سفرنامه خراسان / قسمت دوازدهم

مدتها بود که با خودم گفته بودم هر وقت رفتم مشهد یک انگشتری خواهم خرید که رویش پر باشد از نگینهای مختلف و رنگی برای همین شب دوم اقامتم در مشهد وقتی داشتم به طرف حرم میرفتم در ویترین مغازه داری چشمم به انگشتری افتاد با همان مشخصاتی که می خواستم .

وارد مغازه شدم و نگاهم را ول کردم روی انگشترهای داخل ویترین تا بهترین را انتخاب کنم با مشخصه حرز امام جواد (ع) .

داخل مغازه دو مشتری جوان بودند که داشتند با لهجه ای خاص که من تا کنون نشنیده بودم با مغازه دار راجع  به موضوع حلال خوری و حرام خوری در زندگی بشر صحبت می کردند من نگاهی  به جوانان کردم  دیدم تیشرتی تنگ پوشیده بودند و  زنجیری  دشت دور گردن داشتند و موهایشان را به شکل عجیب و غریبی آرایش کرده بودند تمام صورتشان راتیغ زده بودند به جز کمی از ریش زیرچانه هایشان را که ما  در بیدگل بهش می گوییم ریش بزی.

من کمی به آنها نزدیک شدم وبه ظاهر نگاهم به داخل ویترین مغازه و انگشتر ها بود اما تمام حواسم به حرفهای آنها با مغازه دار .

یکی از آن دو جوان گفت من سعی کردم در عمرم مال دیگران و حرام را نخورم و همیشه برگ برنده زندگی را فقط همین موضوع میدانستم شاید  بعضی وقتها فراموش می کنم نمازم را بخوانم اما حرام نمی خورم .

 جوان به مغازه دار گفت سالها قبل در کتابی داستانی می خواندم که روزی در شهری مردی زندگی میکرد بسیار درست کار و به حلال و حرام در زندگیش اهمیت می داد برای همین هیچ وقت هیچ دزدی مال اورا ندزدیده بود .

روزی مرد درست کار برای انجام مسافرت کردن به شهری با کاروانی همراه می شود در بین کاروانیان چند جوان بی مزه وجود داشتند که از حال و احوال درستکاری مرد آگاه بودند  کاروان شبی  در بیابانی اتراق می کند و همه دورهم  جمع می شوند یکی از جوانان باز به عمد میان همه مسافران از مرد درستکار می پرسند چرا تا کنون دزدان مال تو را نبرده اند و باز مرد مسافر می گوید چون من تا کنون مال کسی را به دزدی نبرده ام .

جوانان  بی مزه نقشه ای میکشند که هنگامی که مسافر درستکار به خواب رفت اموال او را برداشته و در جایی از بیابان چاله ای کنده و دارایی مرد مسافر را پنهان کنند  وهنگامی که روز شد و او بیدار گشت و سراغ اموالش را گرفت به او بگویند دیشب دزدان آمدند و تو در خواب بودی و تمام اموالت را بردند پس تو هم در زندگی ات مال حرام خورده ای ودروغ گویی تا درستکار .

وقتی جوانان اموال مرد را پنهان می کنند و به نزد دیگر کاروانیان برمی گردند اتفاقا دزدان در آن شب به کاروان حمله می کنند و تمام اموال مسافران را با خود می برند همه اهل کاروان با گریه و زاری به نزد مرد درستکار میروند تا دعایی بخواند و چاره ای بکند  تا دوباره مالشان را بدست آورند  اما می بینند که او هم مال باخته شده است به او می گویند تو که مدعی بودی مرد سالمی هستی پس اموال تو کجاست ؟ مرد می گوید انشالله اموالم در هر کجا هست در سلامت است در این هنگام  آن جوانان به نزد مردم می آیند وداستان شوخی پنهان کردن بنه  و اموال مرد درستکار را برای دیگران تعریف می کنند .

داستان جوانان به اینجا که میرسد من بدون اینکه خریدی کرده باشم از مغازه بیرون می آیم و باز صد متر جلو تردر پیاده رو جلو ویترین مغازه ای دیگر به تماشای انگشترهایی دیگرمی ایستم دقایقی نمی گذرد که ناگهان صدای لهجه همان جوان بگوشم می آید که با دوستش بلند بلند صحبت می کند و از کنار من رد می شوند من آنها را تعقیب می کنم وقتی به آنها نزدیک می شوم از پشت سر دستی به کتف جوان داستان گو میزنم وبعد ازسلام می گویم من داستان تو را در آن مغازه انگشتر فروشی شنیدم موضع از چه قرار بود و چرا آن داستان را برای مغازه دار تعریف کردی ؟

جوان نگاهی به من می کند و می گوید چند ساعت قبل انگشتری را از آن مغازه دارخریداری کرده بودم به مبلغ 160 هزار تومان هنگام خرید با کارت بانکی ام مغازه دار به اشتباه 16 هزار تومان  از حساب من میکشید و من آن وقت متوجه  این موضوع نشدم یک ساعت بعد که پیامک خرید را مشاهده کردم موضوع را متوجه شدم و به سراغ فروشنده آمدم تا بقیه حسابش  را به او بپردازم  و در بین حرفهایم با مغازه دار آن داستان را تعریف کردم  من از جوان می خواهم به من پندی  دهد و یا موعظه ای کند و بعد پسر جوان  فقط این بیت شعر را برایم  از حضرت سعدی خواند که :

 هرچه کنی کشت همان بدروی / کار بدو نیک چو کوه و صداست

سفرنامه خراسان / قسمت یازدهم

تازه هوا تاریک شده بود که ما به شهر فاروج میرسیم بنظر میرسد تمام مردم شهر فاروج آمده اند و در خیابان اصلی شهرکه در مسیر جاده مشهد است مغازه های  خشکبار زده اند آنها مغازه هایشان را با نور افکنهای بسیار قوی روشن کرده اند اما از مشتری چندان خبری نیست  ما در بیرون شهر فاروج  زیر نور چراغی کم سو از ماشین پیاده می شویم و خربزه ای را که صبح در بسطام خریده بودیم شتر شتر کرده و همه  دور هم می خوریم و بعد بسوی مشهد حرکت می کنیم .

خانمم برای اینکه من این چند ساعت را هم پشت فرمان طاقت بیاورم  و بسلامت برسیم از من می خواهد یک داستان تاریخی برای بچه ها تعریف کنم و من شروع به صحبت می کنم و متوجه نمی شوم که چه مدت طول کشید تا به مشهد رسیدیم .

ساعت ده شب است که ما وارد به شهر مشهد مقدس می شویم در آن ساعت شب ترافیک سنگین اما روان و آرامی در وردی  شهر مشهد ما را با خود میبرد بزرگ راه مثل رودی از ماشینها است و من نگران این هستم که نکند خاله فاطمه و شوهرش که در ماشین پشت سر ما هستند در این شلوغی ما را گم کنند و خانمم مرتب با تلفن با آنها در تماس است .

خلاصه به خیابان طبرسی میرسم و در کوچه نوغان 18 در مسافرخانه ای سه اتاق مجهز با تمام سرویس ها یش برای سه شب به مبلغ 450 هزار تومان کرایه می کنم .

هر سه خانواده در اتاق هایشان مستقر میشوند و بعد شام را که جوجه کباب است و منصور گلستانی زحمت خریدش آن را کشیده در اتاق ما می خوریم بعد از شام من مستقیم بر روی تخت شیرجه میزنم و دیگر چیزی متوجه نمیشوم که کی ، کی رفت .

به عادت هر روز قبل از طلوع آفتاب از خواب بیدار می شوم  روز اول اقامت در مشهد است ابتدا به حمام میروم و خوب تمام بدنم را شستشو میدهم و غسلی می کنم و بعد از حمام لباس های نو می پوشم نماز می خوانم  و یک سره عازم حرم شریف رضوی میشوم .

چند روز قبل از سفر به مشهد کنار خیابان معین آباد بیدگل با حاج علیمحمد رحیمی دیداری داشتم در بین حرفهایمان به حاجی گفتم که عازم مشهد هستم حاجی خوشحال شد و گفت در روایت داریم که هر کس با اخلاص به زیارت امام هشتم برود ثواب هزار حج اکبر را دارد از حاجی می پرسم حج اکبر چیست ؟ می گوید هر 36 سال روز عید قربان مصادف می شود با روز جمعه و هر کس در آن سال سفر حج باشد حج او را حج اکبر می گویند وثواب هزار حج دارد و بعد این شعر را برایم می خواند :

یک طواف مرقد سلطان دین موسی الرضا

هفت هزار و هفتصد و هفتاد حج اکبر است

من آن روز صبح در بدو ورود به صحن آقا امام رضا بعد از سلام به آقا این شعر را با صدای بلند خواندم و صلواتی در خواست کردم .

یک طواف مرقد سلطان دین موسی الرضا

هفت هزار و هفتصد و هفتاد حج اکبر است

لحظاتی قبل هم که داشتم این پست را می نوشتم متوچه شدم که یکی از همسایه هایمان به نام قاسم کوچکی ساکن کوچه مسجد قائمیه از دنیا رفته است برای شادی روح ایشان هم صلواتی می فرستیم .

پی نوشت :

شنبه ۳۱ مرداد۱۳۹۴ ساعت: 1:23 توسط:علیرضا
سلام 
روز عرفه یا شنبه است یا یک شنبه است یا.دو شنبه یا ....جمعه. بنابراین احتمال آن یک هفتم می شود. یعنی هر 7 سال یک بار روز عرفه روز جمعه است. البته حج اکبر معانی دیگری هم دارد که در این سایت آمده استhttp://hajj.ir/14/52583
 وب سایت   ایمیل

سفرنامه خراسان / قسمت دهم

در بیشتر مسیر استان گلستان تا شهر بجنورد در حاشیه روستاها  ودر کنار جاده دستفروشان لواشک و لباسهای محلی زنانه را روی بندهایی  در کنار جاده آویزان کرده بودند  که نا خواسته تنوع رنگ لباسها چشم مسافرمشهد را بسوی خود می کشاند و راننده دوست دارد ترمز کرده و از نزدیک آنها را ببیند .

 

جنگلهای سرسبزجاده گلستان برای مسافر کویر که تیرماه  سوزان  شهرش را پشت سر گذاشته دل انگیزتر و زیباتر است  تا آنها که از اردبیل و تبریز می آیند و این دلفریبی جنگل گاهی غفلت راننده از جاده را به همراه دارد .

بعد از جنگل سرسبزی اطراف  رودخانه چشمه گلستان در مسیر راه و رکاب زدن زن و شوهر دوچرخ سواری  که داشتند ایران گردی می کردند و من نمی دانم اهل کجا بودند شاید تنها چیزی بود که باید به آن اشاره کنم .

سفرنامه خراسان / قسمت نهم

منطقه ترکمن نشین ایران بسیار وسیع است میتوان گفت  تمام رشته کوه شرقی البرز مخصوصا از دامنه شمالی آن شروع شده تا منطقه بزرگی از شوروی سابق را تشکیل میدهند

حدود ۲ درصد جمعیت ایران ترکمن هستند که معادل نزدیک به یک و نیم میلیون نفر است. ترکمن‌های ایران بیشتر در جنوب شرقی دریای خزر و در ترکمن‌صحرا و اطراف رودخانه وگرگان ‌رود سکونت دارند. از لحاظ استانی، سکونتگاه‌های ایشان در استان‌های گلستان (بیشتر بخش شمالی استان)، خراسان رضوی (روستاهایی در نوار مرزی شمال استان وتربت جام) و خراسان شمالی (منطقهٔ راز و جرگلان شهرستان بجنورد) پراکنده است. از شهرهای مهم ترکمنان در ایران می‌توان بندر ترکمن، گنبد قابوس، کلاله، آق قلا، گمیشان، مراوه‌تپه و اینچه‌برون را نام برد.

 

 روز دهم مرداد ماه نزدیک ظهر است که به گنبد کاووس یا گنبد قابوس میرسیم هوای شهر گنبد گرم است و من می خواهم هر چه سریع تر استراحتگاهی در نزدیگی برج قابوس پیدا کنم .

 شهر گنبدکاووس در دوران کهن به جرجان معروف بوده و به دليل قرار داشتن در جاده ابريشم از اهميت بسياري در بازرگاني  داشته است. در طول دورانهاي متمادي، هنگام حکمراني سسلسه‌هاي آل زيار و آل بويه، اين شهر پايتخت ايران بوده‌است و از آن دوران برج آجري قابوس که احتمالاً مدفن سلطان آل زياري، قابوس بن وشمگير است، ساخته شده  است که قديميترين ارامگاه  به سبک ترکمانان سلجوقی بوده  است.

 

 ارتفاع برج به 60 متر مي‌رسد و بين سالهاي 1006 تا 1007 ميلادي بنا شده‌است.بعد از دوراني بدليل زلزله شهر گنبد قابوس که نمادي از تمدن اسلامي و جهاني بود با خاک يکسان شده و بعدها بقاياي آن در قسمت شرقيِ شهر گنبد قابوس کشف شد.

شهر کنوني به سال 1305 هجري شمسي، در دوران سلسله پهلوي جهت سکونت عشايرترکمن، به‌دستور رضاشاه  پهلوی بنيان نهاده شد و به سپاس از قابوس بن وشمگير نام آن ‌را گنبد قابوس (که اکنون به گنبد کاووس تغيير يافته‌است) نهادند. نقشه اصلي اين شهر توسط کارشناسان آلماني، مطابق با اصول شهرسازي طراحي شد و از اين رو خيابانهاي متقاطعي داشته و با الگوي شطرنجي فاقد معابر تنگ و قديمي است. گنبد کاووس جزو اولين شهرهاي ايران است که در آن شهرداري قدمت درازي دارد. اين شهر امروزه از شهرهاي زيبا و ديدني استان گلستان محسوب مي‌شود.

 کنار برج قانوس سفره بزرگی می اندازیم زن ها برای ظهر استنبولی  درست کرده اند واز من می خواهد بروم دوغ بخرم من میروم و دوغ شتر می خرم همگی نهار را کنار برج قابوس  می خوریم  چند نفری دوغ شتر دوست ندارند و باز میروم و نوشابه میگیرم .

 روز جمعه است در چند ساعتی که ما در شهر گنبد هستیم حدود ده تا کاروان عروسی دیدیم  که همه دوست داشتند در فیلمبرداریشان برج قابوس مشخص باشد در تمام این کاروانها بعد از ماشین عروس یک ماشین بود که چند جوان با پوشیدن کت و شلوار مشکی در حال شادی و رقص بودند .

بعد از نهار گشتی اطراف برج میزنم و ساعتی بعد به طرف مشهد حرکت می کنیم .

 

 

 

سفرنامه خراسان / قسمت هشتم

داخل ماشین نشسته ام و شاهرود و بسطام را به طرف آزاد شهر و گنبد کاووس ترک می کنم  نگاهی همراه با امید دیداری دوباره به بسطام کرده و در حالی که میدانم ایرج بسطامی متولد شهر بم است اما زیر لب ترانه ایرج را می خوانم :

 گل پونه های وحشی دشت امیدم ، وقت سحر شد ،خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد ،

من مانده ام تنهای تنها من مانده ام....

یکی از زیبا ترین جاده های ایران جاده شاهرود به آزاد شهر است  این جاده ازعرض رشته کوه البرز گذشته و ما را به جنگلهای شمال ایران پیوند میزند.

کوههای سر به فلک کشیده البرز و مناظر زیبای اطراف جاده مخصوصا رودخانه ای که در دره روستای خوش ییلاق به نو ده جریان دارد در این فصل گرما پر طرافت و سر سبز خود را به ما نشان می دهد و این سر سبزی در تمام  جاده با رود خانه همراه است .

در مسیر جاده و بر روی روخانه شاهد پل زیبایی بودم معروف به پل غزنوی که به سبک پل های قدیمی که با آجر و سنگ ساخته شده است و ما از روی آن گذشتیم .

جنگل های منطقه آزادشهر یکی از زیبا ترین و بکر ترین جنگلهای ایران است و در این فصل سال صدای جیر جیرک هایی که یک نفس می خوانند از تمام درختان آن بکوش می آید .

سفرنامه خراسان / قسمت هفتم  روستای خرقان

من در تمام عمرم به ندرت یاد دارم که بعد از طلوع خورشید از خواب بیدار شده باشم وبیشتر روزها  صبح زود از خانه بیرون میزنم  تاهم طلوع خورشید را  ببینم  و هم از عطرصبحگاهی دشتهای اطراف بیدگل لذت ببرم در حقیقت من پناهنده این آیه ام و الصبح اذا تنفس .

خورشید داشت از طرف شرق جاده از پشت کوهی در دوردست طلوع می کرد که من و همسرم وارد روستای خرقان شدیم فکر می کنم من و همسرم اولین بیدگلی هایی بودیم که تا کنون  روستای خرقان به خود دیده بود .

خرقان هنوز در سجده روحانی شبانه خود به سجود بود که ما آرام وارد بر آن شدیم .

من در هر شهر و روستای مسیر حرکتم به طرف مشهد  که قصد ورود و بازید از آن را داشتم قبل از ورود ابتدا از ماشین پیاده میشدم و نفسی عمیق می کشیدم اگر در تنفسم حس و حالی که توقع از آن سرزمین  را داشتم به من دست می داد در آن شهر اتراق می کردم وگرنه به حرکتم ادامه می دادم ، خرقان در تنفس من پر بود از روحانیت و آرامش .

یک جاده از ابتدای روستا تا انتهای آن وجود دارد و گمان کنم خرقان را به دو قسمت تقسیم می کند در انتهای همین راه دست چپ بر بالای یک بلندی آرامگاه شیخ ابوالحسن خرفانی قرار دارد.

شيخ ابوالحسن علي بن جعفر بن سلمان خرقاني یا "علی بن احمد " از عرفای بزرگ قرن چهارم و پنجم هجری است این عارف ایرانی در آزاد اندیشی و مردم گرایی و وسعت نظر انسانی و تفکر والای عرفانی کم نظیر است .

مشهور است که شیخ مقتدای بایزید بسطامی بوده است

  شیخ خرقان مانند عارف معروف معاصر خود شيخ ابوسعيد ابوالخيرخرقه ارشاد و طريقت از شيخ ابوالعباس احمد بن محمدعبدالکريم قصاب آملي داشته است. 

در منقولات و حکايات باقي مانده،آمده است که شيخ ابوسعيد ابوالخير عارف مشهورو ابوعلي سينا فيلسوف نامي و ناصر خسرو قبادياني علوي،شاعر و متفکر ايراني که معاصر شيخ ابوالحسن خرقاني بوده اند به خرقان رفته و با وي صحبت داشته و مقام معنوياو را ستوده اند. 
از شاگردان ممتاز و مشهور شيخ ابوالحسن خرقاني،خواجه عبدالله انصاري عارف قرن پنجم هجري است که سالها در خرقان زيسته و از انفاس پر برکت شيخ ابوالحسن خرقاني کسب فيض و معلومات کرده است .

در مورد ارتباط معنوي بايزيد بسطامي عارف قرن دوم و سوم هجري با شيخ ابوالحسن خرقاني که از وفات بايزيد234 هجري تا تولد شيخ ابوالحسن 351 يا 352 هجري،يکصد و هفده يا هيجده سال فاصله است مطالب زياديدر آثار نويسندگان و محققان به ويژه عارفان قرنهاي بعد آمده است، که قابل توجه و تأمل ميباشد.
بديهي است اينگونه ارتباطات آشکار مؤيد بقاي روح و استمرار و انتقال هويت و معنويت پنهان از چشم ظاهربين بشري است؛ که فهم ضعيف و محدود ما به ندرت قادر به درک جلوه هايي از آن مي باشد.

 

شيخ فريد الدين عطار نيشابوري عارف بزرگ قرن ششم و هفتم هجري در اين باره مينويسد:

آن بحر اندوه ، آن راسخ تر از کوه ، آن آفتاب آلهی ، آن آسمان نامتناهی ،آن عجوبه ربانی ، قطب وقت ابوالحسن خرقانی ، رحمه الله علیه ،سلطان سلاطین مشایخ بود و قطب اوتاد و ابدال عالم بود ،و پادشاه اهل طریقت و حقیقت بود ، و متمکن کوه صفت و متعین و دایم"به دل"در حضور و مشاهده ،و به تن در ریاضت و مجاهده بود ،و صاحب اسرار حقایق بود و عالی همت و بزرگ مرتبه بود ...

آرامگاه ابوالحسن بر بالای تپه و درمیان یک محوطه قرار دارد که با دیواری  آن را ازروستا جداکرده اند جوی آبی از بالای تپه بسوی پایین سرازیر است و موسیقی آن در صبحی که من دست و صورتم را در آن شستم  و وضو ساختم دل انگیز بود.

از یک درب آهنی وارد به مجموعه شیخ می شویم پله های زیادی ما را به سوی بالا و آرامگاه ابوالحسن هدایت می کند در میانه راه پله ها تندیسی از شیخ قرار دارد که دو شیررا در زیر پای او نشان میدهند من در کتابی خوانده بودم زمانی که ابوعلی سینا به دیدار شیخ خرقان میرود او را در خانه نمی یابد ساکنان خانه می گویند شیخ برای آوردن هیزم به صحرا رفته است بوعلی سینا به صحرا میرود و شیخ خرقان را می بیند که پشته ای از خار را بر پشت شیری نهاده وبه ده می آورد .!

از چادرهایی که اطراف آرامگاه  برپاست مشخص است که ترکمنان مشتاق زیارت شیخ خرقان دیشب را در آنجا گذرانده اند چیزی شبیه به آقا علی عباس ما در آخرشهریور ماه اما بسیار خلوت تر تمیز تر و آرام تر.

از دور مشخص است که درب آرامگاه بسته است گویا شبها درب آن را می بندند یک درب چوبی با رنگ قهوه ای و یک نرده چوبی در جلو آن مشخص است.

 در کنار درب آرامگاه پیرمرد روحانی ترکمنی نشسته و دستهایش را به حالت قنوت گرفته و دعاهایی می خواند من و همسرم دقایقی را جلو درب مقبره شیخ می ایستیم و هر دوبی اختیار شروع  به خواندن فاتحه و دعا هایی  می کنیم  ، چون نمی خواهیم مزاحم پیر مرد شویم حرکت کرده چرخی بدورآرامگاه میزیم یکی دو نفر بدون زیر انداز و پتو درپشت آرامگاه خوابیده اند و ما باز به درب اصلی می رسیم و همچنان پیرمرد روحانی ترکمن در حالت دعا و قنوت  و راز و نیاز قرار دارد کاری که از ما کم دیده می شود و من چند عکس از او می گیرم.

در مجموعه  فرهنگی  شیخ خرقان کتابخانه ای قرار دارد اما در آن صبح جمعه درب آن بسته بود .

 

یک ساعتی را در آرامگاه هستیم اما کسی درب را باز نکرد پیرمرد روحانی نیز خسته شده بود واز از آنجا دور میشود و همسرم عکسی  از من به یادگارمی گیرد.

  می گویند بر کتیبه ای بر درب خانقاه شیخ سخنی ازاو آورده اند که گفته است :

 

هر کس که در اين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد.
    چه آنکس که بدرگاه باري تعالي به جان ارزد،
     البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.»

 

زیارت شیخ در طي گذشت نزديک به يکهزار سال همواره مورد توجه و دقت و مطالعه و سرمشق عارفان و شاعران ومتفکران و محققان بوده است.

شیخ ابوالحسن در سال 351 يا 352 هجري در قصبه خرقان قومس از توابع بسطام متولد شده و در روز سه شنبه دهم محرم (عاشورا) سال 425هجري در هفتاد و سه سالگي در همان قصبه خرقان جهان را بدرود گفته است.

ودر انتهای این پست چند عکس از روستای خرقان

 

 

قبرستانی در روستای خرقان

 

بقایای قلعه ای در خرقان

 

 

سفرنامه خراسان / قسمت ششم بسطام 5

شهر بسطام در گذشته در مسیر جاده ابریشم قرار داشته است وجود دیوار و برج و باروی  اطراف شهر که امروزه قسمتی از آن باقی مانده است  و میراث فرهنگی آن را مرمت کرده نشان از اهمیتی استراژیکی این شهر درشمال شرق ایران و همسایگی شهر شاهرود را می دهد .

 

 

بقایای یک قلعه اطراف بسطام

اگر شما در اطراف شهر گشتی بزنید هنور هم بقایای قلعه های قدیمی را که در گذشته  مردم اطراف خود را در تاخ و تاز دشمنان پناه می داده اند  را مشاهد می کنید .دریک کلام خود نام بسطام به تنهایی نام زیبایی است و در وجود من قدمت  و اصالت و معنویت را تدائی می کند ، روی هم رفته بسطام را دوست داشتم شهر آرامی و دارای روح معنوی قویی بود شهرداری بسطام نیز کوشش کرده بود  با زیبا سازی  در داخل شهر آن را در نگاه من مسافر آرام بخش نشان دهد و خستگی مسیر طولانی سفر را برایم کم کند .

نمایی از یک میدان در شهر بسطام

درنزدیک غروب است که برای استراحت به سوی شاهرود باز می گردیم در مسیرحرکت با به صدا در آمدن زنگ گوشی همسرم متوجه میشوم حال خاله فاطمه  که همراه شوهرش منصور گلستانی در ماشین دیگرقرار دارد چندان خوب نیست ماشین را کنار جاده پارک می کنم  و به آنها سری میزنم از رنگ و رخسارخاله فاطمه مشخص است وضع خوبی ندارد مرتب در حالت تهوع قرار دارد چند دقیقه ای نمی گذرد که امیر عباس فرزندش هم به همین حال دچار می شود بد از کمی استراحت  حرکت می کنم ودر اولین پارک شاهرود می ایستم و چادر ها را سر وپا می کنم خودم و همسرم و بچه ها در چادر می مانیم و خاله فاطمه و شوهرش با سهیلا خانم به بیمارستان میروند خاله فاطمه و پسرش امیر عباس بر اثر گرما زدگی و روی هم خوری و مسمومیت به این حال افتاده بودند  در بیمارستان شاهرود با زدن آمپول و سرم حالشان بهتر می شود و دوساعت بعد به چادر بر می گردند بعد از شام می گویم من فردا صبح زود به خرقان میروم به زیارت قبر شیخ ابوالحسن خرقانی هر کس دوست دارد می توان همراه من بیاید به جز همسرم که گویا کمی نگران حال من است کس دیگری از پیشنهاد من استقبال نمی کند  و من صبح زود بعد از خواندن نماز به اتفاق همسرم به سوی خرقان حرکت می کنم .

سفرنامه خراسان / قسمت پنجم بسطام 4

کمی آن طرف تر از پارکینگ مجموعه بایزید بسطامی  حدود 200 متر بالاتر، مسجد جامع شهر بسطام قرار دارد البته مسجد جامع نیز جزو مجموعه  فرهنگی بایزید بسطامی است .

مسجد جامع بسطام  دارای دو شبستان است که یکی را تبدیل به حسینیه کرده اند  درقسمت حسینیه محراب گچ بری شده زیبایی به چشم می خورد که زیبایی آن من را مدتی به خود مشغول نگهداشته بود.

در آن طرف دیوار مسجد برج زیبا و بلندی نگاه آدمی را به خود جلب می کند این برج معروف است به برج کاشانه .

 برج کاشانه بسطام  از بناهای تاریخی قرن هفتم و هشتم هجری است. تاریخ بنای برج کاشانه بر اساس کتیبه سر در ورودی، سال 700 قمری است..

ارتفاع این برج 20 متر است و در بالای برج نوشته‌ای به خط کوفی دیده می‌شود که در آن نام الجایتو ثبت شده است.ارتفاع این برج از درون ۲۴ متراست . شکل خارجی آن چند ضلعی منتظم سی ضلعی است.

در بالای برج دو حاشیه از آجرها بزرگ وجود دارد که روی آن مطالبی نوشته شده است. در ضلع جنوب غربی این برج روی یک آجر کلمه بسم الله الرحمن الرحیم با خط ثلث بسیار زیبایی دیده می‌شود.

سقف برج به گذشت زمان فرو ریخته بوده که در دوره‌های بعد به تعمیر آن اقدام شده است.

برخی از شرق‌شناسان از جمله آندره گدار بر این گمان است که این بنا از آثار غازان‌خان مغول است و نام اصلی آن غازانه بوده که به مرور زمان و بدون توجه به اصل آن کاشانه نادیده شده است.

از تاریخ بنای این برج اطلاع صحیحی در دست نیست. به عقیده اهالی بسطام، این برج قبل از اسلام آتشکده زرتشتیان بوده است.

در دوره‌های بعد از اسلام، از این برج برای دیده‌بانی بسطام استفاده می‌شد. با توجه به اسلوب ساختمان و عوامل دیگر به نظر می‌رسد؛ این بنا به رصدخانه بسیار شبیه است.

سفرنامه خراسان / قسمت چهارم بسطام 3

سقف شبستان اصلی مسجد بایزید بسطامی که محراب در آن قرار دارد ازچوب  ساخته شده است که چندین ستون چوبی آن رانگهداری می کند اما شبستان زنانه از پوشش آجر است ولی ظرافت کاریهای سقف آجری را با گچ پوشانده اند .

من بعد از خواندن نماز از شبستانی که محراب در آن قرار دارد وارد شبستان آجر پوش می شوم

در شبستان آجر پوش سنگ حجاری شده ای  را که در دیوار نصب شده بود دیدم من خیلی سعی کردم نوشته آن را بخوانم اما موفق نشدم  بنظرم تاریخ 123 هجری را نشان می داد .

همانطور که قبل هم گفتم کنار قبر بایزید و مسجد آن ضریح امامزاده محمد از نوادگان امام صادق بچشم می خورد در کتاب تذکرة الاولیا شیخ عطار آمده که بایزید از شاگردان امام صادق بوده است اما بنظر  غیر ممکن است این در حالیست که که وفات بایزید در قرن سوم (سال ۲۶۱ هجری) می‌باشد حال آن که فوت امام صادق (ع) در سال ۱۴۸ هجری بوده و تفاوت وفات ایشان ۱۱۳ سال می‌شود و کسی عمر بایزید را بیش از هشتاد سال ذکر نکرده است شاید بایزید از شاکردان نوادگان امام بوده یعنی همین امام زاده محمد نوه امام صادق که به دعوت بایزید به بسطام آمده باشد و همانجا فوت نموده است.

تزئینات و نقاشیهای داخل امامزاده محمد بسیار زیباست  اما اجازه عکاسی نمی دهند در داخل امامزاده چند تن در حال مناجات بودند از جمله جوانی با موهای بسیار بلند  که کتاب دعایی در دست داشت و در حال خلوت نشینی بود من از راه دور و از پشت ینجره شبستان مسجد عکسی از او گرفتم.

"خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است "

 

 سنگ قبر بایزید بسطامی

 

در زمانی که در مشهد بودم در کتابخانه آستان قدس رضوی چندین کتاب که در احوالات بایزید نوشته  شده بودند را می خواندم که کامل ترین آن را دکتر نور بخش آن را جمع آوری کرده بود .

سفرنامه خراسان / قسمت سوم بسطام 2

در کنار قبر شیخ بسطام و مجاور امامزاده محمد مسجدی قرار دارد بسیار قدیمی و کهن ، من و همسرم ازسقا خانه حیاط وضو ساخته و وارد مسجد می شویم ، شبستان آرام و روحانی مسجد بر تواضع آدمی می افزادید ، مردی در حال خواندن قنوت است قنوتی بس طولانی و من عکسی از او و شبستان مسجد می گیرم .

گره کاریهای که با آجر و با ظرافت تمام بر دیوارها نقش بسته چشم من را همراه خود تا سقف می کشاند اما چرا میراث فرهنگی شهر بسطام سقف زیبای مسجد را به زیر گچ برده و آثار هنری را پوشانده است .

وارد شبستان اصلی مسجد بایزید می شوم محراب بسیار زیبایی که با ملات خاک نقره ساخته شده است چشم و دل را با خود می برد و ناخواسته در روبروی محراب به نماز می ایستم ، الله اکبر .

 

حس می کنم در سجدگاه عارفان بزرگی بنماز ایستاده ام و در دقایق سجده همراه با روح روحانی آنها مقابل محراب حال خوشی دارم . 

سفرنامه خراسان / قسمت دوم شاهرود و بسطام 1

بعد از ظهر است که دامغان را بسوی شاهرود ترک می کنیم   ، تقریبا یک ساعتی طول می کشد تا به شاهرود میرسیم ساعت بزرگی در یکی از میادین کوچک شاهرود پنج و هفت دقیقه را نشان میدهد.

 

   

 

شاهرود در نگاه من شهر زیبایی است در دامنه کوه شمالی آن آبشاری زیبا بچشم می خورد که دیدنیست اما آنچه که من را به شاهرود رسانده این شهر نیست بلکه دیداراز بقعه و زیارت بایزید بسطامی است .

از دوران نوجوانی کتابهایی راجع به عرفای بزرگ ایران  مخصوصا خطه شاهرود می خواندم  و به زندگی آنها  بخصوص دیدگاهای فکریشان علاقمند بودم و البته که نام با یزیدبسطامی جایگاه ویژه ای در میان عرفای جهان اسلام دارد .

به عشق دیدارآرامگاه با یزید مستقیم از شاهرود راهی شهر بسطام میشوم ، از شاهرود تا بسطام را زیادی نیست چیزی کمتر از آران و بیدگل ما تا کاشان.

  هنگام ورود به بسطام شیشه ماشین را پایین می کشم تا نفسی از اکسیژن بسطام را به درون سینه بکشم  ، در تنفسهایم لطافتی خاص را از دیار با یزید حس می کنم .

بعد از گذر از خیابانی که  پوشیده شده است از درختان چنار به میدانی میرسم زیبا و گل کاری شده که در کنار آن آرامگاه عارف بزرگ ایران و جهان اسلام بایزید بسطامی دفن است ، ماشین را درپارکینگ مجاور آرامگاه پارک می کنم و از همراهانم می خواهم بهترین لباسهایشان را بپوشند وبا ادب وارد بقعه شوند .

من همیشه فکر می کردم آرامگاه بایزید باید داری بقعه بزرگ و با شکوهی در حد مقام عرفانی او باشد اما با واردشدنم به آنجا سنگ قبری را دیدم که درون یک آلاچیق آهنی محفوظ بود بطوری که فقط یک نفر می توانست دورقبر طواف و زیارت کند.

 ترکمنان مشتاق روح عرفانی بایزید از گوشه و کنار منطقه ترکمن نشین ایران و همچنین کشور ترکمنستان  به زیارت با یزیدآمده بوند با لباسهای زیبایی که من راهمراه خود به عمق تاریخ کهن ایران میبرند .

عطار نیشابوری در کتاب تذکرة الاولیاء در اوصاف و احوالات با یزید بسطامی این عارف بزرگ جهان اسلام بسیار نوشته است عطار در ابتدای سخن در وصف بایزید آورده است :

آن سلطان العارفین ، آن برهان المحققین ، آن خلیفه الهی ، آن دعامه نامتناهی ، آن پختحه جهان ناکامی ، شیخ وقت ابو یزید بسطامی – رحمة الله علیه – اکبر مشایخ بود و اعظم اولیا و حجت خدای بود و خلیفه به حق  و قطب عالم و مرجع اوتاد و... دائم در مقام قرب و هیبت بودو غرق آتش محبت و پیوسته تن رادر مجاهد و دل رادر مشاهده می داشت و روایات او در احادیث عالی بود ...

در روزگاران دور آرمگاه با شکوهی را بر روی قبر بایزید ساخته بودند و امروزه جز بقایای  دو ایوان غربی و شرقی از آن عظمت چیزی باقی نمانده  عکسی از ایوان شرقی

 

 

جنب قبر بایزید بسطامى، بقعه‌اى بسیار معروف به نام بقعهٔ امام‌زاده محمد (ع) وجود دارد که بنا به روایتى، محل دفن فرزند امام صادق (ع) یا نوه او است.

 

بقعهٔ‌ اما‌م‌زاده محمد شبیه گنبدى است که  سمت شمال آن ساخته شده و تقریباً قرینهٔ یکدیگرنگنبد سمت شمال آن، به نام گنبد غازان‌خان معروف است و بناى آن را به غازان‌خان مغول (۷۰۳-۶۷۰) نسبت مى‌دهند. غازان‌خان دو گنبد را بر سر قبر امام‌زاده محمد (ع) و آرامگاه بایزید بنا کرد.

در میان دو گنبد فوق‌الذکر، ایوانى است که به نام ایوان غازان‌خان نامیده مى‌شود. در داخل ایوان مذکور چیزى نیست و سطح آن نیز کوچک و بن‌بست است. بر روى ایوان گچبرى‌هایى دیده مى‌شود. ساختمان آن تقریباً متناسب و با اسلوب صحیح معمارى ساخته شده است.

 

 

 

ادامه در قسمتهای بعد...

سفرنامه خراسان / قسمت اول شهر دامغان

از آخرین باری که به مسافرت دور و دراز رفته بودم چهار سالی می گذشت البته به نظر من سفر به بعد مسافت نیست به نوع تفکرو دیدگاه مسافر از سفرو مکان آن است .

پنجشنبه هشتمین روز از مرداد ماه سال 94  من به اتفاق خانواده و چند تن از بستگانم حرکت خودمان را بسوی سرزمینهای شمال و شمال شرقی کشور شروع کردیم ،  چند روز قبل از سفر برنامه مسافرت و مکانهایی که دوست داشتم از آنها بازدید کنم را به اطلاع همسفرانم رساندم و کوشش می کردم تمایل آنها را هم به باز دید از مکانهای مورد نظرم جلب کنم ، ما 9 نفر بودیم و مسئولیت و راهنمایی سفر را به عهدی من نهادند ، قرار شد هر کجا من رفتم بقیه به دنبال من بیایند.

صبح  بعد از خواندن نماز حرکت کردیم تا به قم  رسیدیم و از آنجا به سوی گرمسار حرکت کردیم اتوبان قم - گرمسارجاده خلوتی است در سرتاسر جاده جز مناطق کویری و خشک و گاه کشاورزی محدود و چند قلعه قدیمی  باز مانده از دوران کهن چیز قابل توجهی به چشم نمی خورد ، گرمسار و سمنان دو شهر در حاشیه کویر هستند و ما چون ازگرمای کویری در حال فراربودیم اولین اطراقگاهمان را شهر دامغان انتخاب می کنیم .

هنگام ظهر به دامغان می رسیم ، دامغان درجنوب رشته کوه البرز واقع شده است  شهری که در گذشته در مسیر جاده ابریشم قرار داشته است وتا کنون مسافران بسیار به خود دیده است .

بنظر میرسد نام این شهر ده مغان بوده است که به مرور زمان دمغان وسپس به دامغان تغییر نام داده است .

درمیان شهرقلعه ای هست از دوران بسیار قدیم که استراحتگاه مسافران بوده ، در کنار قلعه پارکی است  که ما در همین جا بار و بندیل و لوازم نهار ظهر را در پارک روی فرش بزرگی که همراه داریم کنارهم می چینیم و من وسط فرش آله می اندازم.

دامغان همیشه من را به یادشاعر چون منوچهری دامغانی می اندازد و آن شعر زیبا او که گفت :

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است / باد خنک از جانب خوارزم وزان است ...

 بعد از نهار وهنگام استراحت شعرمنوچهری را برای همسفرانم می خوانم وبعد تاکید کردم که مرحوم استاد محمد عظیمی بیدگلی هم بیشتر شعرهایش را به پیروی از شاعران خراسان مخصوصا منوچهری دامغانی می سروده و به قول از آقای علیرضا پهلوانی  که در سوگ استاد عظیمی سرود:  

بود درخط شعر کهن سخت / هم بدان شیوه در نغمه خوانی

 

مقتدایش به بزم خراسان  / شد منوچهری دامغانی

http://bidgoly.blogfa.com/post-668.aspx

بعد ا استراحت و با توجه از رصدی که قبلا از شهر دامغان داشتم به سیاحتی در شهر می پردازم .

تقریبا در میان شهر زیارتگاهی است  بنام امامزاده جعفرو در کنار آن برج زیبا یی آجری بچشم می خورد که در داخل برج یک سنگ قبر ساده وجود دارد بدون هیچ تاریخ و نوشته ای  معماری برج و امامزاده بسیار زیبا ، گرم و دلنشین است .

هنگام ترک شهر جاده مشهد را گم می کنم می ایستم و از یک مرد روحانی که در کنار عابر بانک ایستاده سوال می کنم او با خوشرویی  و با ماشین خودش تا چندین خیابان ما را همراهی و راهنمایی می کند امامه مشکی به سر دارد و چهره ای بسیار روحانی و نورانی و مقدسی دارد من تا کنون چهره ای به این نورانی و زیبایی ندیده بودم .

 

 

قابل توجه شهرداری آران و بیدگل / نمادهای از میادین شهر دامغان

 

باد خنک ...

چهارشنبه ۱۴ مرداد۱۳۹۴ ساعت: 13:31 توسط:مهدی
13 مرداد رسمی برابر است با 17 مرداد کشاورزی(رعیتی) زمانی که به اصطلاح کشاورزان باد خنک می زند 
وقتی باد خنک می زند دیگر شبها خنک می شود و روزها هم آنچنان زهر گرمایی ندارد و به ندرت گرمای هوا به 40 برسد 
تابستان هم مثل زمستان وقتی از نیمه گذشت در سراشیبی می افتد شهریور اگر چه جزء تابستان است اما به مرداد نمی رسد و مرداد هم به تیر نمی رسد .
باد خنک از لحاظ عملکرد تقریبا نقطه مقابل طپش زمین است طپش زمین در چهلم زمستان اتفاق می افتد و سرآغاز گرم شدن هواست اما باد خنک تقریبا در چهلم و هفتمین روز تابستان کشاورزی ( نیمه تابستان) اتفاق می افتد و سرآغاز خنک شدن هواست . خنک شدن هوا به میزان قابل توجهی در شبها و خصوصا سحرگاهان و بالا آمدن شبنم زمین ازاثرات باد خنک می باشد.
تقویم رعیتی برگرفته از تقویم جلالی است که 12 ماه سال را 30 روز حساب می کنند و در پایان سال 5 روز را پنجه عید در نظر می گیرند . کشاورزان هنوز هم برای محاسبه زمان کاشت محصولات خود از تقویم کشاورزی استفاده می کنند .

پیش به سوی اول شهریور رعیتی و آغاز کاشت شلغم

محمد صباغی

دامداری محمد صباغی در دشت حسن آباد بیدگل است و اگر صبح زود گذرتان به این صحرا افتاد می توانید او را که ظرف بزرگی از شیر دستش است و می خواهد به خانه ببرد ببینید.

من ماست و پنیر و شیر بومی مصرفی خانواده ام  را از شیر گاوهای او تهیه می کنم محمد بچه تمیز و با اخلاقی است دیدن چهره نمکی و زحمت کشیده او همیشه روحم را به نوعی روحانیت واصالت وفرهنگ خطه کویر پیوند میزند فرهنگی که خاص مردم بیدگل ما ومحله او و کوچه ای است که او در آن زندگی می کند .

اگر از بازار ساطع به طرف مسجد رحیم خروس سرازیر شوید خانه او تقریبا در ابتدای همین کوچه است با دری سبز رنگ .

 روزگاری نه چندان دور یک مغازه قصابی کناره خانه او بود که امروزاو آن را تغییر کاربری داده است و در آن ماست و پنیر می بندد اگر شما یک قاشق از ماست او را بخورید ناخواسته پنجاه سال به عقب بر می گردید و تمام احساس های خوب گذشته  که در همین غذاهای تابستانی نهفته بود را می توانید در ذهنتان تدائی کنید.

مدتها قبل درمهمانپذیرمارال اتوبان قم به کاشان  از یک مغازه دار چند تا بستو خریدم و از آن روز تا حال بستوها را به محمد صباغی می دهم تا ماست من را در بستوببنددو اغلب روزهای تابستان سر سفر ماست و دوغ بستوی او را می خورم .

 

در آن چمن که نسیمی وزد ز طره دوست ...

حدود چهل سال قبل مسجد قائمیه بیدگل یک قطعه زمین خاکی بیشترنبود که در گوشه آن مردم نماز گزار یک چادر زده بودند و داخلش نماز می خواندند ، در آن سالها حاج شیخ علی روحانی امام جماعت آن مسجد بود، من شنیده ام در زمستان همان سال ایشان از مستحبات خواندن نماز با عبا و ثواب آن برای مردم سخنها گفته بودند و از مردم نماز گزارخواسته بودند که برای مراسم نماز عبا بپوشند .

چند نفری هم می روند و عبایی را تهیه می کنند و می پوشند و بیشتر با عبا نماز می خوانده اند از جمله کسانی را که بنده یادم می آید که با عبا بودند یکی  مرحوم آقا محمد رسالت منش بود یکی آقا احمد احمدی ،نعمت یگانه و مرحوم پدرم .

مرحوم پدرم قد بلندی داشت او یک عبای بلند، بزرگ و سنگین زمستانی داشت و همیشه زمستانها روی دوشش می انداخت.

 زمستانهای آن سالها روزهای جمعه که می شد صبح زود که هنوز هوا تاریک بود پدر ما بچه ها را از خواب بیدار می کرد تا با خود ببرد حمام رئیسه ، پدر قبل از حرکت عبایش را روی دوشش می انداخت و ما را با خود به حمام می برد در بین راه هم من گاهی از ترس و سرما داخل عبای پدر می شدم ، بچه هایی که با خود به حمام می برد من بودم محمد و احمد برادرم که در جنگ شهید شد.

پدرآنقدر زود به حمام ریئسه میرفت که هنوزآقای استاد احمد گرمابی حمومی از خواب هم بیدار نشده بود و پدر تق تق درب حمام را می زد تا استاد احمد در را باز کند بعد از ورد به سرد خونه حمام  پدردر یکی از تختگاه های حمام رئیسه عبایش را شید می کرد و ما لباسهایی را که  یک هفته پوشیده بودیم از تن بیرون می آوردیم و داخل عبای بابا می ریختیم بعد پدر عبا را جمع می کرد و در گوشه ای از تختگاه می گذاشت و ما را داخل حمام می برد و شستشو می داد.

یکی دیگر از حٌسن های عبای پدر این بود که زمستانها هنگامی که او به بازار و نانوایی میرفت موقع برگشت به خانه نان و خوراکی های دیگر را داخل عبا می برد تا هم سرد نشود و هم خیس نگردد .

یادم می آید که دردوران نو جوانیم من چندین بارعبای پدر را برداشتم وداخل آن شدم هروقت که عبا را می پوشیدم تمام وجودم سرشار می شد از بوی بزرگی و روحانیت پدر و این حس عرفانی تا مدتها همراه من بود بویی مثل چادر نماز مادر در دوران کودکیم  که هنگام عبادتش دور سجده گاهش بازی می کردم و من سرشار این عطرها می شدم ، من هنگام پوشیدن عبای پدرخود را در رویایی روحانی  مردی بزرگ حس می کردم.

این روزها وقتی به آن عطرها ی چادر نماز مادر و عبای پدر فکر می کنم یاد این بیت از شعر حافظ می افتم که گفت :

در آن چمن که نسیمی وزرد ز طره دوست / چه جای دم زدن نافه های تاتاریست

چند روز قبل برای انجام کاری رفته بودم تهران در راه برگشت برای استراحت و زیارت حرم حضرت معصومه رفتم شهر قم .

همیشه دوست داشتم هنگام خواندن نمازبه تاسی ازپدر عبا بپوشم اما هیچ وقت فرصت انجام این کاررا نداشتم  ، در قم پرسان ، پرسان سراغ مغازه عبا فروشی را از چند مغازه دار اطراف حرم گرفتم و آنها من را راهنمایی کردند که در پاساژامام زمان لباس روحانیت می فروشند ، من هم رفتم آنجا وداخل یک مغازه شدم و بعد از سلام و علیک و پوشیدن چند عبا یک عبای معمولی تابستانی را به مبلغ 85 هزار تومان انتخاب کردم وخریدم با یک عرق چین ، بعد از خرید عبا به مغازه دار گفتم من روحانی نیستم فقط دوست دارم یک عبا داشته باشم وگاهی با آن نماز بخوانم ، فروشنده در حالی که من عبا را پوشیده بودم و عرق چین سرم بود نگاهی به من کرد وگفت : روحانی شدن به لباس نیست به فطرت پاک انسان است خیلی ها فقط لباس روحانیت را می پوشنداما فطرت روحانی ندارند .

 

 

مرحوم پدرم حاج علی بیدگلی

در پی نوشت  این پست بخوانیدکامنتی از برادرم محمد را :

سلام
یادم هست در یکی از روزهای زمستانی که صبح زود از حمام برگشتیم آب حوض چنان یخ بسته بود که ما هرسه نفرمان از روی حوض یخ زده رد شدیم ، مادر موقعی که متوجه آمدنمان شد فورا ما را به اتاق برد و یک طرف کرسی را بالا زد وگفت بیایید اینجا بخوابید و به هر کدام از ما را یک استکان چای دآغ داد و گفت : پدرتان کجا رفت ؟ گفتم :رفت از بازار ساطع نان سنگک بگیرد ، مادر آتش تازه راداخل منقل کرسی گذاشت و تا ظهر اجازه نداد ما از زیر کرسی بیاییم بیرون.

 

مادری مهربان ز دنیا رفت / همرهش کاروان دلها رفت

 

 

در گذشت مادری مهربان بانو حاجیه خانم فاطمه رمضانی  همسر آقای مصطفی رمضانی  را خدمت فرزندان آن مرحومه مخصوصاً دوست گرامی جناب آقای حجت الاسلام شیخ محمدرضا رمضانی تسلیت عرض می کنیم .

مراسم تشییع جنازه آن مادر گرامی امروز شنبه ساعت 6 بعد از ظهر از حسینیه قائمیه بیدگل مرکز هیت امام حسن مجتبی (ع) به طرف امامزاده هادی (ع)  برگزارخواهد شد.

مراسم ختم روز یکشنبه بعد از ظهر در حسینیه قائمیه بیدگل برگزار می گردد.

 

 

 

متاع راستی پیش آر و کالای نکوکاری / من از هر کار بهتر دیدم این بازارگانی را

دیروز در دیداری که در مغازه برادرم محمد با او داشتم صحبت از دنیا و حرص و آز بعضی از آدمهایی شد که در اطراف ما زندگی می کنند ،من در حاشیه این صحبتها یک قطعه شعر از خانم پروین اعتصامی برای محمد خواندم که پروین در این قطعه از حقیقت انسان و دنیا و آخرت صحبت کرده بود اما چون من قسمتهایی از شعر را فراموش کرده بودم در اینجا تمام این قطعه را می آورم باشد که دوستان از خواندن آن لذت ببرند و سرمشق زندگی خود کنند .

 

یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی

بگفت ای بیخبر، مرگ از چه نامی زندگانی را

اگر زین خاکدان پست روزی بر پری بینی

که گردونها و گیتی‌هاست ملک آن جهانی را

چراغ روشن جانرا مکن در حصن تن پنهان

مپیچ اندر میان خرقه، این یاقوت کانی را

مخسب آسوده ای برنا که اندر نوبت پیری

به حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را

به چشم معرفت در راه بین آنگاه سالک شو

که خواب آلوده نتوان یافت عمر جاودانی را

ز بس مدهوش افتادی تو در ویرانه گیتی

بحیلت دیو برد این گنجهای رایگانی را

دلت هرگز نمیگشت این چنین آلوده و تیره

اگر چشم تو میدانست شرط پاسبانی را

متاع راستی پیش آر و کالای نکوکاری

من از هر کار بهتر دیدم این بازارگانی را

بهل صباغ گیتی را که در یک خم زند آخر

سپید و زرد و مشکین و کبود و ارغوانی را

حقیقت را نخواهی دید جز با دیدهٔ معنی

نخواهی یافتن در دفتر دیو این معانی را

بزرگانی که بر شالودهٔ جان ساختند ایوان

خریداری نکردند این سرای استخوانی را

اگر صد قرن شاگردی کنی در مکتب گیتی

نیاموزی ازین بی مهر درس مهربانی را

بمهمانخانهٔ آز و هوی جز لاشه چیزی نیست

برای لاشخواران واگذار این میهمانی را

بسی پوسیده و ارزان گران بفروخت اهریمن

دلیل بهتری نتوان شمردن هر گرانی را

ز شیطان بدگمان بودن نوید نیک فرجامیست

چو خون در هر رگی باید دواند این بدگمانی را

نهفته نفس سوی مخزن هستی رهی دارد

نهانی شحنه‌ای میباید این دزد نهانی را

چو دیوان هر نشان و نام میپرسند و میجویند

همان بهتر که بگزینیم بی نام و نشانی را

تمام کارهای ما نمیبودند بیهوده

اگر در کار می‌بستیم روزی کاردانی را

هزاران دانه افشاندیم و یک گل زانمیان نشکفت

بشورستان تبه کردیم رنج باغبانی را

بگرداندیم روی از نور و بنشستیم با ظلمت

رها کردیم باقی را و بگرفتیم فانی را

شبان آز را با گلهٔ پرهیز انسی نیست

بگرگی ناگهان خواهد بدل کردن شبانی را

همه باد بروت است اندرین طبع نکوهیده

بسیلی سرخ کردستیم روی زعفرانی را

بجای پرده تقوی که عیب جان بپوشاند

ز جسم آویختیم این پرده‌های پرنیانی را

چراغ آسمانی بود عقل اندر سر خاکی

ز باد عجب کشتیم این چراغ آسمانی را

بیفشاندیم جان! اما به قربانگاه خودبینی

چه حاصل بود جز ننگ و فساد این جانفشانی را

چرا بایست در هر پرتگه مرکب دوانیدن

چه فرجامی است غیر از اوفتادن بدعنانی را

شراب گمرهی را میشکستیم ار خم و ساغر

بپایان میرساندیم این خمار و سرگرانی را

نشان پای روباه است اندر قلعهٔ امکان

بپر چون طائر دولت، رها کن ماکیانی را

تو گه سرگشتهٔ جهلی و گه گم گشتهٔ غفلت

سر و سامان که خواهد داد این بی خانمانی را

ز تیغ حرص، جان هر لحظه‌ای صد بار میمیرد

تو علت گشته‌ای این مرگهای ناگهانی را

رحیل کاروان وقت می‌بینند بیداران

برای خفتگان میزن درای کاروانی را

در آن دیوان که حق حاکم شد و دست و زبان شاهد

نخواهد بود بازار و بها چیره‌زبانی را

نباید تاخت بر بیچارگان روز توانائی

بخاطر داشت باید روزگار ناتوانی را

تو نیز از قصه‌های روزگار باستان گردی

بخوان از بهر عبرت قصه‌های باستانی را

پرند عمر یک ابریشم و صد ریسمان دارد

ز انده تار باید کرد پود شادمانی را

یکی زین سفره نان خشک برد آن دیگری حلوا

قضا گوئی نمیدانست رسم میزبانی را

معایب را نمیشوئی، مکارم را نمیجوئی

فضیلت میشماری سرخوشی و کامرانی را

مکن روشن‌روان را خیره انباز سیه‌رائی

که نسبت نیست باتیره‌دلی روشن روانی را

درافتادی چو با شمشیر نفس و در نیفتادی

بمیدانها توانی کار بست این پهلوانی را

بباید کاشتن در باغ جان از هر گلی، پروین

بر این گلزار راهی نیست باد مهرگانی را

"حرف تو " باشگاه وبلاگ نویسان ایران

 

حرف ما منتشر کرد:

گلدون وبلاگی استان اصفهان/۹۰

گلچینی از بهترین مطالب وبلاگ‌نویسان استان اصفهان با عنوان «بهترین های وبلاگی» مطلب چوب خط پر شده وطن من بیدگل را بهترین مطلب هفته خود قرار داد.

گلدون وبلاگی

 

 

 

می خواهمت چنانکه لب تشنه آب را ...