سفرنامه خراسان / قسمت دوازدهم
مدتها بود که با خودم گفته بودم هر وقت رفتم مشهد یک انگشتری خواهم خرید که رویش پر باشد از نگینهای مختلف و رنگی برای همین شب دوم اقامتم در مشهد وقتی داشتم به طرف حرم میرفتم در ویترین مغازه داری چشمم به انگشتری افتاد با همان مشخصاتی که می خواستم .
وارد مغازه شدم و نگاهم را ول کردم روی انگشترهای داخل ویترین تا بهترین را انتخاب کنم با مشخصه حرز امام جواد (ع) .
داخل مغازه دو مشتری جوان بودند که داشتند با لهجه ای خاص که من تا کنون نشنیده بودم با مغازه دار راجع به موضوع حلال خوری و حرام خوری در زندگی بشر صحبت می کردند من نگاهی به جوانان کردم دیدم تیشرتی تنگ پوشیده بودند و زنجیری دشت دور گردن داشتند و موهایشان را به شکل عجیب و غریبی آرایش کرده بودند تمام صورتشان راتیغ زده بودند به جز کمی از ریش زیرچانه هایشان را که ما در بیدگل بهش می گوییم ریش بزی.
من کمی به آنها نزدیک شدم وبه ظاهر نگاهم به داخل ویترین مغازه و انگشتر ها بود اما تمام حواسم به حرفهای آنها با مغازه دار .
یکی از آن دو جوان گفت من سعی کردم در عمرم مال دیگران و حرام را نخورم و همیشه برگ برنده زندگی را فقط همین موضوع میدانستم شاید بعضی وقتها فراموش می کنم نمازم را بخوانم اما حرام نمی خورم .
جوان به مغازه دار گفت سالها قبل در کتابی داستانی می خواندم که روزی در شهری مردی زندگی میکرد بسیار درست کار و به حلال و حرام در زندگیش اهمیت می داد برای همین هیچ وقت هیچ دزدی مال اورا ندزدیده بود .
روزی مرد درست کار برای انجام مسافرت کردن به شهری با کاروانی همراه می شود در بین کاروانیان چند جوان بی مزه وجود داشتند که از حال و احوال درستکاری مرد آگاه بودند کاروان شبی در بیابانی اتراق می کند و همه دورهم جمع می شوند یکی از جوانان باز به عمد میان همه مسافران از مرد درستکار می پرسند چرا تا کنون دزدان مال تو را نبرده اند و باز مرد مسافر می گوید چون من تا کنون مال کسی را به دزدی نبرده ام .
جوانان بی مزه نقشه ای میکشند که هنگامی که مسافر درستکار به خواب رفت اموال او را برداشته و در جایی از بیابان چاله ای کنده و دارایی مرد مسافر را پنهان کنند وهنگامی که روز شد و او بیدار گشت و سراغ اموالش را گرفت به او بگویند دیشب دزدان آمدند و تو در خواب بودی و تمام اموالت را بردند پس تو هم در زندگی ات مال حرام خورده ای ودروغ گویی تا درستکار .
وقتی جوانان اموال مرد را پنهان می کنند و به نزد دیگر کاروانیان برمی گردند اتفاقا دزدان در آن شب به کاروان حمله می کنند و تمام اموال مسافران را با خود می برند همه اهل کاروان با گریه و زاری به نزد مرد درستکار میروند تا دعایی بخواند و چاره ای بکند تا دوباره مالشان را بدست آورند اما می بینند که او هم مال باخته شده است به او می گویند تو که مدعی بودی مرد سالمی هستی پس اموال تو کجاست ؟ مرد می گوید انشالله اموالم در هر کجا هست در سلامت است در این هنگام آن جوانان به نزد مردم می آیند وداستان شوخی پنهان کردن بنه و اموال مرد درستکار را برای دیگران تعریف می کنند .
داستان جوانان به اینجا که میرسد من بدون اینکه خریدی کرده باشم از مغازه بیرون می آیم و باز صد متر جلو تردر پیاده رو جلو ویترین مغازه ای دیگر به تماشای انگشترهایی دیگرمی ایستم دقایقی نمی گذرد که ناگهان صدای لهجه همان جوان بگوشم می آید که با دوستش بلند بلند صحبت می کند و از کنار من رد می شوند من آنها را تعقیب می کنم وقتی به آنها نزدیک می شوم از پشت سر دستی به کتف جوان داستان گو میزنم وبعد ازسلام می گویم من داستان تو را در آن مغازه انگشتر فروشی شنیدم موضع از چه قرار بود و چرا آن داستان را برای مغازه دار تعریف کردی ؟
جوان نگاهی به من می کند و می گوید چند ساعت قبل انگشتری را از آن مغازه دارخریداری کرده بودم به مبلغ 160 هزار تومان هنگام خرید با کارت بانکی ام مغازه دار به اشتباه 16 هزار تومان از حساب من میکشید و من آن وقت متوجه این موضوع نشدم یک ساعت بعد که پیامک خرید را مشاهده کردم موضوع را متوجه شدم و به سراغ فروشنده آمدم تا بقیه حسابش را به او بپردازم و در بین حرفهایم با مغازه دار آن داستان را تعریف کردم من از جوان می خواهم به من پندی دهد و یا موعظه ای کند و بعد پسر جوان فقط این بیت شعر را برایم از حضرت سعدی خواند که :
هرچه کنی کشت همان بدروی / کار بدو نیک چو کوه و صداست


نام :حسین بیدگلی بیدگلی