آقای سید امیر بنی طبا می نویسد:

پدر بزرگ مادری من میرزا حبیب الله سبطینی نام داشت
در جوانی نزد برادرش حاجی اقاشهاب ( پدر بزرگ پدریم) کار میکرد و طراح اصلی پارچه بافی بود و خیلی از حساب و کتابهای او را اداره میکرد
حاجی اقاشهاب بیشتر روزها مهمان از کاشان و یا شهرهای دورتر داشت.
حبیب الله غذا را که برای مهمانان اماده میکرد خودش سرسفره نمی نشست و به خانه ی خود برای صرف ناهار میرفت.
میرزا حبیب فقط به جیب خودش وابسته بود
و در بسیاری از علوم دینی و فلسفه تبحّر خاصی داشت
ترتیل قران را بخوبی میدانست
به جرئت میگویم همه ی خوانندگان قران حرف او را قبول داشتند .
هیچ کدام از ملاهای زمان او
جرئت بحث با او را نداشتند
چون از هر فنی در اصول و فروع اسلام از همه واردتر بود .
تا زمان مرگ هم به خودش متکی بود
و با ان سن بالا قالیبافی میکرد
و این اواخر چون چشمانش دید کافی برای نقشه خوانی نداشت
قالیها را ساده میبافت
یعنی یک طرح مختصر برای حاشیه در نظر میگرفت و بوم قالی را کاملا ساده میبافت
و گاهی یک گل کوچک وسط قالی میبافت
درنجوم و هیئت هم بسیار وارد بود
و پیش بینی هواشناسیش با انکه ان روزها هیچ دستگاه و وسیله ای برای این کار نبود
بسیار دقیق بود
از رنگ اسمان میتوانست تشخیص دهد که امروز هوا چطور خواهد بود
طبع شعر هم داشت
و بر تمام در و دیوار اتاق و تارمی خانه
با مداد ، شعر سروده ی خود را نوشته بود
و چون نمیخواست اسمی از خودش به در کند آثارش را مکتوب نکرد
و موقعِ مرگ به غیر از یک اتاقِ خشت وگلی و یک دار قالی که تا نیمه بافته شده بود
چیز دیگری نداشت
زیر بار حرف مفت و زور نمیرفت
به همین خاطر هیچ کس جرئت بحث با او را نداشت
چون میدانست که محکوم خواهد شد

شادروان رضا شریفی بعد از مرگ او با حوصله ی فراوان تمامی شعرهای او را از روی دیوارهای خانه در دفتری جمع آوری کرد که نمیدانم چه بر سر آن امد .
او پسر شادروان آقا محمد شریفی و طلبه بود و در سال ۱۳۶۳ ناپدید شد و هنوز هیچ خبر و اثری از او نیست...