هنگام بامداد به آهنگ پهلوی  /  پاسخ شنیده ام زسوالات معنوی

افتاد آتشی ز نهان سوی در تنم  /  سوزاند فیس و جبه و دستار مولوی

آن آتشی که چهره به هوشنگ شه نمود  /  در طور جلوه کرد به دیدار موسوی

آذرگشسب چهره جانانه هر که دید /  انگاشت میخ هستی و کالای دنیوی

این آذرخش بر تن کیخسرو اوفتاد /  گوی زمین هلید و بی انباز خسروی

ما دل در آتش رخ جانان نهاده ایم /  زین پرتویم یافته آیین رهروی

کی بوریا به کس بگذارند و خواب امن / کفش و کله گدا ببرد پا و سر قوی

باید فریب مردم سالوس را نخورد / هر چند ذکر خواند و اشعار مثنوی

ما فقر را به ظلم تلافی همی کنیم /  یابیم از آن بلند مقامات اخروی

موبد همیشه می خور و آزار کس مخواه  /  من آزموده ام بود این راه مستوی 

موبد بیدگلی