قرار بود چند ماه به عنوان کمک آشپز در آشپزخانه سپاه شهر نطنز اواخر خدمت سربازیم را سپری کنم .
تقریباً یک ماه گذشته بود یک شب خسته از کار روزانه موقعی که می خواستم بخوابم تلفن آسایشگاه زنگ خورد یکی از بچه ها گوشی را برداشت و بعد گفت ، بیدگلی کار به شما دارند در آن طرف خط یکی از بچه های محله مان بود گفت : می تونی به بیدگل بیایی .
گفتم :برای چه ، گفت شوهر خواهرت مجروح شده گفتم خوب اگر مجروح شده فردا می آیم ، گفت نه امشب بیا گفتم بگو ببینم چه خبر است گفت راستش را بخواهی شهید شده و بچه ها دارن حجله برایش می زنند
با مسولمان صحبت کردم گفت برو . ساعت 10 شب بود .
یکی بود به نام آقای ..... که از طرف کارخانجات کاشان در سپاه مأموریت داشت او هم می خواست همان شب با ماشین شخصی اش به کاشان بیاید موقعی که متوجه جریان من شد گفت : پس بیا با هم برویم ، دو تا از سربازها هم برای فردا مرخصی گرفته بودند که جمعاً شدیم چهار نفر .
حدوداً 5 کیلومتراز نطنز آمده بودیم بیرون که ماشین خراب شد تا درست شدن مجدد ماشین یک ساعت طول کشید دوباره حرکت کردیم.
در مسیر راه (جاده قدیم نطنز) داشتم به خواهرم فکر می کردم و به روزگار سیاه خانواده امان در آن زمان و خواهرم که درسن نوجوانی گرفتار بیماری شده بود .
چندین بار پدرم او را به بیمارستانهای کاشان برده بود ، اطباع کاشان از درمان او عاجز ماندند و در آخر یکی از پزشگان کاشان به پدرم گفت: باید او را به تهران ببری و آدرس یکی ازبیمارستانهای تهران را به او داده بود .
موقعی که پدر به خانه آمد گفت : که باید شمسی را به تهران ببریم ، مادرم گفت : با چه پولی ؟ ، پدر کمی فکر کرد و گفت : وقتی قالی پایین بیاد می فروشیم و با پولش او را به تهران می بریم.
قالی دوخت آخر بود موقعی که پایین آمد شمسی را به تهران بردند و متوجه شدند برای درمانش باید ماهی سه روز به تهران بروند تا بهبود یابد ، درست موقعی که باید ازدواج می کرد او راهی بیمارستانهای تهران شده بود وقتی هم که خوب شد به اصطلاح مردم منطقه ی ما از سن ازدواجش گذشته بود ولذا در سن بیست و یک سالگی او را به یک عراقی شوهر دادند.
برحسب اتفاق این عراقی مردی بودبسیار مومن و درست کار که هیچ ایراد منفی نمیشد از او گرفت ، او فرمانده ی گردان ذالفقار از تیپ نه بدر بود .
درست کاری هایش را که می دیدیم از بابت خواهرمان خوشحال بودیم که بلاخره شانس در خانه اش را زد اما افسوس که این ازدواج دو ماه بیشتر طول نکشید .
ماشین داشت پیچ و خمهای جاده نطنز به طرف کاشان را پشت سر می گذاشت .
بقیه مسافرین که باید می گفتند و می خندیدند به احترام من سکوت کرده بودند ، ساعت نزدیک یک بعداز نصف شب بود که جلو درب خانه امان رسیده بودم ، آن روزها خانه پدرم دو درب داشت یکی به حیاط خانه باز می شد یکی هم به ساختمان .
درب ساختمان را زدم ، برادر بزرگم درب خانه را باز کرد سلام کردم و وارد شدم ، پدر و مادرم را دیدم که آمدند داخل پذیرایی مادرم گفت: چطور با خبر شدی ؟ گفتم پسر فلانی به نطنز زنگ زد.
مادر گفت: به همه سپرده بودیم که تا فردا به محمد نگویید در این موقع خواهرم به طرف ما آمد نگاهش که کردم با روز و حالی که او داشت سرم را به طرف پایین خم کردم و بغض راه گلویم را گرفت .
از راهگذار به طرف ایوان رفتم ، مادرم داشت نفت به سماور می کرد و فتیله را بالا سوزاند که چای برای من درست کند با هر زحمتی بود گفتم: چایی درست نکن اشتها ندارم.
کنار نرده ایوان ایستاده بودم و نگاهی به حیاط کردم درختهای انار ، حوض آب ،گلهای پاپیچال که از تیر تالار انگور بالا رفته بودند دوباره می خواستند زیبایی خود را به من نشان بدهند اما من برگشتم و صورت بچه ها را دیدم که توی ایوان جلو درب اتاق پنجدری خوابیده بودند از چهره گرفته شان معلوم بود شب غمناکی را پشت سر گذاشته اند ......
آری .....جنگ زخم سنگینی را بر پیکر جامعه ما زد که متجاوز از یک قرن نیز بهبود نخواهد یافت یکی از کسانی که زندگی اش گرفتار ناملایمت های جنگ شد خواهرم بود که داستانی طولانی دارد اما برای شما عزیزان تا همین جا بسنده می کنم و در پایان باید بگویم صبح روز بعد برای تشیع شهدای عراقی به شهر قم رفتیم که متوجه شدیم جنازه ابراهیم در بین شهدا نیست مسؤلین تیپ 9 بدر به ما گفتند او در یک عملیات برون مرزی شهید شد و جنازه اش را در حیاط مسجد جامع شهر کفری عراق دفن کردیم .
اگر زمانی به مسجد جامع شهر کفری عراق رفتید شاید سنگ قبری ببینید که روی آن نوشته باشد (بهاالدین احمد الکوفی ابن محمد هندی ) و نام مستعار (ابراهیم الکوفی ) بدانید که او یار محرومین بوده است .
منبع : در کوچه های بیدگل
پی نوشت : دو موضوع مرتبط با متن بالا
1 - از مادرم شنیده بودم زمانی که خواهرم را برای درمان به تهران می برند فصل زمستان بوده است و چون خانواده ما فامیل و دوست و آشنایی را در تهران نداشته اند بنا بر این مکانی هم برای استراحت نداشته اند در غروبی سرد پدرم و مادر و خواهرم بعد از خروج از مطب دکتر در کنار خیابانی در تهران نشسته بودند و داشتند به این فکر می کردند که شب را به کجا پناه ببرند آنها در این فکر بودند که مردی از راه میرسد و به آنها می گوید من ساعتهاست شما را کنار خیابان میبینم چرا اینجا نشسته اید و پدرم موضوع را با آن مردتهرانی در میان می گذارد مرد تهرانی خانواده من را با خود به منزلش میبرد و از آنها به خوبی پذیرایی می کند و از پدرم می خواهد هر وقت به تهران آمد برای استراحت به منزل او برود .
خدایا در این صبحدم روز دوشنبه اگر آن مرد تهرانی زنده است خودش و خانواده اش را در سلامتی نگهدار و اگر از دنیا رفته رحمتت را شامل حالش بگردان : آمین
.................................
2 - سالها قبل متنی نوشته بودم در همین وبلاگ با نام شال آبی ، در قسمتی از آن متن آورده بودم :
شبحی از کومه ها در دور دستها نمایان است ، ابرها ی عصرگاهی به زمین نزدیک تر شده اند و درختان سنجد دشت در مه در حال محو شدن هستند گویی آنها از دنیایی دیگربا من صحبت می کنند و من را به سوی خود می خوانند، ناگهان از خود بی خود می شوم لباس های گرمم را می پوشم و شال آبی را دور سر و گردنم می پیچم جز چشمهایم چیز دیگری از صورتم معلوم نیست .
چقدر تو را دوست دارم شال آبی ، بوی کسی را میدهی که از کوههای کردستان عراق می آمد بوی ابو ابراهیم را ... از خانه بیرون میزنم نزدیکی های غروب است من در هوای مه آلود وگرگ و میشی زمستان بیدگل خودم را در طبیعت دشت مجدآباد گم میکنم ...
شال آبی تنها هدیه و یادگاری است که من از ابو ابراهیم الکوفی دارم .