غزلی از موبد بیدگلی
هنگام بامداد به آهنگ پهلوی / پاسخ شنیده ام زسوالات معنوی
افتاد آتشی ز نهان سوی در تنم / سوزاند فیس و جبه و دستار مولوی
آن آتشی که چهره به هوشنگ شه نمود / در طور جلوه کرد به دیدار موسوی
آذرگشسب چهره جانانه هر که دید / انگاشت میخ هستی و کالای دنیوی
این آذرخش بر تن کیخسرو اوفتاد / گوی زمین هلید و بی انباز خسروی
ما دل در آتش رخ جانان نهاده ایم / زین پرتویم یافته آیین رهروی
کی بوریا به کس بگذارند و خواب امن / کفش و کله گدا ببرد پا و سر قوی
باید فریب مردم سالوس را نخورد / هر چند ذکر خواند و اشعار مثنوی
ما فقر را به ظلم تلافی همی کنیم / یابیم از آن بلند مقامات اخروی
موبد همیشه می خور و آزار کس مخواه / من آزموده ام بود این راه مستوی
موبد بیدگلی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 22:17 توسط حسین بیدگلی
|
نام :حسین بیدگلی بیدگلی