شبهای بیدگل / قسمت دهم


در ادامه شبهای بیدگل دیشب رفته بودم آران مرکز مدیریت پرتال خبری شهرستان آران وبیدگل

  A B N جامعه ترین سایت خبری شهری و حتی استان اصفهان ، http://abnews.ir/

این دومین نشست من در هفته گذشته با خبرنگاران و خادمان رسانه شهرستان  می باشد

 اینها را گفتم که اگر یه روز من را دوربین به دست در کسوت خبرنگاران دیدید زیاد تعجب نکنید. 

اما یه چیزی تو دلم قلقلکم می داد و می گفت : 

پسرجون تو برو چوبت را اره کن   نونت نداره اشکنه ....زت پیاز را میشکنه 




شبهای بیدگل / قسمت سوم



امروز موفق شدم با آقای عنایتی تماس تلفنی داشته باشم  و جویای احوالشان باشم گویا ایشان کسالتی

 داشته اند و برای معاینه  به بیمارستانی در تهران مراجعه کرده اند اما حال عمومی او خوب است و

 انشاء الله امشب او را در بیدگل  ملاقات خواهم کرد.



حسودی های قشنگ  ...

کاشان و آران و بیدگل دو شهر همسایه  نزدیک به هم  هستند که مانند دو برادر بزرگ  و کوچک پا به پای هم رشد می کنند  این دو برادر با هم دوست هستند ولی گاهی با هم لج می کنند که همراه با حسودی های قشنگ بچگانه است  اما دشمن هم نیستند گاهی برادر کوچکتر چون می بیند برادر بزرگتر چیزی را دارد و او ندارد هم حسود یش میشه و هم لج می کنه و گاهی هم تهدید برادر بزرگتر هم چنین خلق و خویی را دارد.

مردم آران و بیدگل از شهردار عزیزشان می خواهند در همین ابتدای فصل سرما مثل شهرداری کاشان برای راحتی مردمی که با اتوبوس  رفت و آمد می کنند ایستگاهای مکانیزه  اتوبوس تاسیس کند که هم در سرمای زمستان وهم گرمای تابستان و هم از شر مزاحمان موتور سوار زن و بچه مردم در امان و رفاه باشند. 

  دو سه تا ایستگاه در آران دو سه تا  ایستگاه در بیدگل 

شهردار متشکریم 

خبر های گزارش نشده

تلویزیون را که روشن می کنم می گوید فردی در روبروی ساختمان امپایراستیت نیویورک مردم را به گلوله بسته است و دو نفر را کشته است. دلم به حال آن دو آمریکایی می سوزد.تلویزیون بدون توجه به حال من ادامه می دهد فرد مهاجم بیکار شده است و این از اثرات بحران اقتصادی در غرب است. و بعد از سیاستهای شرکتهای آمریکایی در گسترش خشونت در آمریکا می گوید که به طور معمول هر آمریکایی از پیر و جوان و مرد و زن یک اسلحه دارد.


در کنار خیابان محمد هلال حجله ی جوانی را می بینم.به عکس حامد مکاری نگاه می کنم جوانی است حدوداً بیست ساله.از یکی می پرسم چه گونه از دنیا رفته؟ فردی می گوید با ماشین فرش ماشینی می برده که در نزدیکی های همدان دزدان مسلح راه بر او می بندند و او را می کشند و اموال را می دزدند. و یک نفر دیگر ادامه می دهد که گویا این دزدان به چند نفر دیگر هم حمله کرده اند. من مطمئنم این خبر را نه تلویزیون کشور خواهد گفت نه استان نه رادیو و نه هیچ روزنامه و خبرگزاری خواهد نوشت.

http://sobahi.blogfa.com/


دو روز قبل و در روز روشن  در خیابان معین آباد بیدگل درست جلوی درب شهرداری ناحیه 2 بیدگل دزدان شیشه های یک ماشین پراید را شکستند و تمامی مدارک و مقداری پول موجود در خودرو را را به غارت بردند .

این خبر در هیچ روزنامه ای گزارش نگردید.

بیدگلی ها به آدرس زیر مراجعه کنید

http://www.bidgoliha.com/

شب هشتم

در روایت است که خبر واقعه عاشورا یک شبی به بیدگل رسید و مردم این شهر تا صبح در عزای سالار شهیدان به گریه و مویه پرداختند. این خبر صبح روز بعد به کاشان و عصر آن روز به آران رسید. (البته سنی یا شیعه بودن راوی مشخص نشده!!) این موضوع را از ترتیب حرکت دسته جات عزاداری این سه شهر نیز میتوان حدث زد...
االقصه، هدف بیان تاریخ و... نیست، خواستم بگویم در این سه شهر (شاید کاشان فعلی مقداری کمتر) هویت مردم محله های هر شهر تا حد زیادی به هیئت های آن محله ها وابسته است و تا میگویی فلان محله؛ ناخودآگاه حسینیه و زمان هیئت آن محله را به یاد می آوری....
خلاصه، دردسرتان ندهم؛ ما هم شب هشتمی هستیم!
و قاسمی...
یا قاسم ابن الحسن ع
قدر عشقت را ندانستم شدم مشغول خویش
خیمه ی زیبای ثارالله را گم کرده ام

http://shabehashtom.blogfa.com/

دیالوگ های فراموش نشدنی

تاریخ 16 / 8 / 90

پیام نمای شبکه دو سیما                                  ص 453

 دیالوگ های فراموش نشدنی

قسمتی از دیالوگ فیلم سینمایی بی پولی........................................ کارگردان حمید نعمت الهی

بهرام رادان در نقش  ( ایرج ) خطاب به  لیلا حاتمی در نقش ( شکوه) : همین جوری پولای من بد بختو نفله کردی ها...کلاس کنکور برم ماما بشم ، پیش دکتر تغذیه برم لاغر می کنه ، لاغر کنم سکه میده به آدم ، بریم دیزین با بچه ها ، دلم می خواد سایت داشته باشم ...

قبض تلفن می آومد قدیه کباب سلطانی ! بریم با بچه های وبلاگ نویس آران بیدگل مشهد اردهال سر خاک سهراب سپهری ، ... مث بچه فنج شونزده هفده ساله ، زن گنده پاشدی رفتی قمصرکاشون جشن گلاب گیرون ...اصلا می خوام بدونم الان تو این بد بختی وبی پولی این آقای سهراب سپهری میاد ده شاهی بذاره کف دست ما ؟!

...........................................................................

سوال چرا در این فیلم از بچه های وبلاگ نویس آران بیدگل نام برده شده است ؟ چرا کاشان ، اصفهان ، ویا یک شهر دیگه نه چرا آران بیدگل ؟

برجی در نزدیکی سایت  باستانی ویگل در اطراف بیدگل

شا سو سا by you.

اين ديوار، روي درهاي باغ سبز فرو ريخت .

زنجير طلايي بازي ها، و دريچه قصه ها، زير اين آوار رفت .

آن طرف، سياهي من پيداست:

روي بام گنبدي كاهگلي ايستاده ام، شبيه غمي .

و نگاهم را در بخار غروب ريخته ام .

روي اين پله ها غمي، تنها نشست .

در اين دهليز ها، انتظار سرگرادان بود

« منِ » ديرين روي اين شبكه هاي سبز سفالي خاموش شد

در سايه آفتاب اين درخت اقاقيا، گرفتن خورشيد را در ترسي

شيرين تماشا مي كردم .

خورشيد، در پنجره مي سوزد .

پنجره لبريز برگي شد

با برگي لغزيدم

پيوند رشته ها با من نيست .

من هواي خودم را مي نوشم

و در دور دست خودم، تنها، نشسته ام......

 (سهراب سپهری)

ادامه نوشته

چند عکس از بیدگل واطرافش

آسمان بارانی اطراف بیدگل 

 

جماعت وبلاگ نویس از راست  آقایان عموزاده - ستاری - عنایتی وکشاورز بیل به دست آقای حشمت الله عظیمیان بیدگلی رعیت دشت حمتا باد

گذر مسجد علی بیدگل (مسجد درویش ها)

 

 

 

توی شبهای مثل یلدای من ....

چه خبر از اون آدمای بینشون

که نیمی شبها واسه دلشون

توی کوچه های شهر هِی می خوندن ...

افق بند ریگ در زمستان

آن صبح پیش از طلوع خورشید به صحرا رفته بودم .

در افق بند ریگ مه ریبایی به چشم می خورد.

 ودرختان دشت بهشتیه که در مه محو شده بودند، گویا از دنیایی دیگری هستند.

صدای پرندگان و واق واق سگها که از دور دست ها به گوش میرسید من را سر شار میکرد

 من در صحرا راه میرفتم ولذت می بردم.

 

 

کاوش‏هاي باستان شناسي محوطه ويگل در شرق بیدگل

خبرگزاري موج - مسئول بخش باستان شناسي ميراث فرهنگي استان اصفهان از آغاز مرحله کاوش‏هاي باستان شناسي محوطه ويگل واقع در شهرستان آران و بيدگل خبر داد.

مسئول بخش باستان شناسي ميراث فرهنگي استان اصفهان امروز در گفتگوي اختصاصي با خبرنگار موج در کاشان اظهار داشت: محوطه ويگل واقع درشهرستان آران و بيدگل در سال 83 شناسايي شد و سال 84 طي يک برنامه ريزي، باستان شناسي سيستماتيک انجام شد.
دکتر محسن جاوري، بزرگي محوطه شناسايي شده را 120هکتار ذکر و افزود:محوطه ي ويگل از دو شهر تشکيل شده که هر کدام به مرکزيت يک قلعه مي‏باشد و قلعه شرقي در فاصله 800 متري قلعه غربي قرار دارد.

لطفا به ادامه مطلب بروید و عکس های من را ازمحوطه باستانی ویگل  تماشا کنید

ادامه نوشته

نشریات ما از نگاهی دیگر

این چند روز که گذشت فرصتی دست داد تا نگاهی به نشریات بومی و نیمه بومی شهر بی اندازم ، در لابه لای نوشته ها نکاتی نظرم را به خود جلب کرد.در نوروزنامه ی کوچک 4 برگی که در حاشیه نشت نوروزی کانون شهید بنی طباء بین حضار محترم ومحترمه پخش شد در قسمت پارسال چه خبر؟!  آمده است در سال 88 اوضاع فرهنگی شهر کمی تا قسمتی ابری بود مسئول فرهنگی شورای شهرآران بیدگل در مصاحبه با نشریه جنجالی جوان کویردر مورد تعریف فرهنگ اعلام کرده است که(هیچ تعریفی از فرهنگ ندارد. )قدیمی ها میگفتند : فرهنگ خلیل آباد 10 متر زیر زمین است اگر این مسئول فرهنگی این مثل بومی را هم به کار میبرد  برای شهری با پیشینه فرهنگی آبروداری میکرد .       (  نه هر که سر بتراشد قلندری داند)

خلیل آباد نام دشتی درشمال بیدگل است وفرهنگ نام قناتی است که آب آن دشت را تامین میکرده.

در قسمتی دیگر از همین نوروزنامه می خوانیم در بهمن ماه 88 دو جوان بیدگلی از یک خانواده در یک هفته دست به خودکشی زدند .نمیدانم چرا هر کار مثبت علمی و فرهنگی که بچه های بیدگلی انجام میدهند وباعث افتخاربیدگل است به نام آران وبیدگل تمام میشود اما موضوعاتی از این دست  به طورکامل نام شهرستان برده نمی شود وفقط بیدگل شهرستان است.

در نشریه آرمان چاپ۲۰ اسفند 88صفحه 5 مطلبی با عنوان( شهرک صنعتی آران بیدگل از نگاهی دیگر) آمده است  که از وبلاگی به نویسندگی شخصی با نام مستعار جمالدین کف رفته وبه چاپ رسیده است البته نویسند فکرش راهم نمیکرده که نوشته اش در جایی چاپ شود وعده ای راازخود نا خرسند سازد . نقد از این دست برای مدیران صنعتی شهرک خوشایند نیست وبه خودشان مربوط است اما نکته اینجاست که مسئولین هفته نامه آرمان در این مطلب بطور کاملا مغرضانه چندین بار نام آران وبیدگل را در دو سطرجدا از هم نوشته اند البته ما فبلا هم شاهد چنین کارها یی به حالات گوناگون در بین مطبوعاتی ها بوده ایم که دنبال ... میگردند . نکته مهم  این است که مدیر مسئول  نشریه آرمان در سطر آخر این مطلب به طور خیلی ظریف دو نام زیبای شهر را از هم جدا کرده طوری که توهینی بزرگ ونا بخشودنی به مردم بیدگل نموده است ونوشته : بیدگل یعنی ننگ

ودر ادامه همین توهین آورده ( قربونت برم چه خوشگل شدی امشب )  

دو خبر

خبر اول

این سالها شهر آران وبیدگل در حال پوست انداختن است یا اگر بخواهم بهتر بگویم دارد مانند یک پروانه ی زیبااز پیله ی چند هزار ساله ی خود خارج می شود.ساخت وسازهای ساختمانهای جدید ومغازهای مدروز وشیک از یک طرف وشهرک سازی وخیابان کشی های مناسب با فضای جدید شهری از سوی دیگر وگسترش صنعت از یک سو افق های روشنی را برای مردم این شهرکویری خشک بیش بینی میکند.

این شبها اگر وقت کردیدوگشتی دور میدان پلیس جنب پارک زیتون زدیدشاهد آبنمای زیبا با نور پردازی زیباتری در این میدان خواهید بود که همانندشفق قطبی چشم هر بیننده ای را بسوی خود جلب میکند.

مردم بیدگل شبهای تابستان امسال در پارک زیتون شبهای خاطره انگیز وخوشی راسپری خواهند کرد.در اینجا جا دارداز کلیه ی مسئولین ،مهندسان وکارگرانی که برای رفاه مردم شب وروز زحمت میکشند تشکر کنم.


خبر دوم

به اطلاع علاقمندان میرساند،مجموعه ی سخنرانی های دانشمند معظم حضرت حجه السلام والمسلمین حاج شیخ اسدالله روحانی از رادیو معارف (برنامه مکارم خوبان ) درماه های بهمن واسفند 88پخش میشود.

زمان جمعه ها 3:30بعد ازظهر

تکرار شنبه ها ساعت 7 صبح

مردی برای همیشه ی تاریخ

در زیر نور خورشید کم جان زمستانی مردی در کنار آرامگاه صباحی با نقشه ای در دست ایستاده بود واطراف آرامگاه را از دید خود میگذرانید تا بهترین نقطه را برای موزه  انتخاب کند .او کسی نبود به جز مهندس مجیدستاری ، مردی که به اندازه ده ها مهندس وکارشناس، دلسوزانه برای  شهرآران وبیدگل زحمت کشیده است .

او با تلاش فراوان در احیاء وباز سازی بافت  اصیل وقدیمی شهرکوشش کرده و از تخریب ونابودی آن جلو گیری نموده تا حال وآیندگان را به تماشای اصالت گذشته هایشان بنشاند.

از کارهای اوبازسازی ومرمت مکانهایی چون خانه ی تاریخی بنی طباء ، هشتی وگذر بنی طباء، مرمت مسجد نقشینه گذر مسجد خلوص (خروس) واماکنی دیگر در آران وبیدگل.

آرامگاه صباحی بیدگلی با نظارت و پایمردی او در حال اتمام است واین روزها ستونهای آن نیز با زیبایی خاصی رو به تکمیل شدن است.واحداث ساختمان موزه  در کنار آرامگاه صباحی از یک طرف جذابیت خاصی به این مکان خواهد داد واز طرف دیگر مکانی  خواهد بود برای حفظ ونگهداری اشیاء وابزارها ووسایل روز مره مردمان قدیم ونمایش سنگ های حجاری شده  وزیبای قبور باقی مانده از قرنهای گذشته که قسمتی از تاریخ کهن این شهر را  با خود یدک میکشند .

 ای کاش کارشناسان آموزش وپرورش شهرستان آران وبیدگل آن سالها که می خواستند دبیرستان سه طبقه ی خدمتی رادر مجاورمقبره صباحی بنا کنند چنین تصویری را از آرامگاه آن شاعر در ذهن خود مجسم میکردند، بنای بلند ساختمان  مدرسه نه تنها به نمای زیبای آرامگاه ضربه میزند  بلکه مانعی بزرگ برای عریض کردن خیابان مجاور آرامگاه است . کسی چه میداند شایدآنروزکه میخواستند خشت بنای  این مدرسه را بگذارند  دستهای در کار بوده برای ضربه زدن به اصالت  وفرهنگ ما با ترفندهایی مثل بنای مدرسه در این مکان. وگرنه میشد ساختمان بلند مدرسه را در قسمت جنوبی زمین آن ودر کنار خیابان صباحی بسازند تا ازلطمه زدن به نمای آرامگاه جلوگیری شود.....

محله ی معین آباد بیدگل

معین آباد را قرنها پیش شخصی به نام خواجه معین الدین احمد،معروف به مختص الدوله از اهالی چهل حصاران احیاء کرد.اوبه مدت چند سال از وزرای حکومت سلجوقی بود ودر آبادانی وعمران ایران در مدت کوتاه صدارت خود تلاش های فراوانی نمود، او آبادی هایی رادر اطراف قلعه های چهل حصاران بوجود آوردکه سه منطقه معین آباد ، احمد آباد ومختص آباد درشهر آران وبیدگل فعلی از بقایای آن است وهنوز هم با همان نام ها ازآنها یاد می شوداوقنات ودشتی احیا نمود به نام معین آباد که قسمتی از آب آن قنات را وقف بر زیارت امامزاده حسین بیدگل نمود.از آن تاریخ تا کنون این منطقه میعن آباد نام گرفته است.

از امامزاده حسین  تا امامزاده اسماعیل بیدگل 800 متری راه است، در روزگار گذشته قسمتی ازدیوار بلند آبادی بیدگل در این مکان قرار داشته  که متصل بوده به دروازه ی شاهزاده اسماعیل یکی از دوازه های  اصلی بیدگل ودر همین جا کنار دیوارآبادی  قبرستانی وجود داشته است به نام (خالص) که قسمتی از آن هنوزهم موجود است، .ونیزدر کنار بقعه دشتی  وجود داشته که در گویش محلی به نام کِشَبره  معروف بوده  است وهفت جوی آب در آن جاری بوده که هر یک از آنها  را«برِه» می گفتند.  آقای حیدر علی عنایتی در باره این واژه مینویسد:( در عرف رعیّتی به عنوان «کِشِه»شناخته می شد.ظاهرا هفت جوی آب هم از میان این دشت عبور می کرده است که به هریک از آنها «بِرِه»گفته می شده است.(شاید مخفّف آبراه) که در مجموع،شکل ساییده شده ی این دو واژه،کلمه ی کشبره را در گویش بومی ایجاد می کرده است.}

 درحدود 50 سال قبل که جمعیت بیدگل زیاد شد وخانه های همسایه داری دیگر جوابگوی سکنه ی خود نبودند مردم محله های مختلف مجبور شدند که در خارج از بافت قدیم بیدگل سکونت کنند برای آنها شاید بهترین مکان خارج ازآبادی معین آباد بوده است که هم به آبادی نزدیک بوده هم فاصله کوتاه تری نسبت به کاشان داشته وهم سه دشت حسین آباد ،حسن آباد ومعین آباد در نزدیک آن بوده است. مردم مهاجراز آبادی دراین محله ی نو بنیاد اولین خیابان  شهرآران وبیدگل را به وجود آوردند به نام  خیابان معین آباد.  معین آباد نام محله ی من است واین خیابان بدون پیاده رو همیشه خاطرات دوران کودکی ،نوجوانی و جوانی  من را با خود یدک میکشد.  ودرهمین خیابان بوداولین نگاه عاشقانه بین من و همسرم.... این خیابان امروزه چندان شباهتی  به یک خیابان لوکس شهری ندارد هرچند که در این چند سال گذشته شهر داری آران وبیدگل کوشش کرده است آن را احیا کند ورنگ وآب یک خیابان شهری وپر رفت آمد را به آن بدهد ،آوردن مکان شهرداری ناحیه بیدگل ومرکز پلیس آگاهی به آنجا از همین رو بوده است اما این کار مهم زمان می طلبد من گمان میکنم ظرف چند سال آینده این خیابان واین محله در مرکز  بیدگل قرار خواهد گرفت و سر ریز جمعیت جوان بیدگل واسکان آنها در دو شهرک مسکونی حسین آباد در شرق وشهرک معین آباد درغرب ومراکز دولتی دراین خیابان وخیابانهای مجاور رونقی به آن خواهد داد که برای مردم منطقه بیدگل جای امید واری  به آینده است.

در وصف دیار بیدگل

 

سروده ی علیرضا پهلوانی (بیدل بیدگلی)

آبان 1388

 

دیار عشق محبت دیار بیدگل است

صفای صحن چمن نو بهار بیدگل است

به جشنواره ی گلها قدم گذار ببین

بهشت عاطفه ها لاله زار بیدگل است

صفای صحبت دلدارو جویبار وچمن

بهار خاطره ها وامدار بیدگل است

به دوش مزرعه ، شولای رنگ رنگ خزان

وگوشواره ی پاییز انار بیدگل است

مثال منظر دریاچه ی نمک ،آرام

زلال وپاک وصمیمی ، دیار بیدگل است

دو پیکر است در این آسمان رویایی

ستاره ی دگری در کنار بیدگل است

کدام شهرودیاری بُوَد ادب پرور

چنانکه خطه ی والا تبار بیدگل است

نشان ملک سلیمانی سخن بی شک

نگین خاتمی ازشهریار بیدگل است

((صباحی))آنکه چو خورشیدِ روشنی افروز

در آسمان هنر افتخار بیدگل است

طلوع (موبد)و(وصاف)در دیار ادب

فروغ باوری از اعتبار بیدگل است

زتند باد حوادث به جا شرافت او

چنانکه سرو قدِ استوار بیدگل است

کویر مرکزی وکوهسار وچشمه ی فین

شگفت منظره ای بر مدار بیدگل است

شکوه جلوه ی تاریخ عهد ساسانی

زروزگار کهن یادگار بیدگل است

به صحن مسجد نقشینه آیه های هنر

به هر طرف نگری شاهکار بیدگل است

به کوچه های قدیمی وتنگ کاهگلی

غبار خاطره از رهگذار بیدگل است

زدست های هنر آفرین قالی باف

چه جلوه ها که ز نقش ونگار بیدگل است

چه نوبهار محبت ، چه در جفای خزان

تمام مهر ووفایم نثار بیدگل است

همیشه ((بیدل))تنها در این غریب دیار

به یاد بید وگل و بی قرار بیدگل است

مولانا حاج سليمان صباحي بيدگلي

مولانا حاج سليمان صباحي بيدگلي از شعراي بزرگ و عارف مسلك قرن دوازدهم هجري قمري است وبا بزرگاني همچون هاتف اصفهاني و آذر بيگدلي دوستاني همدل و استوار بوده اند تا جائيكه تخلص صباحي را آذر بيگدلي در تذكره آتشكده خويش براي او برگزيده است.
از تاريخ دقيق ولادت او اطلاعي در دست نيست و آنچه از سطور تاريخي بر مي آيد حكايت از آن دارد كه صباحي در قريه بيدگل واقع در دوازده كيلومتري شمال خاوري كاشان به دنيا آمده  و چنانچه از آثارش پيداست روزگاري نيز در شيراز مقيم بوده است. در جواني به حج مشرف شده و پس از بازگشت تا پايان عمر در زادگاه خود به كار كشاورزي مشغول بوده و پيشه شاعري داشته است.
مولانا صباحي بيدگلي در سال 1218هجري قمري در زادگاهش بيدگل وفات يافت و در جوار امامزاده حسين(ع) به خاك سپرده شد و آرامگاه او همينك مأمن اهالي ادب و هنر است.
 از مولانا صباحي بيدگلي آثار فراواني برجاي مانده است كه ازجمله مهمترين و زيباترين آثار اين شاعر ارجمند مي توان به تركيب بندهاي وي در باب روز عاشورا و زلزله مهيب بيدگل اشاره كرد. در ادامه چند نمونه از آثار زيباي اين شاعر ارجمند را يادآور مي شويم.

mohammadآرامگاه مولانا حاج سليمان صباحي بيدگلي

تركيب بند در وصف حادثه عاشورا
افتاد   شامگه    به کنار    افق        نگون                        خور، چون سر بريده از اين تشت واژگون
افگند  چرخ ،   مغفر زرين  و از     شفق                         در  خون    کشيد   دامن   خفتان    نيلگون
اجزاي   روزگار    ز    بس ديد  ،انقلاب                          گرديد  چرخ ، بيحرکت  ،  خاک ،بيسکون
کند  امها ت  اربعه  ز آباي     سبعه   دل                         گفتي  خلل  فتاد  به  ترکيب  کا ف  و  نون
آماده ي   قيامت     موعود،    هر  کسي                          کايزد  وفا   به  وعده  مگر مي کند   کنون
گفتم   محرم  است  ونمود از شفق  هلال                     چون  ناخني  که   غمزده  آلايدش  به خون 
يا گوشواره اي که سپهرش ز گوش عرش                        هر ساله  در  عزاي  شه  د ين    کند  برون
يا ساغري  است  پيش  لب  آورده  آفتاب                         بر  ياد   شاه  تشنه   لبان   کرده   سرنگون

جان   امير  بدر  و  روان   شه    حنين                         سالار سروران  سر  از تن  جدا ، حسين
افتاد   رايت   صف     پيکار      کربلا                         لب   تشنه   صيد    وادي   خونخوار   کربلا
آن روز ، روز آل نبي تيره شد که تافت                         چون   مهر  ،  از  سنان   سر  سردار  کربلا
پژمرده غنچه ي لب گلگونش از عطش                          وز  خونش  آب  خورده   خس  و خار  کربلا
لخت  جگر  ، نوا له ي طفلان بي پدر                          وز   آب     ديده    شربت    بيمار       کربلا
ماتم فگند رحل اقامت ،دمي که خواست                          بانگ     رحيل     قافله سالار           کربلا
شد کار اين  جهان  ز وي آشفته  تا مگر                        در   کار آن  جهان  چه   کند    کار     کربلا
گويم چه سر گذشت شهيدان که دست چرخ                       از  خون  نوشته  بر   در  و   ديوار   کربلا

افسانه اي  که  کس  نتواند   شنيدنش                       يا رب بر اهل بيت چه آمد ز ديدنش؟
چو ن شد  بساط  آل  نبي  در زمانه  طي                         آمد   بهار   گلشن    دين  را   زمان     دي
يثرب  به  باد رفت ،به تعمير خاک    شام                       بطحا  خراب  شد،  به   تمناي   ملک    ري
سرگشته   بانوان  حرم    گرد   شاه   دين                       چون   دختران   نعش    به   پيرامن    جدي
نه  مانده  غير  او   کسي  از ياوران قوم                        نه  زنده  غير   او  کسي  از   همرهان  حيّ
آمد به  سوي مقتل و  بر هر که مي گذشت                   مي شست  ز آب  ديده  غبار از   عذار   وي
بنهاد  رو ، به  روي  برادر ، که  يا  اخا                        در  بر  کشبد   تنگ   پسر   را  که  يا  بني
غمگين  مباش  ، آمد مت   اينک  از  قفا                        دل ، شاد دار ، مي رسمت اين   زمان   زپي

آمد   به  سوي   معرکه   آنگه   زبان گشاد                    گفت  اين حديث و خون دل از آسمان  گشاد:
منسوخ    شد    مگر به جهان  ملت  نبي ؟                      يا در جهان  نما ند  کس  از  امت    نبي؟
ما  را  کشند  و  ياد  کنند  از  نبي ،  مگر                         از    امت   نبي    نبود    عترت     نبي؟
حقّ  نبي   چگونه    فراموش   شد   چنين؟                         نگذشته   است   آن  قدر  از  رحلت  نبي
اينک  به  خون   آل  نبي   رنگ   کرده اند                        دستي   که   بود  در  گرو   بيعت     نبي
يا  رب  تو  آگهي  که  رعايت  کسي  نکرد                        در  حق   اهل  بيت    نبي ، حرمت    نبي
اين  ظلم  را چه  جواب  گويند  روز  حشر؟                        بر   کوفيان   تمام   بود    حجّت      نبي
ما  را  چو  نيست  دست  مکافات  ، داد  ما                        گيرد  زخصم  ، حکم  حق  و غيرت   نبي

 بس  گفت  اين  حديث و جوابش  کسي  نداد           لب  تشنه  غرق  خون شد و آبش  کسي  نداد
چون  تشنگي  عنان  ز کف  شاه  دين  گرفت                       از پشت  زين قرار به روي  زمين  گرفت
پس   بي  حيايي  آه –که  دستش  بريده  باد-                از دست  داد دين و سر از شاه  دين گرفت
داغ   شهادت    علي    ايّام    تازه    کرد                          از  نو  جهان  عزاي   رسول  دين  گرفت
بر   تشت ، مجتبي  جگر  پاره  پاره  ريخت                       پهلوي  حمزه چاک ز مضراب  کين گرفت
هم  پاي  پيل ، خاک  حرم  را  به  باد  داد                         هم  اهرمن  ز دست  سليمان  نگين  گرفت
از  خاک ، خون  نا حق  يحيي گرفت  جوش                        عيسي  ز دار ، راه  سپهر   برين   گرفت
گشتند    انبياء     همه   گريان  و   بوالبشر                        بر  چشم  تر ، ز شرم  نبي آستين  گرفت

کردند  پس  به  نيزه سري  را  که  آفتاب                          از  شرم  او  نهفت  رخ  زرد   در  نقاب
شد  بر سنان   کين   چو  سر  شاه  تاجدار                         افگند  آسمان   به  زمين     تاج  زر نگار
افلاک  را  ز سيلي   غم ، شد  کبود  روي                         آفاق  را ز اشک   شفق ، سرخ   شد  کنار
از  خيمه ها   ز  آتش   بيداد   خصم  رفت                         چون  از  درون  خيمگيان  بر فلک  شرار
عريان  تن  حسين  و  به تاراج  داد  چرخ                         پيراهني  که  فاطمه اش  رشته ، پود و تار
نگرفته  غير  بند   گران  دست  او  کسي                          آن   ناتوان  کز   آل  عبا   مانده    يادگار
رخها  بخون  خضاب ، عروسان  اهل  بيت                         گشتند   بي  جهاز ،  به  جمازه ها   سوار
آن  يک  شکسته  خار  اسيريش ، در  جگر                        وين  يک   نشسته   گرد  يتيميش  بر عذار

کردند  رو  به کوفه پس آنگه  ز خيمه گاه                           وين  خيمه   کبود ، شد  از  آهشان   سياه
چون  راهشان   به  معرکه ي  کربلا   فتاد                          گردون  به  فکر سوزش  روز  جزا  فتاد
اجزاي  چرخ  منتظم  از  يکدگر  گسيخت                           اعضاي  خاک  متصل    از  هم جدا  فتاد
تابان  به  نيزه رفت  سر سروران ز پيش                            جمازه هاي     پردگيان   از    قفا    فتاد
از  تند   باد   حادثه   ديدند   هر   طرف                          سروي  به سر  در  آمد  ونخلي  ز پا  فتاد
مانده  به هر طرف نگران  چشم  حسرتي                    در  جستجوي  کشته ي خود  تا  کجا  فتاد
ناگه    نگاه     پردگي  حجله ي    بتول                             بر   پاره ي   تن    علي  مرتضي     فتاد
بيخود  ، کشيد   ناله ي  هذا  اخي   چنان                          کز  ناله اش  به  گنبد   گردون   صدا  فتاد

پس  کرد  رو به يثرب  و از دل  کشيد  آه                          نالان  به  گريه  گفت   ببين   يا   محمداه:
اين رفته سر به نيزه ي اعداء حسين توست                      وين مانده  بر  زمين  تن تنها ، حسين توست
اين   آهوي   حرم   که  تن  پاره پاره اش                        در خون کشيده  دامن صحرا ، حسين توست
اين  پر گشاده  مرغ همايون  به  سوي خلد                     کش پر زتير، رسته بر اعضاء ، حسين توست
اين  سر  بريده    از  ستم    زال  روزگار                       کز   ياد   برده  ماتم   يحيي ، حسين توست
اين   مهر    منکسف   که   غبار  مصيبتش                    تاريک  کرده    چشم  مسيحا ، حسين توست
اين ماه منخسف که برو ، ز اشک اهل  بيت           گويي    گسست    عقد   ثريا ، حسين توست
اين   لاله گون  عمامه  که  در  خلد  بهر او                      معجر   کبود   ساخته  زهرا ، حسين توست

اندک   کرد  دل  تهي   از   شکوه   با   رسول             گيسو    گشود   و   ديد    سوي   مرقد   بتول:
کاي   بانوي   بهشت  ،  بيا  حال  ما ببين                       ما  را   به   صد   هزار    بلا    مبتلا  ببين
در  انتظار  وعده ي محشر  چه  مانده اي؟                       بگذر  به  ما   و  شور  قيامت   به پا   ببين
بنگر    به   حال    زار  جوانان    هاشمي                        مردانشان  شهيد   و  زنان   در  عزا  ببين
آن  گلبني  که  از  دم  روح الا مين  شکفت                       خشک   از   سموم   باديه ي    کربلا  ببين
آن   سينه اي  که  مخزن  علم  رسول   بود                   از    شست   کين  نشانه ي  تير  جفا  ببين
آن  گردني  که  داشت  حمايل  ز  دست  تو              چون   بسملش   بريده ي  تيغ   از  قفا  ببين
با     اين   جفا    نيند   پشيمان ، وفا   نگر                      با  اين  خطا  زنند  دم  از  دين ، حيا  ببين

لختي   چو  داد  شرح  غم  دل  به  مادرش                     آورد   رو   به   پيکر     پاک    برادرش:
کاي  جان پاک ، بي تو مرا جان به تن دريغ                     از  تيغ  ظلم ، کشته  تو  و  زنده  من  دريغ
عريان  چراست  اين  تن بي  سر ، مگر  بود                     بر      کشتگان     آل   پيمبر   کفن   دريغ
شير خدا به خواب خوش و کرده  گرگ چرخ                     رنگين   به  خون  يوسف  من  پيرهن  دريغ
خشک   از  سموم   حادثه  گلزار   اهل  بيت                     خرّم   ز  سبزه   دامن  ربع  و  دمن  دريغ
آل  نبي   غريب   و  به  دست   ستم     اسير                     آل   زياد     کامروا     در     وطن  دريغ
کرد  آفتاب  يثرب  و  بطحا   غروب  و تافت                    شعري  ز شام  باز  و سهيل  از  يمن  دريغ
غلطان ز تيغ ظلم ، سليمان  به  خاک  و خون                   و  ز  خون  او  حنا   به  کف  اهرمن  دريغ

گفتم  ز صد  يکي  به تو  حال  دل  خراب                       تا  حشر  ماند  بر  دل  من  حسرت  جواب
چون   بي   کسان  آل  نبي   در   بدر    شدند             در  شهر  کوفه  ناله  کنان  نوحه  گر  شدند
سرهاي   سروران   همه   بر  نيزه   و  سنان                   در   پيش  روي   اهل  حرم  جلوه گر  شدند
از   ناله  هاي     پردگيان  ،  ساکنان    شهر                   جمع  از  پي  نظاره   به  هر  رهگذر  شدند
بي  شرم    امتي    که    نترسيده    از    خدا                   بر  عترت    پيمبر   خود   پرده   در  شدند
ز  انديشه ي  نظاره ي  بيگانه  ،  پرده  پوش                   از    پاره    معجري   به  سر  يکدگر  شدند
دست  از  جفا   نداشته   بر   زخم   اهل  بيت               هر  دم  نمک  فشان   به  جفاي  دگر  شدند
خود    باني     مخالفت    و    آل    مصطفي                در   پيش   تير  طعنه ي  ايشان   سپر  شدند

چندي  به  کوفه  داشت  فلک  تلخکامشان                    آنگه  ز کوفه  برد  به خواري  به شامشان
چون  تازه   شد   مصيبتشان   از  ورود  شام                از  شهر  شام  خاست   عيان  رستخيز  عام
نا  کرده    فرق  ،  آل  نبي   را  ز   مشرکان                    افتاده   اهل   شهر   در  انديشه هاي   خام
داد  اين  نشان  به   پردگيي ، کاين  مرا  کنيز                    کرد آن طمع  به تاجوري ، کاين مرا  غلام
گفت اين به طعنه کاين اسرا را وطن چه شهر؟           گفت آن به خنده سيد  اين  قوم را چه  نام؟
کردند   بر   يزيد   چو   عرضه  سر     سران                   پرسيد   از  اين  ميانه  حسين  علي   کدام؟
بردند    پيش    او   سر    سالار     دهر    را                   مي زد  به  چوب  بر  لبش و مي کشيد جام
گفتا   يکي   ز  محفليان    شرمي    اي    يزيد         مي زد  هميشه  بوسه بر اين لب ، شه  انام

کفري   چنين  و  لاف  مسلماني  اي  يزيد                          ننگش  ز تو  يهودي  ونصراني  اي  يزيد
ترسم   دمي   که   پرسش   اين   ماجرا   شود                    دامان   رحمت  از  کف   مردم  رها  شود
ترسم  که  در  شفاعت  امت  به   روز    حشر                   خاموش  از   اين   گناه ، لب   انبياء  شود
ترسم     کزين     جفا     نتواند       جفا کشي              در    معرض    شکايت   اهل  جفا    شود
آه  از   دمي   که  سرور   لب  تشنگان  حسين                  سر گرم   شکوه   با  سر  از تن  جدا شود
فرياد   از   آن   زمان   که   ز  بيداد   کوفيان                    هنگام    داد خواهي    خير النساء    شود
باشد   که  را    ز داور   محشر      اميد   عفو                    چون   دادخواه ، شافع  روز   جزا   شود
مشکل    که  تر  شود   لبي   از  بحر   مغفرت                     گر  نه  شفيع  ، تشنه  لب   کربلا   شود

 

کي  باشد اينکه گرم شود گير و دار حشر                         تا  داد  اهل بيت   دهد   کرد گار    حشر
يا  رب  بناي   عالم   از  اين  پس   خراب  باد                    افلاک  را  درنگ و  زمين را  شتاب  باد
تا      روز     داد خواهي     آل  نبي       شود                   از  پيش  چشم ، مرتفع  اين  نه حجاب باد
آلوده   شد   جهان   همه    از   لوث   اين  گناه                   دامان   خاک ، شسته   ز طوفان   آب  باد
بر    کام    اهل بيت    نگشتند    يک      زمان                   در مهد  چرخ ، چشم کواکب به خواب باد
لب  تشنه   شد   شهيد ، جگر  گوشه ي   رسول                هر جا که چشمه ايست ، به عالم سراب باد
از  نوک    نيزه    تافت    سر    آفتاب      دين                   در   پرده ي   کسوف ، نهان   آفتاب   باد
آنکو   دلش    به   حسرت    آل نبي      نسوخت                  مرغ   دلش  بر  آتش  حسرت   کباب  باد
در  مو قف   حساب  ، صباحي    چو   پا   نهاد                   جايش  به  سايه ي   علم   بو  تراب    باد

  کاميدوار    نيست  به  نيروي  طاعتي           دارد   ز   اهل  بيت ، اميد     شفاعتي

شاهزاده هادی بیدگل سال 1319

عکاس مهندس نصرت الله اربابی

امام_زاده_هادی_بیدگل--شاگردان_مکتبخانه_احمد_ی1319فروردین.jpg - image uploaded to Picamatic

در ویگل

 باتوجه به نظر قابل بررسی آقای استاد صائم که بیدگل را بی گل به معنی "بدون گل" گفته است

بیدگل همان بیدگل است و بیدگل بوده است و هم بید داشته است و هم گل و اکنون نیز هم بید دارد و هم گل ولی در گویش محلی قدیمی مانند همه ی کلمات  حرف "ب" به "واو " تبدیل گشته و  "ودگل" -"بدگل" و "وگل" و " ویگل"شده است .با استفاده از کتاب زبان کویر نوشته ی گرانقدر استاد محترم جناب آقای عباس علیجانزاده

عباس رسول زاده :زمانی از آقای عباس متولی و مهنس ستاری شنیدم که درجایی خوانده اند نام بیدگل از چشمه ای گرفته شده که یکی از شاهان ساسانی آب آن را به مردم باستان بیدگل بخشیده است. "وی" و بعد ها مثل تمام حرفهای دورقمی در که از پهلوی به زبان فارسی تبدیل شده است مثل جی . وی هم به ویگل تبدیل شده است

دو درسایت باستانی ویگل

از چپ :من واکبر ستاری گل در سایت باستانی ویگل در شرق بیدگل

 

زبان دهی

زبان مردم بیدگل که با آن تکلم میکنند فارسی است اما گویش محلی هم وجود دارد که از قدیم الا یام بین مردم بیدگل وجود داشته که هنوز هم بعضی از محلات بیدگل با آن صحبت میکنند که مشهور به زبان (دهی)است.متاسفانه این زبان در حال انقراض است وکودکان وجوانان این شهر به گویش نیاکان واجداد خود آشنایی ندارند.این زبان ریشه باستانی دارد . بعضی روستاها وشهرهای اطراف کاشان ونطنزنیز به این زبان تکلم میکنند البته در بعضی لغات تغییراتی ازجهت تلفظ ایجاد شده ولی اصل ریشه زبان یکی است.ادوارد براون در کتاب یکسال در میان ایرانیان صفحه 176 وقتی تشابه بین سه زبان گهرودی(قهرودی)نطنزی ودری یزدی رابیان میدارد می افزاید:ولی شک نیست که چون این زبانها تشابه وسعت دارند قطعا دارای ریشه های باستانی هستند.در زیربعضی از لغات این زبان میخوانید

حیوان/حیوو

مرغ/کَرگ

گنجشک /ماریجه

گربه / مالجینه

 

خارپشت/دوک دوکینه

پا/پو

خون /خی

دندان/دِدو

بینی/دماغ

پستان/چیچه

گریه/برمه

پسر/پور

پدر/پِیر

مادر بزرگ/ماجو

بچه/وچه

 

محله ویرانه بیدگل

این محله در قسمت غربی محله درب ریگ واقع است وعلت شهرتش به ویرانه بدین جهت است که در سالهای قحطی وگرانی بیشتر مردم آن از بین رفته وخانه های آنان ویران شده است.وصاف در کتاب چراغان در وصف این محله می گوید .این محل از همه جهت از دیگر محلات بیدگل خراب ترشده است.حسینه ویرانه از بناهای قدیمی بوده وبه صورت چهار صفه است که دارای شبستان بزرگی می باشد وبا سه درب به طرف شمال به میدان بزرگ محل که اکنون جزو حیاط حسینیه شده  باز می شده است .تعمیراتی در سال  1373وسالهای اخیردربنای حسینیه انجام شده.مسجد مشهور به حاج ملا محمودنیزدر این محل است که از سطح کوچه یک متر پایین تر است وبا آجر ساخته شده .ملا محمود ازبزرگان وعلمای زمان بوده ودر آخرین سفری که به حج داشته،این مسجد را بنانموده.بهداری بیدگل(مرکزدرمانی سیدالشهداء)در این محل واقع است در سالهای دوراین بهداری خانه ای بوده که مقر حکومتی بیدگل به شمار می آمده در آن زمان میرزاحسین خان مبصرالممالک نایب الحکومه بیدگل (به اصطلاح امروز بخشدار)بیدگل واطراف بوده ایشان پدر الهیار صالح است وبعد ازمقامی که در بیدگل داشته به نظارت وسرپرستی در ساختن راه تهران به آمل گماشته میشود.حمام رئیسه با قدمت بیش از هفتصد سال از بناهای دیگر این محله است.زیارت امازاده رضا ابن ابو اسحاق ابن امام محمد باقر(ع) نیز در این محله واقع است.

دروازه های بیدگل

                                 

شهر بیدگل قدیم دارای شش دروازه بوده است که دو دروازه به طرف شمال ،دو دروازه به طرف مغرب ،یک دروازه به طرف جنوب ویک دروازه هم به طرف مشرق قرار داشته است به نامهای.

1- جنوبی دروازه ی مخلص یا شاهزاده اسماعیل :که خارج آن دشت معین آباد وجود داشته است

2 –مشرق دوازه ی درب ریگ :که خارج آن تپه های شنی وریگزار وجود داشته است

3 – شمال دروازه ی سلمقان: که ورودی اصلی از شمال برای مردم بوده است.

4 – مغرب دروازه ی سوراخ باره:این دروازه به طرف آران باز میشده است.

5 –دروازه ی شاهزاده هادی :که دروازه ی اصلی شهر به طرف کاشان بوده است.

6 – دروازه ی هادیه:این دروازه نیزبه داخل محله سلمقان باز می شده و راه رفت آمد مردم به طرف دشت مبارکه بوده است.

حسین!ما هم به تاراج می رویم.

حدود سال های 1350 هنوز حد فاصل محله های فخارخانه ی بیدگل ومحله ی دهنو آران را بیابان تشکیل می داد.بیابانهایی که عمدتا به بازی های محلی مثل «گوبگیر بالا» یا «تاویزی» اختصاص داشت .گاهی هم فحش خواهر ومادر بود وهرزگی های رایج در آن زمان.

در کنار یکی از این زمین های بازی یک لنگه در چوبی بسیار بزرگ اما فرسوده افتاده بود که همیشه وسیله ی مناسبی بود برای تخلیه ی روانی بچه ها ونشان دادن هیجانات دوران بلوغ.بچه ها هر وقت که وسیله ی دیگری برای سر گر می پیدا نمی کردند،می پریدند روی این لنگه در وبا لگد کردن آن ،دادو هوارشان به آسمان می رفت.چوب این لنگه در خیلی محکم بود وگل میخ هایی که تخته ها را بهم می دوخت هر کدام حدود دویست سیصد گرم وزن داشت.وسالها طول کشید تا تخته ها از هم جدا گشت وهر تخته به دست بچه ای به گوشه وکنا رخانه ها برده شد.

این لنگه در از محله ی دروازه ی بیدگل که در جوار محله ی فخارخانه قرار دارد به همان بیابانهایی که از آن نام بردم آورده شده بود.من روزهایی که همین لنگه در،بر چارچوب خود ،در آستانه ی ورودی محله ی در وازه بیدگل سوار بودرا نیز به خاطر دارم.دروازه ی سوراخ باره آخرین در وازه ی بیدگل بود که تخریب وضربی حایل میان مسجد محقق و حسینیه ی محله ی در وازه برداشته شد.این دروازه با سقف بلندی که داشت  وسایه بان مناسبی که برای فرار از گرمای کویروسپری کردن روزهای بیهوده ی زندگی ایجاد می کرد، هم هیبت واحترام مرحوم حاج غلامرضا ستاری را در خود داشت هم لودگی ها وخوشمزه گی های پیرمرد ژنده پوشی به نام «بابا صفر» را.

مسجد محقق در آن روزها در کنار صحن وشبستان،یک حیاط خلوت نسبتا بزرگ هم داشت با حوض آبی ودرخت توت بزرگی ومتوّلیِ زنی به نام «سلطان» که حالا هرچه فکر می کنم به خاطر نمی آورم متعلق به کدام طایفه وتبار بود.فقط یادم هست که خوش اخلاق نبود واجازه نمی داد ما از توت های درخت بخوریم.زیارت «محقق بیدگلی» در انتهای همین حیاط خلوت ودر یک سردابه ی تاریک قرار داشت ومن فقط یک بار جرات کردم تا لب آن سردابه بروم .آن هم روزی بود که مادرم بعداز یک جنگ ودعوای مفصّل با پدرم از خانه بیرون زدوآمد لب همین سردابه نشست  وهای های گریست. وباوجودی که آن مسجد وآن زیارت وآن حیاط خلوت سال هاست از ُبن در آمده وعمارت دیگری به جای آن نشسته ،هروقت که از کنار آن رد می شوم ،غمی کهنه درونم را چنگ می زند.

لنگه در یاد شده قبل از اینکه به بیابانهای یادشده منتقل گردد، مدتی هم  در کنار همین حیاط خلوت زیر سایه ی در خت توت افتاده بود.

وامّا بعد...

دهه ی چهل(از میانه به بعد) برای معماری کهن سال بیدگل، دهه ی ویرانگری بود.دروازه هایی که امروز حسین عزیز در وبلاگ وطن از آن یاد کرده است،همه در این دوران تخریب شد.ومیراث گرانبهایی که امروزما با هزینه ی گزاف ( فقط کاریکاتوری از آن  را) زنده می کنیم ،به تاراج رفت .

حسین!ما هم به تاراج می رویم.

واما بعد...                                   حیدر علی عنایتی بیدگلی

محله یزلان بیدگل

این محله  در قسمت شمال شرقی محله ی درب ریگ بیدگل واقع است وعلت شهرتش این است که بعد از خرابی وقحطی سالهای دور ، افرادی از یزلان ابوزید آباد به این قسمت از بیدگل مهاجرت کرده وسکنی گزیدند .هنوز هم بعضی احفادواولاد آنان در این محل سکونت دارند.وصاف در کتاب چراغان در باره ی این محل می نویسد:

محله ی یزلانیها که او را کوچه ی یزلان نیز گویند میدان وحسینیه کوچکی دارد ومیدانش دو سه وزینه می خورد وپایین میرود.کوچه کلاغان شهره در این محله واقع است ودر آن کوچه خانه های بسیار زیبا وخوب در زمان قحطی وگرانی از کسبه وشعرباف وحلاج خراب مانده است وباغچه های خوب وباغات مرغوب از آن خانه خرابان به یادگار مانده است . بقعه شاهزاده ابراهیم که از امامزاده های عظیم القدر است وشرح حالش در تذکره علی حده ثبت است در این محله واقع است وآن  امامزاده گنبد وایوان و رواق وشبستان وحوض خانه از آب دشت جرد دارد واین امامزاده در آخر کوچه کلاغان قریب به بارو وحصار سمت شرقی این قریه است ولی ریگ روان که او را در اصفهان ماسه گویند ، چنان بر آن حصار وبارو زور آور شده ودیوار ده ذرعی را فرو گرفته که آثار دیوار نا پیداست ونزدیک است که حوض خانه وایوان جلو صحن آن را پر کند واین محله به واسطه ی قرب جوار به درب ریگ از مسجد وحمام وآب انبار بی نیاز است.

بر گرفته شده از کتاب تاریخ بیدگل  (ص ۹۷)اثر سید حسین هاشمی تبار

  احفاد که به معنای فرزندان ونبیرگان ویاران می باشد.

 ذرع که واحد اندازه گیری است.(فرهنگ معین توضیحات خوبی در این باره دارد

شَعر که به معنای مو می باشد .شعرباف مو باف
باره یا بارو که به دیوار دور شهر گفته می شده است.(برج وبارو)

علی حده به معنای فوق العاده نام یک تذکره (کتاب تاریخی)است.
وزینه در فرهنگ ولغت نیست .شاید یک اصطلاح بومی باشد.
یزلان ابوزیدآباد نیز ،یزدلان است.

دو خبر!!!

خبر اول، چند روز پیش از شرکت فنی مهندسی بایت که جنب بانک تجارت بیدگل است به من زنگ زده شد وگفتند برنده کارت اینترنتی شدم وقتی رفتم کارت را تحویل بگیرم متوجه شدم آدرس شرکت را روی کارت نوشته اند (آران خیابان شهید رجایی) این در حالی است که اصلا آران چنین خیابانی ندارد وخیابان در وطن من بیدگل است.

خبر دوم اینکه دوسالی بود که دولت  مشاغل تولیدی  را زیر چتر حمایت خود قرار داده بود و آنها را بیمه کرده وماهانه مبلغ 20 هزار تومان اداره بیمه از آنها دریافت می کرد ولی امروز که رفتم اداره بیمه تا فیش بیمه را دریافت کنم  متوجه شدم چتر دولت سوراخ شده و چتر را برداشته اند و مبلغ بیمه 80 هزار تومان شده بود ودود از کله من برخاست حالا مانده ام چه کنم بیمه راادامه بدهم یا نه.

آن مرد نان دارد

اگراز بازار ساطع بیدگل بسوی مسجد نقشینه حرکت کنید در بین راه به سراهی میرسد که یک راه آن به طرف محله ی باغ علوی میرود که امروزه با احداث خیابان جدید تقریبا بافت قدیم را تخریب کرده اند، این سراهی  در گذشته بازار چه ای بوده که مغازه های متعددی در زیری سقف آن  فعال بوده اند که یک دو تای آنها هنوز هم فعال است مغازه ی نانوایی حاج علی اکبر خاص یکی از آنهاست من از دوران کودکی از این مغازه نان می خریدم.امروزصبح هم به یاد آن روزها سری به آنجا زدم و چند تایی نان خریدم البته پسر حاجی یعنی آقا ماشالله در آنجا کار می کند .از مغاز که بیرون آمدم حاجی را دیدم روی چهار پایی ای نشسته بود.  سالها بود که او را ندیده بودم جلو رفتم وسلام کردم گفتم من را می شناسی؟ نگاهی به من کرد وگفت بله تو بچه که بودی با برادرت که شهید شد می آمدی نان می خریدی پسر حاجی علی نیستی؟ گفتم بله حاجی علی اکبر خاص قد بلندی دارد هر چند کمی خمیده شده با صورتی تقریبا کشیده ریش ومویی کوتاه کلاهی بر سر وچند انگشتر عقیق در دست وهمیشه خنده رو. من  پیر مردهای اینجوری را خیلی دوست دارم .بهش گفتم حاجی چند سال داری؟ گفت تقریبا 85 سال چند کلاس سواد داری ؟گفت فقط می توانم بخوانم او عاشق خواندن است چند بار در گوشه وکنارشهر کتاب در دستش دیده ام با دوستانی هم تیپ خودش که با هم صحبت میکنند.گفتم پیری چگونه است ؟گفت تا بهش نرسی درکش نمی کنی.گفتم چه کتابی را دوست داری ؟گفت کتابهای داستان مخصوصا کتابهای قدیمی.دل کندن ار حاجی مشکل بود اما وقت کم.درحرفه ی نانوایی در بیدگل ما کاسب کارهای زیادی بوده اند که اهل فهم ومعرفت بوده اند وهستند که قدیم ترینشان مانند شاطر ابراهیم شاطریان و شاطر هاشم شاطریان را می توان نام برد.

بعضی افرادوکسبه جزء تاریخ معاصرما هستند دنبال مطالبی راجع به زندگی ومنش شاطر ابراهیم شاطریان هستم ازدوستانی در این مورد مطلبی دارند به من کمک کنند.

بیدگل

ز شرق وغرب کشورها نوشتی

                       بگفتی بهر ایران سرگذشتی

بنازم ناز شصت زادگاهم

                  بیدگل این شهر زیبای بهشتی

ترنج

آفتاب 12 خرداد ماه غروب کرده بود که از جلسه انجمن ادبی فانوس بیدگل خارج شدم با دوستم حیدرعلی عنایتی گشتی کوتاه در کناره ی دشت بهشتی بیدگل زدم،هوا تاریک و طوفانی شد وفرصت زیادی برای اختلاط نداشتیم .حیدر نشریه ای به من امانت داد به نام ترنج که دراواسط دهه هفتاد در بیدگل چاپ میشده، من ترنج را در آن سالها نه دیده بودم ونه خوانده، اما نام ترنج من را به یاد قالی ام انداخت که امروز ترنجش را تمام کرده بودم،قالی بوم گلی ام را هرروز با همسرم چند رچ قبل از طلوع آفتاب می بافم این یک عادت قشنگ است که هرروزه دارم، عادتی که از پدرو مادرم به ارث برده ام،  حسی است که با من عجین است. ترنج حیدر را که باز کردم  متنی را دیدم با عنوان اشارات که در 4 بخش نوشته شده بود وشعری از استاد علی ستاری(شیدا)با عنوان ترنج. به نظر من ترنج یعنی رنج پیچیده که فقط قالی بافان آن را با خود میکشند تا ترنج به وجود بیاید.البته ترنج حیدر رنج دیگری است.

درقسمت هایی از بخش اول متن حیدر که در آن سالها نوشته شده می خوانیم.

1- به گذشته های دوردست نمی توانیم برویم.ولی اگر از هفتاد سالهای نسل حاضر ودر قید حیات،راجع به پیدایش صنعت قالی بافی در منطقه آران وبیدگل سوالی بپرسیم، می گویند:ابتدای پیدایش صنعت قالی بافی در این منطقه بر میگردد به آغاز قرن خورشیدی حاظرودر ادامه  ی پاسخشان اضافه می کنند:ازرشد فرا گیر وعمومیت یافتن این هنر به عنوان یک (شغل)که خواه ناخواه انقراض مشاغل شَعربافی وابریشم بافی ونخ بافی را بهمراه داشت- بیش از نیم قرن می گذرد یعنی پنجاه سال است که هر خانوار آرانی بیدگلی در طول سال با توجه به توان ومهارت وسرعتش یک ،دو، وسه تخته قالی ، بافته.

2- از قالی بافان آران بیدگل چه چیزی میدانیم؟-:سردابه های تاریک ونمور،از تیغ آفتاب تاغروب خورشیدریشه زدن وبعد از خوردن لقمه ای نان بیات،ادامه ی کار در زیرنور چراغ گرد سوز ولامپا،در پای دار قالی،دوران خرد سالی را به ایام جوانی وروزهای جوانی رابه سالهای پیری کشاندن.ستون فقرات کج شده ،چشمهای کم سو،سر انگشتان سائیده ومدام بافتن وبافتن وبافتن با آرزوی سالی یکبار به (شَر)رفتن وخریدن قواره ایی چیت وخوردن لقمه ای کبابی در مغازه ی (مشتی)

3- آران بیدگل از رهگذر این صنعت 50 ساله که با گوشت وپوست وخون وروح واحساس و اندیشه وعاطفه ی مردمش شکل گرفته چه چیزی عایدش شده؟آیا می توانیددر خانه ی یکی از بافندگان،حتی قالیچه ایی – از محصول ودسترنج او پیدا کنید؟براستی این 50 سال سرمایه وزحمت به کجا رفته است؟

۴- قالی هایمان را بافته ایم،آرام وبی سرو صدا و سر براه روی دوشمان گذاشته ایم،رفته ایم توی بازار کاشان فروخته ایم پولش رایکجا در همان بازار کیف کفش وکلاه، شال، بخاری ،فتیله وقند وچایی وتوت خشکه وحنا وسرمه بقچه ی حمام و زرد چوبه و کتیرا وشامپو وآدامس وشلوارو...... خریده ایم وبرگشته ایم به (دِ)! تا دوباره قالی دیگری و خرید دیگر.وسرمایه ودسترنج خود رادر بازار کاشان به حرکت انداخته ایم وروز به روز بر رونق ورواج وکلان کردن اقتصاد آنها افزوده ایم واز قبَلِ همین بازار ،شهرداری کاشان با مالیات وعوارض توانسته است ، یک شهر تر وتمیز و شفاف با امکانات تفریحی زیاد،دست وپا کند.دستگاه های آموزشی اش دوسه تادانشگاه مجهز وقوی بسازد وبیشترین امکانات پزشکی- آموزشی-و....برای مردمش فراهم آورد......

زبید وزگل گویم اکنون سخن         هم از صنعت این دیار کهن

زن ومردش صنعتگر قالی اند         که استادو با بینش عالی اند

زنان هنر مند باپشتکار                 نشینند پیوسته در پشته دار

ابا شوق وذوق وابا سعی ورنج               نگارند بر سطح قالی (ترنج)

ترنجی که باشد ظریف وقشنگ                شود دیده حیران از آن آب ورنگ

چنین فرش را می نباشد نظیر                برای همه دلکش ودلپذیر

مریزاد دست هنر مندشان                          که دارند زاسلاف خود این نشان

* * * *

دریغا که در روزگار قدیم                                  بسی دختران فقیر ویتیم

که بودند بافنده هر روز وشب                            ستمها کشیدند ودرد وتعب

به ضرب وبه شتم وبد وناروا                                 اسیر یک استاد فرمانروا

علیل وگرفتار وبی دست وپا                               همه دردمند و همه بینوا

* * * *

گذشت آن ستمهای بیدادگر                             بجز مهربانی نبینی دگر

زن وشوی همدوش ،بافنده اند                           بگیتی سر افرازوبالنده اند

چنین گفت شیدای روشن روان                                که آی زوجهای فهیم وجوان

زن وشوی هر دو شریک همند                              شریک خوشیها ورنج وغمند

بیاری اگر مرد خیزد بپا                                    کند خانه داری زن با وفا

کند خانه را زن بهشت برین                             برو باد صدها هزارا آفرین

یکی بیت خوانم ز سعدی کنون                             همان شاعر فاضل ذ وفنون

(زن خوب فرمانبر پار سا                                 کند مرد درویش را پادشا)

علی ستاری (شیدا)

قالی بوم گلی اثر حسین بیدگلی by you.

این هم قالی بوم گلی ،اثر من وهمسرم که در کنار دستگاه کامپیوترم بر پاست.

شما میتوانید با کلیک در پست زیراز متن امروز دوباره قالی زدم استفاده کنید.

http://bidgoly.blogfa.com/post-76.aspx

 

موزه سنگ

سنگنو شته های روی قبور در قبرستانها ی قدیمی هر شهر (به ویژه شهر هایی که تاریخ مکتوب

 ومستند ندارند) می تواند به عنوان یکی از سر نخ های تحقیقی تاریخ پژوهان قرار گیرد.

قبر ستان موسوم به شاهزاده حسین بیدگل از جمله قبرستانهایی است که با داشتن سنگ قبرهایی

 کهن ومنقوش به آیات قرآنی،بر روی گورهایی که متعلق به بزرگانی ازسده های پیشین است می تواند

 چنین کمکی را به مورخین بدهد.

البته در گورستانهای دیگر بیدگل نظیر شاهزاده اسماعیل و مقبره علما نیز چنین سنگ قبر هایی وجود

 دارد که می توان با گرد آوری،شناسایی،شناسنامه دار کردن ،حفاظت ونگهداری آنها در یک محل واحد،

 

از نابودی آنها در اثر سرقت ویا شرایط جوی جلو گیری کرد.موزه سنگ در امامزاده حسین بیدگل

اکنون که مقبره  سلیمان صباحی بیدگلی به عنوان یکی از نماد های فرهنگی شهرستان قلمداد

 می شود،ساخت جایگاهی با نام موزه سنگ در نزدیکی این بنا می تواند گامی همسو در معرفی

میراث های فرهنگی معنوی شهر با شد.آرامگاه سلیمان صباحی بیدگلی

برگرفته شده از شماره پنجم ویگل و تشکر از سر دبیر آن مسعود فرزانگان

خوش به حال آن روزها

چهل سال پیش یکی از علایق من رفتن به محله درب ریگ و منزل عمه ام بود .با دوچرخه یا پیاده .

بارها این مسیر را رفته ام .از مغازه آقای فتح القریب رد شده ام و به بازار ساطع رسیده ام .

دیدن به اندازه واقعی

 

در ابتدای بازار روبرویم آرایشگاه را دیده ام و نانوایی سنگک دولوسی ها ، خیاطی و لحافدوزی حقیقیانها ، قصابی و کبابی و بقالی و کفاشی و دوچرخه سازی . مدتی جلو دوچرخه سازی می ایستادم و نگاه میکردم .بعد از کفاشی و جلو دلاکی از کنار نجاری میپیچیدم سمت چپ و یک شیب ملایم مرا به بازارچه ی دیگری میرساند .مسجد و مغازه ی عبداللهی و میپیچیدم سمت راست

باز نجاری مرشدی که بعد پسرش دو چرخه سازی اش کرد و مستقیم میرفتم و از جلو آرایشگاه مرحوم فرزین و خانه ی فائضی ها رد میشدم که صدای سیا گفتن و شانه کوبیدنشان شنیده میشد و چند قدم بالاتر داروخانه ی جعفری و بازارچه ای دیگر در یک چهار راه .من مستقیم میرفتم ...یک مسجد دیگر و سرویس بهداشتی روبرویش را هم میدیدم و روبرویم دیوار باغی بود و یک سه راه .

من به سمت راست میرفتم و به یک چهار راه میرسیدم و دارم نزدیک میشوم . یک مسجد کوچک متروکه اینجا بود که از کنارش میپیچیدم به سمت چپ و وارد کوچه ای بن بست میشدم که منزل شادروان محمود پارسا و شادروان حسین پارسا در آن واقع بود .

عمه ی من  آن زمان در خانه ی پدر شوهرش زندگی میکرد . خانه با آنکه از سطح زمین پایین تر بود ولی باصفا و بزرگ بود .در قسمت جنوبی دو زیر زمین بود و در وسط یک راه گذر به حیاطی دیگر و دو طرف راه گذر حدود ده پله که ما را به ایوانی میرساند که سه اطاق مشرف به آن بود . اطاقها از هر دو طرف درب داشت و آن طرف هم ایوانی به موازات ایوان شمالی که زمستانها اطاق ها را آفتاب گیر مینمود .

پایین و در شمال حیاط یک پشکم peshkam بود و دو اطاق در طرفین و دو سرداب در زیر اطاقها.

یک حوض بزرگ در وسط حیاط بود که جوی آبی که از خانه ی ارباب محمود پارسا می آمد از این حوض و زیر پشکم رد میشد و به باغ بزرگی در شمال این خانه میرفت .

 پدر شوهر و مادر شوهر عمه ام در اطاقهای بالا و عمه ام در اطاقهای پایین زندگی میکردند .

خانم پارسا خدابیامرز خیلی مهربان بود و سرقلیانش را کنار حوض تنباکو میگذاشت و ته قلیون را از آب خنک حوض پر میکرد و بعد تو راهگذر آتش روی سر قلیون میگذاشت و کنار حیاط یا روی ایوون مشغول کشیدن میشد و البته مثل مادربزرگ بابام که خونه ی خودمون زندگی میکرد اگر منهم میخواستم قلیون بکشم دست رد به سینه ام نمیزد .

مرحوم پارسا هم یک منقل بزرگ مستطیل شکل داشتند که همیشه یک قوری بزرگ چینی کنارش روی آتش بود و بساط چای و سیگار هما بیضی همیشه به راه بود .

باغی که صحبتش را کردم پر بود از درخت انار و انگور و یک یا دو درخت توت . انتهای باغ زیر دیوار هم لانه ی شغالها بود .

خوش به حال آن روزها....              از خاطرات دوست عزیزم جناب آقای اکبر ستاری

عکس از وبلاگ آقای عموزاده (آران بیدگل؟ شاید)

بیدگل: بودن یا نبودن مسئله این است

 

در وبلاگ آقای عموزاده(آران بیدگل شاید؟)مطلبی خواندم با عنوان

سلیمان صباحی بیدگلی: با پسوند یا بدون پسوند بیدگلی؟ .

یاد شعری افتادم از مرحوم نصرت الله اربابی (موفق)

باعنوان: بیدگل

تمام بیدوگل از گلستان بیدگل است                     همه نوای خوش از بلبلان بیدگل است

گزاف نی که بود بیدگل پر از گل وبید                   نه لاف بلبل اگرنغمه خوان بیدگل است

که هست همچو صباحیش بیدگل پرور                  کز افتخار بسر سایبان بیدگل است

دگر قصیده سرای ادیب چون وصاف                   که طرفه بلبلی از بوستان بیدگل است

ولی صد آه که آن بید وآن گل وبلبل                   نهفته جمله در این خاکدان بیدگل است

گرفته جای گلشن خار وجای بلبل زاغ                بهار رفته وفصل خزان بیدگل است

زمان شادی وآزادگی گذشت وکنون                    زمانه در گله از این زمان بیدگل است

نهاد در شرر فتنه اش چو بوته خدای                 مگر که در صدد امتحان بیدگل است

بپاست آتش غوغاش آنچنان کز دود                    چو ابره تیره همه آسمان بیدگل است

بجان یکدگرآنسان فتاده خلق کز آن                     بمعرض خطر امن وامان بیدگل است

یکی به خلق بتازد که میرزایم من                       یکی به خویش بنازد که خوان بیدگل است

اگر یکی ز قضا صاحب قرانی شد                         گمان نمود که صاحبقران بیدگل است

در این رویه نابخردانه سودی نیست                   جز اینکه مایه ضر وزیان بیدگل است

خدای را مددی ای سپهر نیلی پوش                   رسان هر آنکه زمحنت رهان بیدگل است

شده است آگه از این سیل فتنه اربابی               که کوی مولد او سلمقان بیدگل است

                                                        کاشان۱۳۱۷

دیگ های حلیم در بیدگل

زمستانها که از راه می رسددر بعضی از شبهای جمعه طبق یک سنت قدیمی که ریشه اش

به آیینهای مذهبی ما بر میگردد در بیدگل دیگ های حلیم بار میگذارند.دیگ ها از یک تا بیست

عدد میتواند متغیر باشد. از غروب آفتاب تا سحر گاهان که حلیم آماده میشود پای دیگ حلیم

صلوات می فرستند.وعده ای هم از هر دری صحبت میکنند.من بیشتر شبها  که حلیم می پزند

پای دیگ حلیم حضور دارم واین مراسم راهم دوست دارم.البته حلیم را هم داخل شهر وهم

در دشتهای اطراف شهر می پزند.در موقع آماده شدن حلیم جمعیت زیادی برا ی گرفتن آن

به مکان حلیم پزی هجوم می آورند.در سرمای زیر صفر درجه بامدادان زمستان خوردن حلیم

داغ می چسبد. 

 دیگ های حلیم در بیدگل by you.

حلیم پزی در بیدگل by you.

مقدمات حلیم پزی از صبح پنجشنبه شروع وتا بامداد جمعه که حلیم آماده می شود ادامه مییابد