلواکی برای نصب اولین موتور برق بیدگل آمده بودند در این بالاخانه اقامت داشتند.
دوچشمه توالت از نوع گودال مخزنی در گوشه ای بدور از محیط مسکونی و نزدیک به محل عبور آب قنات وجود داشت.
حدود 15 خانوار در اتاقهای این منزل سکونت داشتند.
لازم بتوضیح است به علت احداث خیابان از کارخانه ی برق سابق بیدگل به سمت سلمقان این خانه ویران و بخشی به خیابان و بخشی دیگر به منازل مسکونی و مغازه های جدید تبدیل شد.
مغازه و منزل رضا علی آبادی و مغازه ی ساندویچی آقای مقری و مدرسه ی جدید الاحداث بخشی از این خانه هستند .

حالات و سخنان ابو سعید ابو الخیر

دومین کتابی که دیروز خریدم
حکایتی از صفحه ۹۴و ۹۵ کتاب حالات و سخنان ابو سعید ابوالخیر
از حسن مودب نقل است وی گفت که ابتدا که شیخ به نیشابور آمد و مجلس می گفت خبر در شهرافتاد که پیری از صوفیان آمده است ومجلس می گوید و از اسرار بندگان خبر می دهد. ومن صوفیان را دشمن داشتمی گفتم صوفی علم نداندمجلس چون گوید؟ و علم غیب حق تعالی به هبچ کس ندادست او چگونه خبر دهد.
چون حدیث وی در شهر فاش گشت وخلق رو بر وی نهادند.
روزی بر سبیل امتحان بمجلس او آمدم و در پیش تخت او بنشستم جامه فاخر پوشیده بودم و دستاری طبری در سر نهاده بودم . شیخ سخن آغاز کرد چون شیوه سخن شیخ شنیدم واله و متحیر بماندم و از خود هیچ خبر نداشتم که کی مجلس به آخر آمد.
شیخ از بهر درویشی جامه ای خواست هر کسی چیزی داد دستاری خواست مرا در دل افتاد که دستار خود بدهم بخود گفتم مرا این از آمل فرستادند هدیه و ده دینار قیمت دارد ندهم
پیری در کنار من نشسته بود رو به شیخ کرد و گفت یا شیخ آیا حق با بنده سخن می گوید؟ شیخ گفت برای دستاری دو بار بیش نگوید با این مرد که پیش تو نشسته است دو بار گفت این دستار بده برای درویش وی می گوید قیمت این ده دینار است و مرا از آمل فرستاده اند
حسن گفت برخاستم و قدم شیخ بوسیدم و دستار و جامه بدادم و جمله مال فدا کردم و همه عمر پیش شیخ بخدمت ایستادم....

نوشته بر دریا

 

امروز از کتابفروشی دو کتاب خریدم که یکی از آنها اسمش است نوشته بر دریا
این کتاب در قالب عرفانی است

در صفحه۲۳۹ کتاب (نوشته بر دریا )میخوانیم
نقل است که گفت :که مصطفی (ص) می گوید هر که دو رکعت نماز کند که در آن هیچ اندیشه دنیا بر خاطرش نگذرد همه گناهان از او دور کنند چنان که آن روز از مادر آمده باشد .
احمد بن حنبل به حکم این حدیث نماز می کرد چون سلام دادی...

پیام امروز من 2


جز خدا کیست که در سایه لطفش بخزیم
رحمت اوست که هر لحظه پناه من و توست

پیام امروز من 1

پیام امروز من
هرچند ما نمی توانیم انسان کاملی شویم
اما بیاییم بطرف کاملا انسان شدن گام برداریم

بازی زل  

 جهانبخش پارسا:

در مورد بازی زِل که شاید اشتباه نوشته باشم در همه ی خانه های آران و بیدگل سرگرمی بچه ها و حتی بزرگترها بود . سنگهای زل قدیما معمولا از کوزه و سفال های شکسته بود که آن را می ساییدند و گرد می کردند ، سنگهای دیگری هم به اندازه گردو رایج بود .
این بازی را "یه قل دو قل" هم میگویند و بیش از ده حرکت دارد .
حرکت اول : ابتدا سنگها را روی زمین می ریزند به غیر از یکی ، که آن را به هوا پرتاب و سریعا یک سنگ از روی زمین برداشته می شود بعد با سنگ پرتاب شده در مشت می گیرند و می گویند یه قل . بعد همین عمل را با برداشتن دو سنگ از روی زمین انجام می دهند گفته می شود دو قل ،
وهمینطور الی آخر .
در آران وبید گل بجای "یه قل دوقل" می گفتند "بر یک میرم"
" بر دو میرم" .
این بازی حرکات دیگری مثل:
یه تخ بده ، دروازه ، بشکن و نشکن وغیره هم دارد .
البته اطلاعات من کامل نیست و شاید بعضی از این مطالب هم اشتباه باشد ، تا دیگر دوستان چه بگویند.

 ...........................

علیرضا بنی هاشمی:

همانطور که آقای پارسا فرمودند
بازی زل یا ذل نیاز به 5 شن یا قلوه سنگ به اندازه بادام متوسط داشت.
مراحل آن شامل:
بر یک : یعنی با پرتاب یک زل به هوا یک زل روی زمین را بر میداشتیم. لذا چهار مرتبه برای 4 زل روی زمین این کار تکرار می شد.
اگر کسی نمیتوانست زل را بردارد بازنده بود و نوبت نفر بعدی بود. بازنده باید صبر می کرد تا نفر بعدی بازی خود را انجام دهد و یا ببازد .
مرحل بعد ; بر دو بود. یعنی باید دو زل را همزمان از از روی زمین بر میداشت. سختی کار مربوط به شرایطی بود که 4 زل خیلی روی زمین پراکنده باشند که نیاز به مهارت داشت تا. دوتا دوتا زلها را جمع کند.
مرحله بعد برسه: که یکبار 3 زل و بار دیگر یک زل را از روی زمین بر میداشت.
مرحله بعد برچهار یا جمعش کن بود که همزمان 4 زل را بر می داشت.
مرحله بعد بشکن : در این مرحله با پرتاب زل به هوا باید یک زل از روی زمین بر میداشتیم .باید برخورد این دو زل در داخل مشت صدا میداد که به آن بشکن می گفت.
مرحله بعد نشکن: که این مرحله بر عکس بشکن بود.
مرحله بعد کون مشت بود: در این مرحله با پر تاب زل به هوا یک زل را باید با ته مشت از زمین جمع می کردیم.
مرحله نهایی دروازه بود.
در مرحله دروازه نیز بین انگشت شست و چهار انگشت فضایی باز می کردیم. و باز ابتدا یکی یکی زلها را از دروازه عبور میدادیم ودر ادامه 2 و 3 و 4 زل عبور داده میشد.
برنده کسی بود که با خطای کمتر مراحل را پشت سر گذاشته و مرحله دروازه را با موفقیت انجام دهد.
امیدوارم دوستان دیگر نقائص را تکمیل کنند


 

پرویز ستاری:

درمحله ی دروازه دو حرکت افزون بر آنچه که جناب آقای بنی هاشمی فرمودند وجود داشت که فکر میکنم یکی قبل ویکی بعد از دروازه بود
قبل:گلپاییگون گل ورچین که گلپاییگون میتواند گل پایین کن باشد وبدین ترتیب بودکه همه ی مهره ها( اکبر ستاری:سنگ یا سیاله یا سنگریزه که ما می گفتیم سَی ریشه) را بدست میگرفتند یکی را سرِ دو انگشت گرفته و بطرف بالا رها نموده همزمان ۴مهره ی دیگر را روی زمین میگذاشتند.( اکبر ستاری : می گفتیم گلپایگون)
درحرکت بعدی دوباره آن یک مهره رابطرف بالا انداخته همزمان ۴۴مهره را ازروی زمین بر میداشتند.(می گفتیم: گل ورچین)
این مجموعه حرکات ۳بار انجام میشد که نباید بسوزی ( ببازی)
بعد:کَف کُن.
بدین ترتیب که هر ۵ مهره را کف دست گرفته با هم بطرف بالا پرتاب میکنیم همزمان کف دست را برمیگردانیم تا مهره ها پشت دست فرود آید .
دوباره آنهارا به هوا رها کرده همزمان کف دست را بحالت اول درآورده مهره ها را میگیریم که در این حرکت رفت و برگشتی نباید مهره ای بیفتد که بسوزی

در نهایت در هر مرحله ای که بسوزی بازی را میدی دست رقیبت وپس از سوختن او تو دوباره از مرحله ای که باخته ای کار را ادامه میدهی
پس هر کس در کل مراحل نسوزد زودتر بازی را تمام میکند وبرنده است

بسیار اتفاق میافتد که یکی تا مراحل نهایی پیش برود ولی رقیبش در مراحل مختلف هی بسوزد ولی علیرغم آن به او که در همان مرحله نهایی مرتب سوختنش تکرار شده برسد
پس در کلیه موارد مهارت لازم میباشد.


امیر بنی طبا:

نوع بازی زل یاذل یاضل یاظل که نمیدانم کدام درست است انطور که ما بازی میکردیم به این ترتیب بود که دو نفر یا چهار نفر یا سه نفر دور هم می نشستیم
اول بیشتر بگیری میکردیم
یعنی هریک بیست دانه شن را که معمولا اندازه یک نقل معمولی بود را حدود بیست سانت به هوا پرتاب میکردیم و بلافاصله پشت دستمان را در مقابل سنگها قرار میدادیم و سنگهای روی دست مانده را میشمردیم مثلا از بیست سنگ ده تا روی دستمان میماند بقیه هم به همین ترتیب این کاررا انجام داده و در نهایت هرکس که بیشترین سنگ روی دستش میماند بازی را اول شروع میکرد.
شروع کننده سنگها را طبق معمول به هوا پرتاب میکرد و مثلا هشت سنگ روی دستش باقی میماند .سپس باید طوری بازی کند که با سنگهای در دست سنگهای روی زمین ریخته شده را جمع کند .ابتدا به عنوان مثال یک سنگ را هوا میانداخت وفوری میگفت:
بر سه .
یعنی وقتی دست را باز میکرد وبه بقیه نشان میداد باید سنگها چهارتا باشد اگر کم و زیاد بود بازی را باخته و نوبت نفر بعدی میشد.
چون سنگهای روی زمین ریخته شده به فاصله ریخته شده بود در هر نوبت که یک سنگ را هوا میانداخت سعی میکرد سنگهای بیشتری را بردارد .
گاهی وقتی سنگی یا سنگهایی را که از زمین برداشته میشد طرف میگفت:
بر دو چخی.
این یعنی چه ؟
بدین معنی است که وقتی سنگهایی را که از زمین بر میداشت به جای انکه از روی دست بگیرد طوری میگرفت که پشت دست رو قرار بگیرد و چون این روش دشوار بود اومیتوانست دوبرابر سنگ از روی زمین بردارد و زودتر بازی را میبُرد و شرطی هم برای بازی میگذاشتند مثلا شخص برنده میتوانست با کف دست ضربه نسبتا محکمی را به عنوان جایزه به کمر بقیه بکوبد که این کار با خنده وشادی توام بود تا نگرانی.

 



 منبع کانال بیدار شهر

تنها عشق

 

تنها عشق

همه هستی برایت نیست
جز خوابی
مگر با عشق

سعادت را کلیدِ در نمی یابی
مگر با عشق

نمی بیند به خود
دل های غمگین
چهره های زرد
طراوت ، روشنی
سبزی و شادابی
مگر با عشق

کجا گردد چو دریا
ساده و پویا
وسیع و سخت
در این قرن تجدد
روح مردابی
مگر با عشق

در این گرداب بی شرمی
نمی یابی ز آسیبش
تو از دریای ظلمت
ره به پایابی
مگر با عشق

در این وحشت سرایِ
ظلمت اندودِ شبِ تاریخ
چگونه
آسمانِ دل شود آبی ؟
مگر با عشق

شعر از کتاب
(با غزل در ایستگاه )
ص 43

علیرضا پهلوانی (بیدل بیدگلی)

دو سربازان بیدگلی در زمان رضا شاه

دو سرباز بیدگلی در سالهای آغازین خدمت اجباری در دوران رضا شاه پهلوی

 سمت راستی :
شادروان هادی ستاری فرزند مرحوم حسین حمومی و مرحومه سلطان ستاری و پدر شادروانان محمد و فتح الله ستاری بیدگلی .

سمت چپی : شادروان ماشاالله مرشدی پدر آقایان حسن و علی اکبر مرشدی
منبع : کانال بیدار شهر/ اکبر ستاری

مسجد احمد بیدگل

 

دیروز بیاد مرحوم پدرم و روزهایی که او برای خواندن نماز به مسجد احمد میرفت تمایلی پیدا کردم نماز ظهر را در این مسجد بخوانم.

من در دوران نوجوانی اولین حروف قرانی را در این مسجد و با کمک حاج شیخ احمد روحانی و کمی بداز او به تعلیم آقای مفیدی کارخاندار بزرگ فرش حدود سال 61 در همین مسجد تعلیم یافتم

مسجد احمد  را به تازگی تعمیر کرده اند مسجد آرام و خوبی است شیخ مهدی روحانی بجای پدر بزرگوارش جناب حجت السلام حاج شیخ اسدالله روحانی نماز را اقامه کرد در ضمن من را با روی باز پذیرفت

به بهانه سالگرد ازدواج مان

من و همسرم ناهید خانم درعصرگاه روز دوم خردادماه سال 1370 بعد از خواندن خطبه عقد برای یک زندگی مشترک به همدیگر بله گفتیم !

 

 آدمیزاد همیشه بدنبال آرامش و بروز احساس های خوب انسانی در زندگی است

 

احساس خوب داشتن نتیجه راست گویی و ایمان به خدا و همسر است

 

آرامش همیشه در قناعت و عشق و اعتماد به یکدیگراست

 

26 سال قناعت و عشق ورزیدن واقعی همسرم را به خودم و او تبریک می گویم

 

26 سال اعتماد کردن  او به من برایم مهم است هر چند مردها گاهی خورده دکونه هایی در میکنند که جای ندامت دارند

 

26 سال  با او بودن  مثل 26 سال با بهار زندگی کردن است

 

من عقیده دارم خدا در خوبی های ما جای دارد

 

بیاییم به همسرانمان خوبی کنیم  تا روح خدایی را به هم هدیه دهیم

 

سالروز ازدواج مان خجسته باد