ارباب اسدالله منعمی بیدگلی
ارباب اسدالله فرزند خالوحسین در سال 1278شمسی متولد میشود.
نگارنده از جزئیات زندگی او اطلاعی ندارد ولی آنچه مسلّم است این که او جزو معدود افرادی بوده که در محله ی یزلانیها سواد خواندن و نوشتن داشتهاند.
شغل اصلی او کشاورزی و از وجاهت خاصی برخوردار و مورد اعتماد مردم محل بوده است و در دشت و آبادی مورد مشورت دیگران.
چهار پسر دارد و سه دختر دارد
اسامی پسران او عبارت است از:
حاج محمد حسن، حسین، احمد و عباس.
او که در تمام عمر زمزمهی ذکر خدا بر لب داشت، سرانجام در ماه خدا و شبهای پر فضیلت قدر، نوای آهنگ ملکوتیاش خاموش شد و به سن 85 سالگی در تاریخ 20 رمضان المبارک 29/2/1363 دار فانی را وداع گفت و در جوار آرامگاه مرحوم آیت الله ملامعزالدین بیدگلی آرام گرفت و همگان را در حسرت یک بار شنیدن آن اذانها و مناجاتهای خود -نشاند. روحش شاد.
از حاج آقا جواد یزلانی میخواهیم اگر خاطراتی از مرحوم ارباب اسدالله دارد برای ما بیان کند.
او که داماد ارباب اسدالله است در این گفت و گو از پدرخانم خود با اصطلاح «عمو» یاد میکند:
◻️جواد یزلانی◻️
من 17 سال داشتم میرفتم مسجد. این ارباب اسدالله، خیلی با خدا بود؛ از اول نماز اشکش جاری بود تا آخر نماز. چون میدونستم یاد خدا است من هم میرفتم پیشش. بعداز نماز هم دنبالش میرفتم تا در خونه. بسم الله بفرما میگفت میرفتم توی خونهشان.
مرد بزرگواری بود.
نماز شب خوان بود.
در ماه رمضان ده ختم قرآن میکرد، بدون عینک.
دید چشمش خیلی قوی بود.
زیارت وارث را هر سحر میخواند.
در بخشی از زیارت وارث عرض میکنیم: «السلام علیک یابن خدیجة الکبری»
گویا ارباب اسدالله این قسمت را به اشتباه میخوانده:
«السلام علیک یا وارث خدیجة الکبری». در همان لحظه هم ملاحسین مدیحی که از اونجا میگذشته،میشنود.
مدتی میگذرد تا این که حاج سید مهدی مصباحی(ره) میاد مسجد.
ملا حسین مدیحی رو میکنه به حاج سید مهدی و میگه:
«به این ارباب اسدالله بگو امام حسین، وارث خدیجه بوده است یا نه؟»
حاج سید مهدی گفت:
«خب، نه نبوده.»
ارباب اسدالله میگه:
«من این جور میگم؟!»
مدیحی میگه: بله
ارباب اسدالله میخندد و میگوید:
خب، این سفر دیگه نمیگم.
[ملا حسین مدیحی، پدر تقی و محمد مدیحی بود. مطالعهی خوبی داشت در «هنجن» نشسته بود؛ یعنی دو تا زن داشت یکیشون هنجنی بود.]
سواد ارباب اسدالله کم بود.
خوندنش بهتر از نوشتنش بود.
سوادی نداشت
ولی خبرهی اهل محل و صحرا بود. سربلوک بود و حَکَم امور دشت بود. مشاور حاج سید مهدی در مسجد علی بود؛
حاج سید مهدی کارهای مسجد را به عمویم رجوع میکرد هر چه عمویم میگفت همان میکرد.
اینها سه برادر بودند:
ارباب اسدالله،
ارباب علی محمد پدر حاج غلامحسین،
ارباب کاظم پدر حاج لطف علی؛
مردم میگفتند:
اینها سه برادر هستند پس چرا این قدر باهم فرق دارند؟!
ارباب علی محمد و ارباب کاظم هم اهل نماز شب بودند؛
ولی ارباب اسدالله روابط عمومی بهتری داشت،
زبون نرمی داشت،
هرکس باهاش روبرو میشد شیفتهی او میشد،
با فکر حرف میزد،
هر حرفی نمیزد.
رابطهی مردم بود برای حساب خمس. برای این امر خدمت آیت الله حاج آقا رضا مدنی میرفت.
خیلی ارباب اسدالله بخشش و کرامت داشت.
با وجود فقری که داشت خیلی اهل سخاوت بود.
من با یک نفر، بیحساب و بدون فکر رفیق شده بودم اون هم تریاک میکشید. خبر به عمویم دادند.
دیدم عمویم تا مدتی تحویلم نمیگیرد و احساس کردم میخواد یک چیزی بگوید. خودم یک حرفهایی سبز کردم که کشونده شد به بحث رفاقت، گفت:
«عمو! با یک نفر رفیق شده-ای که نباید رفیق بشوی.»
همین شد و همین، رفاقتم را برچیدم و بعداً فهمیدم که عمویم راست میگوید اگر قطع رفاقت نمیکردم باعث آبروریزی میشد.
اون موقعها پنج تومان هم به من داد گفت شاید کارش داشته باشی.
...........
نام :حسین بیدگلی بیدگلی