مجید ابراهیمی و فرزندش ...
کدوم کار ما به آدمیزاد رفته که این یکی بره،یه هفته ای میشد که از اون آپارتمان مخوف«ایلیا»با تمام خاطرات بد و بدترش کوچ کرده و خونه ی داداش کریم مسکن گزیده بودیم تا تکمیل نهایی خونمون،که یهو کمر درد بیخود و بیجهتی ما رو احاطه کرد،مادر تاکید داشتند به خاطر اسباب کشی کمرم رگ به رگ شده و باید ماساژ داد،اما ننه بزرگ اصرار عجیب داشتند که چشم خوردم و تاکید فراوان به اسفند دود کردن و شکستن تخم مرغ بومی 400تومنی،تو این هیر و ویر خانم دکی با پرسیدن چنتا سوال خاله زنکی و خاک برسری و جواب شنیدن های مبهم در لایه های دربریگی،گرفتن آزمایش رو تجویز کردند،صبح با همون کمر درد بی پیر راهی آزمایشگاه شدیم هنوز دق الباب نکرده بودیم که یهو یه خانم کنار پای من غش کرد یحتمل گالن گالن خون گرفته بودند ازش،ما هم اون نیمچه رگ کاشونیمون گل کرد که احساس میکنم کمرم بهتر شده بریم،که مجید گفت بشین بچه نترس،بعد از خون تو شیشه کردن رفتم سر کار،چند روزی گذشت و دیگه خبری از کمر درد نبود،خسته وکوفته اومدم خونه ومجید رو دیدم که باد تنظیم شده ای به غبغب انداخته بود و طنطنه ی کلام او به گونه ای پیش می رفت که می توان خرسندی واحساس شعف که کلیه منافذش را پر کرده بود رو دید."تو داری مادر میشی"همیشه تو فیلم و قوم وخویش دیده وشنیده بودم که زن سر میز شام نشسته تا شوهرش بیاد وگاهی لوس بازی وافری نشون میدن شمعی روشن میکنن و یه بشقاب اضافه تر تا اینکه شوهر بگه مهمون داریم و زن بگه بع له یه مهمون کوچولو...در حالیکه اشک تو چشاش حلقه زده بگه عزیزم تو داری پدر میشی و هر دو گریه کنن البت از خوشحالی...گفتم کارای ما به آدمیزاد نرفته،از اونجاییکه بی ذوقی اوراق هویتی و شاخصه ی ممیزه ی منه هیچ عکس العملی نشون ندادم و به گفتن "ِِ" بسنده کردم.






نام :حسین بیدگلی بیدگلی