مولانا حاج سليمان صباحي بيدگلي از شعراي بزرگ و عارف مسلك قرن دوازدهم هجري قمري است وبا بزرگاني همچون هاتف اصفهاني و آذر بيگدلي دوستاني همدل و استوار بوده اند تا جائيكه تخلص صباحي را آذر بيگدلي در تذكره آتشكده خويش براي او برگزيده است.
از تاريخ دقيق ولادت او اطلاعي در دست نيست و آنچه از سطور تاريخي بر مي آيد حكايت از آن دارد كه صباحي در قريه بيدگل واقع در دوازده كيلومتري شمال خاوري كاشان به دنيا آمده و چنانچه از آثارش پيداست روزگاري نيز در شيراز مقيم بوده است. در جواني به حج مشرف شده و پس از بازگشت تا پايان عمر در زادگاه خود به كار كشاورزي مشغول بوده و پيشه شاعري داشته است.
مولانا صباحي بيدگلي در سال 1218هجري قمري در زادگاهش بيدگل وفات يافت و در جوار امامزاده حسين(ع) به خاك سپرده شد و آرامگاه او همينك مأمن اهالي ادب و هنر است.
از مولانا صباحي بيدگلي آثار فراواني برجاي مانده است كه ازجمله مهمترين و زيباترين آثار اين شاعر ارجمند مي توان به تركيب بندهاي وي در باب روز عاشورا و زلزله مهيب بيدگل اشاره كرد. در ادامه چند نمونه از آثار زيباي اين شاعر ارجمند را يادآور مي شويم.
آرامگاه مولانا حاج سليمان صباحي بيدگلي
تركيب بند در وصف حادثه عاشورا
افتاد شامگه به کنار افق نگون خور، چون سر بريده از اين تشت واژگون
افگند چرخ ، مغفر زرين و از شفق در خون کشيد دامن خفتان نيلگون
اجزاي روزگار ز بس ديد ،انقلاب گرديد چرخ ، بيحرکت ، خاک ،بيسکون
کند امها ت اربعه ز آباي سبعه دل گفتي خلل فتاد به ترکيب کا ف و نون
آماده ي قيامت موعود، هر کسي کايزد وفا به وعده مگر مي کند کنون
گفتم محرم است ونمود از شفق هلال چون ناخني که غمزده آلايدش به خون
يا گوشواره اي که سپهرش ز گوش عرش هر ساله در عزاي شه د ين کند برون
يا ساغري است پيش لب آورده آفتاب بر ياد شاه تشنه لبان کرده سرنگون
جان امير بدر و روان شه حنين سالار سروران سر از تن جدا ، حسين
افتاد رايت صف پيکار کربلا لب تشنه صيد وادي خونخوار کربلا
آن روز ، روز آل نبي تيره شد که تافت چون مهر ، از سنان سر سردار کربلا
پژمرده غنچه ي لب گلگونش از عطش وز خونش آب خورده خس و خار کربلا
لخت جگر ، نوا له ي طفلان بي پدر وز آب ديده شربت بيمار کربلا
ماتم فگند رحل اقامت ،دمي که خواست بانگ رحيل قافله سالار کربلا
شد کار اين جهان ز وي آشفته تا مگر در کار آن جهان چه کند کار کربلا
گويم چه سر گذشت شهيدان که دست چرخ از خون نوشته بر در و ديوار کربلا
افسانه اي که کس نتواند شنيدنش يا رب بر اهل بيت چه آمد ز ديدنش؟
چو ن شد بساط آل نبي در زمانه طي آمد بهار گلشن دين را زمان دي
يثرب به باد رفت ،به تعمير خاک شام بطحا خراب شد، به تمناي ملک ري
سرگشته بانوان حرم گرد شاه دين چون دختران نعش به پيرامن جدي
نه مانده غير او کسي از ياوران قوم نه زنده غير او کسي از همرهان حيّ
آمد به سوي مقتل و بر هر که مي گذشت مي شست ز آب ديده غبار از عذار وي
بنهاد رو ، به روي برادر ، که يا اخا در بر کشبد تنگ پسر را که يا بني
غمگين مباش ، آمد مت اينک از قفا دل ، شاد دار ، مي رسمت اين زمان زپي
آمد به سوي معرکه آنگه زبان گشاد گفت اين حديث و خون دل از آسمان گشاد:
منسوخ شد مگر به جهان ملت نبي ؟ يا در جهان نما ند کس از امت نبي؟
ما را کشند و ياد کنند از نبي ، مگر از امت نبي نبود عترت نبي؟
حقّ نبي چگونه فراموش شد چنين؟ نگذشته است آن قدر از رحلت نبي
اينک به خون آل نبي رنگ کرده اند دستي که بود در گرو بيعت نبي
يا رب تو آگهي که رعايت کسي نکرد در حق اهل بيت نبي ، حرمت نبي
اين ظلم را چه جواب گويند روز حشر؟ بر کوفيان تمام بود حجّت نبي
ما را چو نيست دست مکافات ، داد ما گيرد زخصم ، حکم حق و غيرت نبي
بس گفت اين حديث و جوابش کسي نداد لب تشنه غرق خون شد و آبش کسي نداد
چون تشنگي عنان ز کف شاه دين گرفت از پشت زين قرار به روي زمين گرفت
پس بي حيايي آه –که دستش بريده باد- از دست داد دين و سر از شاه دين گرفت
داغ شهادت علي ايّام تازه کرد از نو جهان عزاي رسول دين گرفت
بر تشت ، مجتبي جگر پاره پاره ريخت پهلوي حمزه چاک ز مضراب کين گرفت
هم پاي پيل ، خاک حرم را به باد داد هم اهرمن ز دست سليمان نگين گرفت
از خاک ، خون نا حق يحيي گرفت جوش عيسي ز دار ، راه سپهر برين گرفت
گشتند انبياء همه گريان و بوالبشر بر چشم تر ، ز شرم نبي آستين گرفت
کردند پس به نيزه سري را که آفتاب از شرم او نهفت رخ زرد در نقاب
شد بر سنان کين چو سر شاه تاجدار افگند آسمان به زمين تاج زر نگار
افلاک را ز سيلي غم ، شد کبود روي آفاق را ز اشک شفق ، سرخ شد کنار
از خيمه ها ز آتش بيداد خصم رفت چون از درون خيمگيان بر فلک شرار
عريان تن حسين و به تاراج داد چرخ پيراهني که فاطمه اش رشته ، پود و تار
نگرفته غير بند گران دست او کسي آن ناتوان کز آل عبا مانده يادگار
رخها بخون خضاب ، عروسان اهل بيت گشتند بي جهاز ، به جمازه ها سوار
آن يک شکسته خار اسيريش ، در جگر وين يک نشسته گرد يتيميش بر عذار
کردند رو به کوفه پس آنگه ز خيمه گاه وين خيمه کبود ، شد از آهشان سياه
چون راهشان به معرکه ي کربلا فتاد گردون به فکر سوزش روز جزا فتاد
اجزاي چرخ منتظم از يکدگر گسيخت اعضاي خاک متصل از هم جدا فتاد
تابان به نيزه رفت سر سروران ز پيش جمازه هاي پردگيان از قفا فتاد
از تند باد حادثه ديدند هر طرف سروي به سر در آمد ونخلي ز پا فتاد
مانده به هر طرف نگران چشم حسرتي در جستجوي کشته ي خود تا کجا فتاد
ناگه نگاه پردگي حجله ي بتول بر پاره ي تن علي مرتضي فتاد
بيخود ، کشيد ناله ي هذا اخي چنان کز ناله اش به گنبد گردون صدا فتاد
پس کرد رو به يثرب و از دل کشيد آه نالان به گريه گفت ببين يا محمداه:
اين رفته سر به نيزه ي اعداء حسين توست وين مانده بر زمين تن تنها ، حسين توست
اين آهوي حرم که تن پاره پاره اش در خون کشيده دامن صحرا ، حسين توست
اين پر گشاده مرغ همايون به سوي خلد کش پر زتير، رسته بر اعضاء ، حسين توست
اين سر بريده از ستم زال روزگار کز ياد برده ماتم يحيي ، حسين توست
اين مهر منکسف که غبار مصيبتش تاريک کرده چشم مسيحا ، حسين توست
اين ماه منخسف که برو ، ز اشک اهل بيت گويي گسست عقد ثريا ، حسين توست
اين لاله گون عمامه که در خلد بهر او معجر کبود ساخته زهرا ، حسين توست
اندک کرد دل تهي از شکوه با رسول گيسو گشود و ديد سوي مرقد بتول:
کاي بانوي بهشت ، بيا حال ما ببين ما را به صد هزار بلا مبتلا ببين
در انتظار وعده ي محشر چه مانده اي؟ بگذر به ما و شور قيامت به پا ببين
بنگر به حال زار جوانان هاشمي مردانشان شهيد و زنان در عزا ببين
آن گلبني که از دم روح الا مين شکفت خشک از سموم باديه ي کربلا ببين
آن سينه اي که مخزن علم رسول بود از شست کين نشانه ي تير جفا ببين
آن گردني که داشت حمايل ز دست تو چون بسملش بريده ي تيغ از قفا ببين
با اين جفا نيند پشيمان ، وفا نگر با اين خطا زنند دم از دين ، حيا ببين
لختي چو داد شرح غم دل به مادرش آورد رو به پيکر پاک برادرش:
کاي جان پاک ، بي تو مرا جان به تن دريغ از تيغ ظلم ، کشته تو و زنده من دريغ
عريان چراست اين تن بي سر ، مگر بود بر کشتگان آل پيمبر کفن دريغ
شير خدا به خواب خوش و کرده گرگ چرخ رنگين به خون يوسف من پيرهن دريغ
خشک از سموم حادثه گلزار اهل بيت خرّم ز سبزه دامن ربع و دمن دريغ
آل نبي غريب و به دست ستم اسير آل زياد کامروا در وطن دريغ
کرد آفتاب يثرب و بطحا غروب و تافت شعري ز شام باز و سهيل از يمن دريغ
غلطان ز تيغ ظلم ، سليمان به خاک و خون و ز خون او حنا به کف اهرمن دريغ
گفتم ز صد يکي به تو حال دل خراب تا حشر ماند بر دل من حسرت جواب
چون بي کسان آل نبي در بدر شدند در شهر کوفه ناله کنان نوحه گر شدند
سرهاي سروران همه بر نيزه و سنان در پيش روي اهل حرم جلوه گر شدند
از ناله هاي پردگيان ، ساکنان شهر جمع از پي نظاره به هر رهگذر شدند
بي شرم امتي که نترسيده از خدا بر عترت پيمبر خود پرده در شدند
ز انديشه ي نظاره ي بيگانه ، پرده پوش از پاره معجري به سر يکدگر شدند
دست از جفا نداشته بر زخم اهل بيت هر دم نمک فشان به جفاي دگر شدند
خود باني مخالفت و آل مصطفي در پيش تير طعنه ي ايشان سپر شدند
چندي به کوفه داشت فلک تلخکامشان آنگه ز کوفه برد به خواري به شامشان
چون تازه شد مصيبتشان از ورود شام از شهر شام خاست عيان رستخيز عام
نا کرده فرق ، آل نبي را ز مشرکان افتاده اهل شهر در انديشه هاي خام
داد اين نشان به پردگيي ، کاين مرا کنيز کرد آن طمع به تاجوري ، کاين مرا غلام
گفت اين به طعنه کاين اسرا را وطن چه شهر؟ گفت آن به خنده سيد اين قوم را چه نام؟
کردند بر يزيد چو عرضه سر سران پرسيد از اين ميانه حسين علي کدام؟
بردند پيش او سر سالار دهر را مي زد به چوب بر لبش و مي کشيد جام
گفتا يکي ز محفليان شرمي اي يزيد مي زد هميشه بوسه بر اين لب ، شه انام
کفري چنين و لاف مسلماني اي يزيد ننگش ز تو يهودي ونصراني اي يزيد
ترسم دمي که پرسش اين ماجرا شود دامان رحمت از کف مردم رها شود
ترسم که در شفاعت امت به روز حشر خاموش از اين گناه ، لب انبياء شود
ترسم کزين جفا نتواند جفا کشي در معرض شکايت اهل جفا شود
آه از دمي که سرور لب تشنگان حسين سر گرم شکوه با سر از تن جدا شود
فرياد از آن زمان که ز بيداد کوفيان هنگام داد خواهي خير النساء شود
باشد که را ز داور محشر اميد عفو چون دادخواه ، شافع روز جزا شود
مشکل که تر شود لبي از بحر مغفرت گر نه شفيع ، تشنه لب کربلا شود
کي باشد اينکه گرم شود گير و دار حشر تا داد اهل بيت دهد کرد گار حشر
يا رب بناي عالم از اين پس خراب باد افلاک را درنگ و زمين را شتاب باد
تا روز داد خواهي آل نبي شود از پيش چشم ، مرتفع اين نه حجاب باد
آلوده شد جهان همه از لوث اين گناه دامان خاک ، شسته ز طوفان آب باد
بر کام اهل بيت نگشتند يک زمان در مهد چرخ ، چشم کواکب به خواب باد
لب تشنه شد شهيد ، جگر گوشه ي رسول هر جا که چشمه ايست ، به عالم سراب باد
از نوک نيزه تافت سر آفتاب دين در پرده ي کسوف ، نهان آفتاب باد
آنکو دلش به حسرت آل نبي نسوخت مرغ دلش بر آتش حسرت کباب باد
در مو قف حساب ، صباحي چو پا نهاد جايش به سايه ي علم بو تراب باد
کاميدوار نيست به نيروي طاعتي دارد ز اهل بيت ، اميد شفاعتي