ارباب اسدالله منعمی بیدگلی

نوشته شیخ محمد رمضانی

ارباب اسدالله فرزند خالوحسین در سال 1278شمسی متولد می‌شود.
نگارنده از جزئیات زندگی او اطلاعی ندارد ولی آنچه مسلّم است این که او جزو معدود افرادی بوده که در محله ی یزلانیها سواد خواندن و نوشتن داشته‌اند.
شغل اصلی او کشاورزی و از وجاهت خاصی برخوردار و مورد اعتماد مردم محل بوده است و در دشت و آبادی مورد مشورت دیگران.
چهار پسر دارد و سه دختر دارد
اسامی پسران او عبارت است از:
حاج محمد حسن، حسین، احمد و عباس.

او که در تمام عمر زمزمه‌ی ذکر خدا بر لب داشت، سرانجام در ماه خدا و شب‌های پر فضیلت قدر، نوای آهنگ ملکوتی‌اش خاموش شد و به سن 85 سالگی در تاریخ 20 رمضان المبارک 29/2/1363 دار فانی را وداع گفت و در جوار آرامگاه مرحوم آیت الله ملامعزالدین بیدگلی آرام گرفت و همگان را در حسرت یک بار شنیدن آن اذان‌ها و مناجات‌های خود -نشاند. روحش شاد.

از حاج آقا جواد یزلانی می‌خواهیم اگر خاطراتی از مرحوم ارباب اسدالله دارد برای ما بیان کند.
او که داماد ارباب اسدالله است در این گفت و گو از پدرخانم خود با اصطلاح «عمو» یاد می‌کند:

◻️جواد یزلانی◻️

من 17 سال داشتم می‌رفتم مسجد. این ارباب اسدالله، خیلی با خدا بود؛ از اول نماز اشکش جاری بود تا آخر نماز. چون می‌دونستم یاد خدا است من هم می‌رفتم پیشش. بعداز نماز هم دنبالش می‌رفتم تا در خونه. بسم الله بفرما می‌گفت می‌رفتم توی خونه‌شان.
مرد بزرگواری بود.
نماز شب خوان بود.
در ماه رمضان ده ختم قرآن می‌کرد، بدون عینک.
دید چشمش خیلی قوی بود.
زیارت وارث را هر سحر می‌خواند.
در بخشی از زیارت وارث عرض می‌کنیم: «السلام علیک یابن خدیجة الکبری»
گویا ارباب اسدالله این قسمت را به اشتباه می‌خوانده:
«السلام علیک یا وارث خدیجة الکبری». در همان لحظه هم ملاحسین مدیحی که از اونجا می‌گذشته،می‌شنود.
مدتی می‌گذرد تا این که حاج سید مهدی مصباحی(ره) میاد مسجد.
ملا حسین مدیحی رو می‌کنه به حاج سید مهدی و می‌گه:
«به این ارباب اسدالله بگو امام حسین، وارث خدیجه بوده است یا نه؟»
حاج سید مهدی گفت:
«خب، نه نبوده.»
ارباب اسدالله می‌گه:
«من این جور می‌گم؟!»
مدیحی می‌گه: بله
ارباب اسدالله می‌خندد و می‌گوید:
خب، این سفر دیگه نمی‌گم.
[ملا حسین مدیحی، پدر تقی و محمد مدیحی بود. مطالعه‌ی خوبی داشت در «هنجن» نشسته بود؛ یعنی دو تا زن داشت یکی‌شون هنجنی بود.]
سواد ارباب اسدالله کم بود.
خوندنش بهتر از نوشتنش بود.
سوادی نداشت
ولی خبره‌ی اهل محل و صحرا بود. سربلوک بود و حَکَم امور دشت بود. مشاور حاج سید مهدی در مسجد علی بود؛
حاج سید مهدی کارهای مسجد را به عمویم رجوع می‌کرد هر چه عمویم می‌گفت همان می‌کرد.
این‌ها سه برادر بودند:
ارباب اسدالله،
ارباب علی محمد پدر حاج غلامحسین،
ارباب کاظم پدر حاج لطف علی؛
مردم می‌گفتند:
این‌ها سه برادر هستند پس چرا این قدر باهم فرق دارند؟!
ارباب علی محمد و ارباب کاظم هم اهل نماز شب بودند؛
ولی ارباب اسدالله روابط عمومی بهتری داشت،
زبون نرمی داشت،
هرکس باهاش روبرو می‌شد شیفته‌ی او می‌شد،
با فکر حرف می‌زد،
هر حرفی نمی‌زد.
رابطه‌ی مردم بود برای حساب خمس. برای این امر خدمت آیت الله حاج آقا رضا مدنی می‌رفت.
خیلی ارباب اسدالله بخشش و کرامت داشت.
با وجود فقری که داشت خیلی اهل سخاوت بود.

من با یک نفر، بی‌حساب و بدون فکر رفیق شده بودم اون هم تریاک می‌کشید. خبر به عمویم دادند.
دیدم عمویم تا مدتی تحویلم نمی‌گیرد و احساس کردم می‌خواد یک چیزی بگوید. خودم یک حرف‌هایی سبز کردم که کشونده شد به بحث رفاقت، گفت:
«عمو! با یک نفر رفیق شده-ای که نباید رفیق بشوی.»
همین شد و همین، رفاقتم را برچیدم و بعداً فهمیدم که عمویم راست می‌گوید اگر قطع رفاقت نمی‌کردم باعث آبروریزی می‌شد.
اون موقع‌ها پنج تومان هم به من داد گفت شاید کارش داشته باشی.

...........

در احوالات آقا محمود بنی طباء

نوشنه علی صدیقیان

پدر بزرگم در هنگام مرگ 77 سال سن داشت
آرام و بی سر و صدا زندگی کرد
آزارش به کسی نرسید
کاری به کارِ کسی نداشت
همیشه خودش بود
نوعِ لباس هایش و اندازه ی ریش هایش هیچوقت تغییر نکرد.
از آنها نبود که وزشِ بادهای موافق و مخالف،جهتِ زندگیش را تغییر دهد.
دلش به مغازه اش خوش بود و لقمه نان حلالی که از این راه به خانه میبرد.
اگر نانی نرساند-که رساند- نانی را هم قطع نکرد.
دلخوشی اش در این سالها دفترهایی بود که یک به یک و با شتاب پر میکرد
و هر چه که از شعر در حافظه داشت در آنها مینوشت
و حتما باید ساعت و تاریخ را هم قید میکرد
و بعد از آن امضا
و بعد هم:
سید محمود بنی طباء.
گهگاهی شعر هم میسرود
که شعرهایش ایرادهای وزنی هم داشتند
خودش هم میدانست
اصلا در یکی از دفترهایش نوشته بود: این ایرادها را بر من ببخشید.
کتابهایی را هم که میخواند
محال بود در حاشیه اش شعری یا جمله ای ننویسد
و باز هم همان امضا و همان نام.
بعضی وقتها در دفترهایش نرخ روز اجناس را مینوشت
که مثلا در فلان تاریخ
قیمت این اجناس فلان مقدارست.
دغدغه اش همین ها بود
که شاید از نگاه خیلی ها ساده و سطحی بنظر برسد
اما هیچوقت دغدغه ی اینکه در فلان مراسم به چشم بیاید را نداشت
اینکه رفتارهای ریاکارانه ای داشته باشد که حال دیگران را بهم بزند در وجودش نبود
مثل خیلی ها نبود که هزاران فکر کثیف را در قالب رنگ ولعابهای مذهبی به خُوردِ ملت دهد
اصراری هم نداشت که خودش را مذهبی نشان دهد
سفره ی نذری هم پهن نمیکرد
سینه اش را هم در جلو هیات مذهبی چاک نمیداد
اما از خیلی ها مومن تر بود
یکبار توانست به سوریه برود
همشهریهای من خوب میدانند که چه جلال و جبروت مادی و معنوی را از پدر به ارث برده بود
اما هیچگاه از آن موقعیت سوء استفاده و حتی استفاده هم نکرد.
سالها بود که بیماری قلبی آزارش میداد؛اما بیصدا تحملش میکرد.
غذاهای بی نمک و بی طعم را چنان میخورد که انگار لذیذ ترین غذاها را میخورد.
مردمدار بود
ندیدم و نشنیدم که کسی از دستش شاکی باشد
دلی را نشکست چون بیش از حد آرام بود.
از دیگر عاداتش در طول این سالها جمع آوری اعلامیه های ترحیم بندگان خدا بود و نوشتن تاریخ فوت آنها در دفتری جداگانه
ولی هیچوقت برای سرکیسه کردن خلق الله و رذیلت های دنیوی
دفتری را در ذهنش باز نکرد
در همه ی این سالها
بارهای خریداری شده برای مغازه را
بر عقب موتور سوزوکی قدیمیش میگذاشت
و ابایی نداشت از اینکه ببیند فلان شخص
هر روز با وسیله ای جدید
از جلوش عبور کند
و فربه تر شود
و پرمدعا تر و غیر قابل تحمل تر!!
چند وقت پیش که خانه شان بودم
در یکی از دفترهایش،این شعر را به یادگار نوشتم:
چه خوشست حال مرغی
که قفس ندیده باشد
و چه خوشتر آنکه مرغی
ز قفس پریده باشـد
پر وبال ما بریـــدند
و در قفس گشــودند
چه رها چه بسته مرغی
که پرش بریده باشــد
و به عادتی که ظاهرا از خودش به ارث برده بودم
ساعت و تاریخ ومکان را هم نوشتم
آخرین بار که دیدمش خانه اش ناهار دعوت بودیم
و باید که ناهارش را روی صندلی میخورد چون نمیتوانست راحت روی زمین بنشیند
مبادی آداب غذا میخورد
همه ی جلال و جبروت مردانه اش همین بود که باید با قاشق و چنگال خودش غذا میخورد.
بعد از ناهار کمی حرف زدیم و از وضعی که برای این ملت ایجاد کرده اند و از گرانی نالیدیم
نمیدانستم که این آخرین دیدارمان خواهد بود.
در سنین جوانیش مدتی را در دبیرستانی که برادر بزرگترش مدیر و موسس آنجا بود ،زبان تدریس میکرد
بعد ها داروخانه ای را اداره میکرد
که اولی را چون به مدرک بالاتر
و دومی را چون به مجوز نیاز داشت
رها کرد و به همان مغازه داری ساده خودش بسنده کرد.
مراسم تشییع جنازه اش خیلی شلوغ بود
با آنکه خیلی ها خبر دار هم نشدند
و شاید خیلی ها هم مسافرت بودند
اما شلوغ بود.
من گاهی در طول مراسم برمیگشتم وجمعیت را نگاه میکردم
وقلبا خوشحال میشدم
نه بخاطر اینکه جمعیت زیادی در مراسم بودند
به این خاطر خوشحال بودم که مردم شهرم هنوز هم تفاوت سادگی و صداقت را با تازه به دوران رسیدگی و مقدس مآبی های چندش آور میشناسند
ومراسم ترحیم و شب هفت هم شلوغ شد
نه از آن شلوغیهایی که تعداد پرده های تسلیتش از خود آدمهای مراسم بیشترست
و نه از آن شلوغیهایی که یک ساعت از مراسم به خواندن اسم فلان مدیر شرکت و فلان رییس اداره میگذرد
هرکس آمده بود برای دل خودش آمده بود
نه به خاطر خود نشان دادنهای نان و آب دار.
و در جایی آرام گرفت که با مغازه اش چندین قدم بیشتر فاصله نداشت؛امامزاده هاشم
روبروی مغازه اش
مغازه ای که از آنجا همیشه تشییع جنازه ها را رصد میکرد
و یکبار هم در دفترش نوشته بود:
امروز تشییع جنازه ی فلانی بود،تا کی نوبت به من رسد.
اما مرگ اندیش نبود
و تا روز آخر به زندگیش فکر میکرد.

استاد سید میرزا حبیب الله سبطینی

آقای سید امیر بنی طبا می نویسد:

پدر بزرگ مادری من میرزا حبیب الله سبطینی نام داشت
در جوانی نزد برادرش حاجی اقاشهاب ( پدر بزرگ پدریم) کار میکرد و طراح اصلی پارچه بافی بود و خیلی از حساب و کتابهای او را اداره میکرد
حاجی اقاشهاب بیشتر روزها مهمان از کاشان و یا شهرهای دورتر داشت.
حبیب الله غذا را که برای مهمانان اماده میکرد خودش سرسفره نمی نشست و به خانه ی خود برای صرف ناهار میرفت.
میرزا حبیب فقط به جیب خودش وابسته بود
و در بسیاری از علوم دینی و فلسفه تبحّر خاصی داشت
ترتیل قران را بخوبی میدانست
به جرئت میگویم همه ی خوانندگان قران حرف او را قبول داشتند .
هیچ کدام از ملاهای زمان او
جرئت بحث با او را نداشتند
چون از هر فنی در اصول و فروع اسلام از همه واردتر بود .
تا زمان مرگ هم به خودش متکی بود
و با ان سن بالا قالیبافی میکرد
و این اواخر چون چشمانش دید کافی برای نقشه خوانی نداشت
قالیها را ساده میبافت
یعنی یک طرح مختصر برای حاشیه در نظر میگرفت و بوم قالی را کاملا ساده میبافت
و گاهی یک گل کوچک وسط قالی میبافت
درنجوم و هیئت هم بسیار وارد بود
و پیش بینی هواشناسیش با انکه ان روزها هیچ دستگاه و وسیله ای برای این کار نبود
بسیار دقیق بود
از رنگ اسمان میتوانست تشخیص دهد که امروز هوا چطور خواهد بود
طبع شعر هم داشت
و بر تمام در و دیوار اتاق و تارمی خانه
با مداد ، شعر سروده ی خود را نوشته بود
و چون نمیخواست اسمی از خودش به در کند آثارش را مکتوب نکرد
و موقعِ مرگ به غیر از یک اتاقِ خشت وگلی و یک دار قالی که تا نیمه بافته شده بود
چیز دیگری نداشت
زیر بار حرف مفت و زور نمیرفت
به همین خاطر هیچ کس جرئت بحث با او را نداشت
چون میدانست که محکوم خواهد شد

شادروان رضا شریفی بعد از مرگ او با حوصله ی فراوان تمامی شعرهای او را از روی دیوارهای خانه در دفتری جمع آوری کرد که نمیدانم چه بر سر آن امد .
او پسر شادروان آقا محمد شریفی و طلبه بود و در سال ۱۳۶۳ ناپدید شد و هنوز هیچ خبر و اثری از او نیست...

 

استاد سید علی سبطیتی

 

استاد سید علی سبطینی

در سال 1321 هجری شمسی در شهرستان آران و بیدگل در خانواده ای فرهنگی و هنر دوست دیده به جهان گشودند
از سن 13 سالگی ( سال 1334 ) هنر طراحی فرش را به مدت 5 سال نزد پدر بزرگوارش استاد سید حبییب الله سبطینی که از اساتید بنام و هنرمند و شاعر آن زمان بودند فرا گرفتند.
کم کم و در جهت تکمیل آموخته های خود نزد استاد شیدایی آرانی رفته و پس از 2 سال شاگردی در محضر وی کم کم به صورت مستقل نسبت به ارائه طرح های فرش دستباف مبادرت ورزیدند .
با استخدام در شرکت حریر و مخمل کاشان در سال 1352 و طراحی نقوش پارچه باعث شد تا بعد از گذشت 1 سال مورد توجه مدیران شرکت صنایع راوند کاشان قرار گرفته و در سال 1352 به استخدام این شرکت درآمده و کم کم به عنوان سرپرست بخش طراحی این شرکت ایفای نقش نمایند.
همزمان با کار در این شرکت و با شروع فعالیت شرکتهای خصوصی فرش ماشینی در سال 1361 نسبت به تاسیس اولین دفتر مستقل و خصوصی طراحی نقشه های فرش ماشینی ایران اقدام نمودند .
با جذب شاگردان متعدد که برخی از آنها امروز از صاحب نامهای این رشته و در حال فعالیت هستند در ارائه طرح به شرکتهایی نظیر فرش مشهد- فرش نگین مشهد – فرش محتشم کاشان – فرش دناژ شیراز- فرش سعید دلیجان – فرش ستاره طلائی دلیجان – فرش صبا بافت کاشان و ... تا سال 1375 مشغول گشتند .
کم کم با کم شدن بینایی و با کامپیوتری شدن و شروع کپی کاری در این رشته هنری ، وی نسبت به تعطیلی دفتر طراحی خود اقدام کردند .
با توجه به ذوق ذاتی و آنچه از پدر بزرگوارشان در شعر و شاعری به ارث برده بودند این سالها فرصت خوبی برای وی بود تا به سرودن اشعار زیبای خود بپردازند و تخلص " بینا " را برای خود برگزینند .
پس از گذشت حدود 12 سال و انجام دوعمل جراحی بر روی چشمان و با پیشنهاد فرزند خود " سید محمد سبطینی" نسبت باز گشائی دفتر طراحی خود و این بار با نام " گروه طراحی بینا " اقدام نمایند و خیلی زود مشتریان سابق با وی همکاری مجدد خود را از سر گرفته و حوزه مشتریان خود را وسیع تر و حتی برون مرزی نمایند .
اکنون گروه طراحی بینا به سرپرستی استاد سید علی سبطینی با بیش ازنیم قرن سابقه حرفه ای ، تلاش می کند و افتخار آن را دارد که همچنان در خدمت صنعت نساجی کشور و ارائه هنر اصیل ایرانی به شرکتهای فهیم و صاحب نام داخلی و خارجی است .

منبع : کانال بیدار شهر اکبر ستاری