آب پسا

آب پَسا واژه ای است محلی و نام مراسمی است که در آن آب سال رعیتی دشت مجد آباد را تقسیم می کنند.

این مراسم در اواخر بهمن ماه برگزار میشود.

در این مراسم که با گویش محلی صورت میگیرد پس از گفت و گو وبحث در مورد چگونگی تقسیم آب چند نفر رابه عنوان سرگروه انتخاب می کنند که به آنها دراصطلاح (سر بلوک)میگویند.

سر بلوک ها که معمولا بیشترین زمین و آب را در دشت دارند که در راس مجموعه ی خود قرار می گیرند و زیرمجموعه ی آنها دارای آب کمتر یا خورده آب هستند.

پس از مشخص شدن سر بلوک ها قرعه کشی می شود تا اولین آبیار دشت مشخص شود که در اصطلاح به او (پیش آب ) می گویندو نفرات بعدی را (میون آب) و نفر ششم را (لِذگاب) می نامند.

هر سر بلوک یک طاق آب دارد که یک طاق از صبح شروع وتا غروب یا (خراز گاه ) ادامه پیدا می کند و طاق بعدی در شب است که از خراز گاه تا صبح ادامه دارد.

مکان ورود آب به دشت مجد آباد را (گِل کول) می گویند و از آنجا آب را در دشت تقسیم می کنند.

مقدار زمان آب دشت سرجه ای است هر سرجه حدود 9 دقیقه و 30 ثانیه  می باشد.

........................................

نظر یک کاربر به نام مهدی درباره آب پسا

آب پسا موقعی استفاده می شود که بعضی کشاورزان سهم آب خود را فروخته اند و نظم 12 ساعتی یک طاق یا 24 ساعتی شبانه روز به هم می خورد در این موقع کشاورزان افراد یک طاق را جوری تغییر می دهند که هر طاق 12 ساعت جور شود .
دوره اصلی آب در دشتهای مجد آباد و حامد آباد 12 روزه است و هر کشاورز نصف آب خود را در شش روز استفاده می کند در فصل تابستان در حامد آباد از دوره سه روزه هم استفاده می کنند چون بوته خیار سه روزه آب می خواهد .
در بقیه مزارع دوره آب (آب روزه ) یا همان روزقه که مصطلح شده 8 روز می باشد و کشاورزان بنا به اختیار خود در تابستان در دوره 4 روزه هم آب می خورند که به این روز (میون آب ) می گویند مثلا شبانه روز پیش آب (اول) با شبانه روز پنجم قرار می گذارند و مقداری اب به همدیگر غرضی میدهند یعنی شبانه روز پیش آب می شود میون آب شبانه روز پنجم و شبانه روز پنجم می شود میون آب شبانه روز پیش آب و برای بقیه شبانه روزها هم همینطور دوم با ششم - سوم با هفتم .
از آب پیش آب در تابستان برای خربزه و درخت و محصولات پر آب استفاده می شود و در مزارع آب شیرین بیشتر کاربرد دارد مزارع تلخ آب از میون آب استفاده نمی کنند .
سرجه هم دقیقا 9 دقیقه و 36 ثانیه می باشد که در کل مزارع بیدگل ثابت است.
75 سرجه می شود یک طاق 12ساعته و 150 سرجه می شود 24 ساعت
خود سرجه هم به 6 دانگ تقسیم می شود و هر دانگ هم به 4 قسمت مساوی یعنی یک سرجه می تواند خودش به 24 قسمت مساوی که هر کدام 24 ثانیه هستند تقسیم شود به این یک بیست و چهارم سرجه بعضی ها می گویند سُم که حدود نیم دقیقه است و در تابستان ارزش آن مشخص می شود .
شبانه روز آب هم از غروب خورشید (خوراز) شروع می شود یعنی اول طاق شب آب می خورد بعد طاق روز .
محلی را هم که در دشتها مبنا و مرکز دشت در نظر می گیرند می گویند خورازگاه بالای آن را بالاوا و پایین ان را پایی وا .
البته در اکثر دشتها معیار شروع شبانه روز ساعت شش غروب شده است و و کاربرد خوراز و غروب خورشید منسوخ شده است

این راه

 

 

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت  /  که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

 

 

 

خانه شهید حسنعلی منعمیان

روزی آفتابی و خوش در بیدگل

غروبی در بیدگل

پشکل ترونه

مکان عکاسی بیابانهای سنبک

سیاهی / سوژه ای که هیچ عکاسی به آن نپرداخت

فقط شاعران گفتند نیست بالا تر از سیاهی رنگ

آقا خیلی مخلصیم خیلی کوچیکیم

من و دوربینم

قصد دارم بزودی تعدادی از عکسهایم را به نمایش بگذارم شما کجا را برای نمایش پیشنهاد می کنید؟

مردی در حامد آباد بیدگل

دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر / کی نور چشم من بجز از کِشته ندروی

شبی غمناک / نوشته برادرم محمد بیدگلی

شبی غمناک

قرار بود چند ماه به عنوان کمک آشپز در آشپزخانه سپاه شهر نطنز اواخر خدمت سربازیم را سپری کنم .

تقریباً یک ماه گذشته بود یک شب خسته از کار روزانه موقعی که می خواستم بخوابم تلفن آسایشگاه زنگ خورد یکی از بچه ها گوشی را برداشت و بعد گفت ، بیدگلی کار به شما دارند در آن طرف خط یکی از بچه های محله مان بود گفت : می تونی به بیدگل بیایی .

گفتم :برای چه ، گفت شوهر خواهرت مجروح شده گفتم خوب اگر مجروح شده فردا می آیم ، گفت نه امشب بیا گفتم بگو ببینم چه خبر است گفت راستش را بخواهی شهید شده و بچه ها دارن حجله برایش می زنند

با مسولمان صحبت کردم گفت برو . ساعت 10 شب بود .

یکی بود به نام آقای ..... که از طرف کارخانجات کاشان در سپاه مأموریت داشت او هم می خواست همان شب با ماشین شخصی اش به کاشان بیاید موقعی که متوجه جریان من شد گفت : پس بیا با هم برویم ، دو تا از سربازها هم برای فردا مرخصی گرفته بودند که جمعاً شدیم چهار نفر .

حدوداً 5 کیلومتراز نطنز آمده بودیم بیرون که ماشین خراب شد تا درست شدن مجدد ماشین یک ساعت طول کشید دوباره حرکت کردیم.

در مسیر راه (جاده قدیم نطنز) داشتم به خواهرم فکر می کردم و به روزگار سیاه خانواده امان در آن زمان و خواهرم که درسن نوجوانی گرفتار بیماری شده بود .

چندین بار پدرم او را به بیمارستانهای کاشان برده بود ، اطباع کاشان از درمان او عاجز ماندند و در آخر یکی از پزشگان کاشان به پدرم گفت: باید او را به تهران ببری و آدرس یکی ازبیمارستانهای تهران را به او داده بود .

موقعی که پدر به خانه آمد گفت : که باید شمسی را به تهران ببریم ، مادرم گفت : با چه پولی ؟ ، پدر کمی فکر کرد و گفت : وقتی قالی پایین بیاد می فروشیم و با پولش او را به تهران می بریم.

  قالی دوخت آخر بود موقعی که پایین آمد شمسی را به تهران بردند و متوجه شدند برای درمانش باید ماهی سه روز به تهران بروند تا بهبود یابد ، درست موقعی که باید ازدواج می کرد او راهی بیمارستانهای تهران شده بود  وقتی هم که خوب شد به اصطلاح مردم منطقه ی ما از سن ازدواجش گذشته بود ولذا در سن بیست و یک سالگی او را به یک عراقی شوهر دادند.

برحسب اتفاق این عراقی مردی بودبسیار مومن و درست کار که هیچ ایراد منفی نمیشد از او گرفت ، او فرمانده ی گردان ذالفقار از تیپ نه بدر بود .

درست کاری هایش را که می دیدیم از بابت خواهرمان خوشحال بودیم که بلاخره شانس در خانه اش را زد اما افسوس که این ازدواج دو ماه بیشتر طول نکشید .

  ماشین داشت پیچ و خمهای جاده نطنز به طرف کاشان را پشت سر می گذاشت .

بقیه مسافرین که باید می گفتند و می خندیدند به احترام من سکوت کرده بودند ، ساعت نزدیک یک بعداز نصف شب بود که جلو درب خانه امان رسیده بودم ، آن روزها خانه پدرم دو درب داشت یکی به حیاط خانه باز می شد یکی هم به ساختمان .

درب ساختمان را زدم ، برادر بزرگم درب خانه را باز کرد سلام کردم و وارد شدم  ، پدر و مادرم را دیدم که آمدند داخل پذیرایی  مادرم گفت: چطور با خبر شدی ؟ گفتم پسر فلانی به نطنز زنگ زد.

مادر گفت: به همه سپرده بودیم که تا فردا به محمد نگویید  در این موقع خواهرم به طرف ما آمد نگاهش که کردم با روز و حالی که او داشت سرم را به طرف پایین خم کردم و بغض راه گلویم را گرفت .

از راهگذار به طرف ایوان رفتم ، مادرم داشت نفت به سماور می کرد و فتیله را بالا سوزاند که چای برای من درست کند با هر زحمتی بود گفتم: چایی درست نکن اشتها ندارم.

کنار نرده ایوان ایستاده بودم و نگاهی به حیاط کردم درختهای انار ، حوض آب ،گلهای پاپیچال که از تیر تالار انگور بالا رفته بودند دوباره می خواستند زیبایی خود را به من نشان بدهند اما من برگشتم و صورت بچه ها را دیدم که توی ایوان جلو درب اتاق پنجدری خوابیده بودند از چهره گرفته شان معلوم بود شب غمناکی را پشت سر گذاشته اند ......

آری .....جنگ زخم سنگینی را بر پیکر جامعه ما زد که متجاوز از یک قرن نیز بهبود نخواهد یافت یکی از کسانی که زندگی اش گرفتار ناملایمت های جنگ شد خواهرم بود که داستانی طولانی دارد اما برای شما عزیزان تا همین جا بسنده می کنم و در پایان باید بگویم صبح روز بعد برای تشیع شهدای عراقی به شهر قم رفتیم که متوجه شدیم جنازه ابراهیم در بین شهدا نیست مسؤلین تیپ 9 بدر به ما گفتند او در یک عملیات برون مرزی شهید شد و جنازه اش را در حیاط مسجد جامع شهر کفری عراق دفن کردیم .

اگر زمانی به مسجد جامع شهر کفری عراق رفتید شاید سنگ قبری ببینید که روی آن نوشته باشد (بهاالدین احمد الکوفی ابن محمد هندی ) و نام مستعار (ابراهیم الکوفی ) بدانید که او یار محرومین بوده است .

منبع : در کوچه های بیدگل

 


 پی نوشت : دو موضوع مرتبط با متن بالا 

1 - از مادرم شنیده بودم زمانی که خواهرم را برای درمان به تهران می برند  فصل زمستان بوده است و چون خانواده ما فامیل و دوست و آشنایی را در تهران نداشته اند بنا بر این مکانی هم برای استراحت نداشته اند در غروبی سرد پدرم و مادر و خواهرم بعد از خروج از مطب دکتر در کنار خیابانی در تهران نشسته بودند و داشتند به این فکر می کردند که شب را به کجا پناه ببرند آنها در این فکر بودند که مردی از راه میرسد و به آنها می گوید من ساعتهاست شما را کنار خیابان میبینم چرا اینجا نشسته اید و پدرم موضوع را با آن مردتهرانی در میان می گذارد مرد تهرانی خانواده من را با خود به منزلش میبرد و از آنها به خوبی پذیرایی می کند و از پدرم می خواهد هر وقت به تهران آمد برای استراحت به منزل او برود .

خدایا در این صبحدم روز دوشنبه اگر آن مرد تهرانی زنده است خودش و خانواده اش را در سلامتی نگهدار و اگر از دنیا رفته رحمتت را شامل حالش بگردان : آمین

 .................................

2 -  سالها قبل متنی نوشته بودم در همین وبلاگ با نام شال آبی ، در قسمتی از آن متن آورده بودم :

  شبحی از کومه ها در دور دستها  نمایان است ، ابرها ی عصرگاهی به زمین نزدیک تر شده اند و درختان سنجد دشت در مه در حال محو شدن هستند  گویی آنها از دنیایی دیگربا من صحبت می کنند و من را به سوی خود می خوانند، ناگهان از خود بی خود می شوم لباس های گرمم را می پوشم و شال آبی را دور سر  و گردنم می پیچم جز چشمهایم چیز دیگری از صورتم معلوم نیست .

چقدر تو را دوست دارم شال آبی ، بوی کسی را میدهی که از کوههای کردستان عراق می آمد بوی ابو ابراهیم را ... از خانه بیرون میزنم نزدیکی های غروب است من در هوای مه آلود وگرگ و میشی زمستان بیدگل  خودم را در طبیعت دشت مجدآباد گم میکنم ...

شال آبی تنها هدیه و یادگاری است که من از ابو ابراهیم الکوفی دارم .

چه حسّ خوبِ غریبی ؛ به جستجوی خودت

عکس : دشت فیض آباد بیدگل

گرفته مه همه ی جاده را مشخص نیست

که صاف می شود آیا هوا ؟ مشخص نیست


چطور باید از این راه مه گرفته گذشت

از این مسیر که یک ردّ پا مشخص نیست

 

و من چقدر در این مه به گریه محتاجم ...

ولی برای خودم ؟ یا خدا ؟ مشخص نیست

 

چه حسّ خوبِ غریبی ؛ به جستجوی خودت

شبانه راه بیفتی ... کجا ؟ مشخص نیست

 

و تا همیشه از این شهر مرده کوچ کنی

و دورِ دور شوی ... دور... تا ... مشخص نیست

 

درست می روی آیا ؟ و یا ... نمی دانی

صحیح می رسی اما ؟ و یا ... مشخص نیست...

 

کسی شبیه نسیم از کنار من رد شد

غریبه بود ؟ وَ یا آشنا ؟ مشخص نیست

 

حسن بیاتانی

چشات مثل بهار توی شب سرد زمستونم

امشب ، شب جمعه ی خوبی بود همراه با عروسی و خوشحالی و بقیه قضایا ... ساعات آخر شب هم بر من ساعاتی شاعرانه و عارفانه گذشت .

در دنیا اگر هیچ چیزی ندارید سعی کنید یکی دو تا دوست خوب و هنرمند برای خودتان دست  و پا کنید تا شما را زنده نگه دارند ، به خود خدا قسم من در بیدگل زنده ام بخاطر اهل و عیالم و دوستان اهل هنر و ادبیاتی که  دارم .

حدود اواخر شب بود که زنگ زدم به هنرمند گرامی آقای احمد رضاجعفری فرد نوازنده ی محبوب سه تار که اگر اجازه بدهی دوست دارم این آخر شبی را بیایم خانه ات دقایقی را کنار تو و سازت بنشینم ، احمد رضا با خوشرویی قبول کرد و من رفتم کوچه ی قصابا خانه ی او.

در و دیوار اتاق آقای جعفری پر بود از هنر و ادبیات  ، و موسیقی در همه جای اتاق او شناور بود ، نور زرد رنگ ، ضعیف و شاعرانه ای فضا را روشن کرده بود.

کتابها در قفسه های کتابخانه اش حس خوبی به من میداد و انواع آلات موسیقی بر دیوار همراه با تصاویر و تندیس های مختلف ، عشق را به من تقدیم می کرد.

ساعتی را باهم از شعر و عکس و ساز و مولانا و حافظ و خراسان کهن حرف زدیم وچای و شیرینی خوردیم و در آخرهم برایم ساز نواخت و من را به عالمی دیگر برد و من هم برایش شعری خواندم از خودم با مطلع :

تو این روزها مرا تنها نزار ، بنگر پریشونم / چشات مثل بهار توی شب سرد زمستونم

 

به روح های مقدس زمن درود فرست ...

 

گذر امامزاده علی اکبر بیدگل

شعر روحانی من

.

هر وقت می خواهم به اوضاع  آشفته سیاسی و اقتصادی کشور کمتر فکر کنم به طبیعت پناه می برم 

 

 

 

دشت فیض آباد بیدگل

  چهارشنبه ۱۶ دی۱۳۹۴ ساعت: 14:4 توسط:مهدی
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید ،
برگ های سبز بید،
عطر نرگس، رقص باد،
نغمه ی شوق پرستو های شاد،
خلوت گرم کبوترهای مست...
نرم نرمک می رسد اینک بهار،
خوش به حال روزگار !

خوش به حال چشمه ها و دشت ها،
خوش به حال دانه ها و سبزه ها،
خوش به حال غنچه های نیمه باز،
خوش به حال دختر میخک - که می خندد به ناز-
خوش به حال جام لبریز از شراب،
خوش به حال آفتاب.

اي دل من ، گرچه - در اين روزگار -
جامه ی رنگین نمی پوشی به کام،
باده ی رنگین نمی نوشی ز جام ،
نُقل و سبزه در میان سفره نیست،
جامت - از آن می که می باید – تهی است؛

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم !
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب !
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ؛
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!
فریدون مشیری

نشست صمیمانه دو نامزد اصول گرای مستقل در بیدگل برگزار شد

 

دکتر قدیری ابیانه     و    محسن چتری بیدگلی       دو نامزد نمایندگی مجلس شورای اسلامی

 

 

تظاهرات روحانیون حوزه علمیه المهدی بیدگل

در پی جنایت رژیم آل سعود در به شهادت رساندن آیت الله شیخ نمر و جمعی از افراد مظلوم بی گناه، طلاب حوزه علمیه المهدی (عج) با حضور گروهی  از مردم در محکومیت این عمل ظالمانه راهپیمایی و در مقابل مدرسه جدید علمیه المهدی(عج)، تجمع نمودند.

 

 

 

شعر طنز برای مسافر بیدگل از شاعری گمنام

 

 

شعر طنز برای مسافر بیدگل

 

 

 

حاج شیخ علی روحانی بیدگلی نامزد نمایندگی مجلس شورای اسلامی

امام جمعه موقت شهرستان آران و بیدگل / نماینده ولی فقیه در دانشگاه کاشان

خطاب به آقای منصوری نماینده فعلی مردم و نامزده مجلس شورای اسلامی

یک سوال از آقای منصوری نماینده مردم کاشان و آران و بیدگل

شما در تاریخ چهار شنبه شب 10 اسفند 1390 در میان انبوه جمعیتی که در حسینیه محله سلمقان بیدگل  جمع شده بودند گفتید : من از مال دنیا فقط 12 میلیون تومان پول داشتم که آن را برای تبلیغاتم خرج نمودم حتی ماشین ندارم .!!!

البته ما مردم همچنان شما را دوست داریم ، اما می خواهیم بدانیم امروز بعد از گذشت چهار سال دارایی شما چقدر است؟ چه روزی در حسینه سلمقان جلسه بگیریم شما بیایید و گزارش کار بدهید و از دارایی خود هم سخنی بگویید آیا دارید یا ندارید؟

من آن شب گزارشی از آن جلسه تهیه کردم و در وبلاگم گذاشتم که در رای آوری شما بی تاثیر نبود اصل گزارش را بعد از چهار سال بخوانید :

دیدن انبوه  جمعیتی که در آخرین ساعات روز چهارشنبه 10 اسفند ماه در حسینیه سلمقان بیدگل جمع شده بودند تا آخرین سخنرانی آقای تیمسار منصوری کاندیدای مجلس نهم را گوش دهند برای هر بیننده ای شگفت انگیز بود.! دیدن صحنه های صمیمی و دوستانه از دیدار مردم دو قسمت شهر که در پایگاه حسینی گرد هم آمده بودند تا یکی شدن را استارت بزنند و تجربه کنند شیرین وجالب بود ، مخصوصا اینکه آقای شیخ احمد روحانی  قبل از صحبتهای تیمسار در یک سخنرانی محکم  وتاریخی حمایت خود وخاندان روحانی  و روحانیت بیدگل را از تیمسار اعلام نمودند ، ایشان منصوری را فردی اصلح برای جامعه آران وبیدگل و کاشان خواندند و از اهالی فهیم بیدگل خواستند تا ضمن حضور در انتخابات مجلس نهم به تیمسار منصوری آرانی رای دهند و.....

تنها کاندیدای مردمی شهرستان آران وبیدگل درقسمتی از سخنانشان  فرمودند : من از مال دنیا فقط 12 میلیون تومان پول داشتم که آن را برای تبلیغاتم خرج نمودم حتی ماشین ندارم .!!! 

در پایان جلسه هم گروهی با شعار آرانی ، بیدگلی پیوندتان مبارک به فتنه انگیزان شهرستان آران وبیدگل دهان کجی نشان دادند. 

پی نوشت : ( رنگ بنفش در این پست نشانه ی نماد تبلیغات تیمسار منصوری است )
نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 0:2  توسط حسین بیدگلی
 
 

کسی با سگی نیکویی گم نکرد

تو نیکی می کن و در دجله انداز...

در این زمستان سرد این سگ با هفت توله اش احتیاج به غذا دارد کسانی که در سفره ضایعات غذایی دارند به او کمک کنند .

آدرس محل سکونتش جاده موتورخانه دشت حسین آباد روبروی مرغداری متروکه قانونی .

لطفا بدن غذا نروید

 

میلاد نور مبارک

قسمتی از کتاب انسان کامل / نوشته شیخ عزیزالدین محمد نسفی

در بیان ترقی روح انسانی

بدان که اهل شریعت میگویند که انسان چون تصدیق انبیا کرد و مقلّد انبیا شد، بمقام ایمان رسید و نام او مؤمن گشت و چون با وجود تصدیق و تقلید انبیا عبادت بسیار کرد و اوقات شب و روز را قسمت کرد و بیشتر بعبادت گذرانید، بمقام عبادت رسید و نام او عابد شد و تمام گشت. و چون با وجود عبادت بسیار روی از دنیا بکلّی گردانید و ترک مال و جاه کرد و از لذّات و شهوات بدنی آزاد شد، بمقام زهد رسید و نام او زاهد گشت؛ و چون با وجود زهد اشیا را کماهی و حکمت اشیا را کماهی دانست ودید چنانکه در ملک و ملکوت و جبروت هیچ چیز بر وی پوشیده نماند، و خود را و پروردگار خود را شناخت، بمقام معرفت رسید و نام او عارف گشت. و این مقام عالی است و از سالکان اندکی بدین مقام رسند که سرحد ولایت است. و چون با وجود معرفت او را خدای تعالی بمحبت و الهام خود مخصوص گردانید بمقام ولایت رسید و نام او ولی گشت. و چون با وجود محبت و الهام او را حق تعالی بوحی و معجزۀ خود مخصوص گردانید و بر پیغام بخلق فرستاد تا خلق را بحق دعوت کند، بمقام نبوت رسید ونام وی نبی گشت. و چون با وجود وحی ومعجزه او را حق تعالی بکتاب خود مخصوص گردانید، بمقام رسالت رسید و نام او رسول گشت. و چون با وجود کتاب شریعت اوّل را منسوخ گردانید و شریعتی دیگر نهاد بمقام اولوالعزم رسید ونام او اولوالعزم گشت. و چون با وجود آنکه شریعت اوّل را منسوخ گردانید و شریعتی دیگر نهاد، او را خدای تعالی ختم نبوّت گردانید و بمقام ختم رسید ونام او خاتم گشت. این بود ترقی روح انسانی.

ای درویش! روح مؤمن یک مرتبه ترّقی کرد و روح خاتم نه (9)مرتبه ترّقی کرد. چون اول و آخر را دانستی اکنون باقی را همچنین میدان. چون ترقی روح انسانی معلوم کردی اکنون بدان که اهل شریعت میگویند که ترقی روح انسانی همین نه مرتبه بیش نیست، و این هر نه مرتبه اهل تقوی و علم اند. امّا هر کدام مرتبه ئی که بالاتر است و آخرتر، علم و تقوی او بیشتر است چنانکه علم و تقوی هیچکس بعلم وتقوی خاتم نرسد و هر کدام آخرتر بالاتر است، مقام او که بعد از مفارقت قالب بازگشت اوبدان خواهد بود عالیتر و شریفتر است. چنانکه مقام هیچ کس بمقام خاتم نرسد، عرش خاص مقام خاتم انبیاست. و بنزدیک اهل شریعت این هر نه مرتبه عطائی اند و هر یک را مقامی معلوم است و بسعی و کوشش از مقام معلوم خود درنتوانند گذشت، از جهت آنکه بنزدیک اهل شریعت ارواح را پیش از اجساد آفریده اند، هر یک را در مقام معلوم، هم از روی مکان هم از روی مکانت. چون بقالب آیند و عمر خود ضایع نکند و بسعی و کوشش مشغول باشند بمقام خود رسند، و از مقام معلوم خود درنتوانند گذشت. و اهل حکمت هم میگویند که ترقی روح انسانی همین نه مرتبه بیش نیست و این هر نه مرتبۀ اهل علم و طهارت اند، و هر کدام مرتبه که بالاتر است علم و طهارت وی بیشتر است، و مقامی که بعد از مفارقت قالب بازگشت وی بآن خواهد بود عالی تر و شریف تر است، امّا اهل حکمت میگویند که این هر نه مرتبه کسبی اند وهیچ کس را مقام معلوم نیست، مقام هرکس جزاء علم و عمل وی است، هر که علم و طهارت بیشتر کسب می کند مرتبۀ وی بالاتر میشود و مقامی که بازگشت وی بدان خواهد بود عالیتر و شریفتر میگردد، از جهت آنکه نزدیک اهل حکمت ارواح را پیش از اجساد نیافریده اند ارواح را با اجساد آفریده اند؛ پس هیچ کس را مقام معلوم نبوده باشد، هر یک مقام خود را اکنون پیدا میکند و دیگر اهل حکمت میگویند که هیچ چیز را ختم نیست و اگر همه چیز را ختم هست باز آغاز هست، یعنی در آخر دور قمر همه چیز بکمال خود رسد و هر چیز که بکمال خود رسید ختم آن چیز شد، باز در اول دور دیگر همه چیز را ابتدا باشد تا باز بتدریج بکمال خود رسند. و اهل وحدت میگویند که ترقی روح انسانی را حدّی پیدا نیست از جهت آنکه اگر آدمی مستعد را هزار سال عمر باشد و درین هزار سال بتحصیل و تکرار و مجاهدات و اذکار مشغول بود هر روز چیزی داند و چیزی یابد، که پیش از آن روز ندانسته باشد و نیافته بود از حکمت، از جهت آنکه علم و حکمت خدای نهایت ندارد و دیگر اهل وحدت میگویند که هیچ مقامی شریفتر از وجود آدمی نیست تا بعد از مفارقت قالب بازگشت روح آدمی بآن مقام باشد. جمله افراد موجودات در سیر و سفراند تا بآدمی رسند. چون بآدمی رسیدند بکمال رسیدند و معراج همه تمام شد و آدمی هم در سیر و سفر است تا بکمال خود رسد چون بکمال خود رسید معراج آدمی هم تمام شد، و میوۀ موجودات بکمال خود رسید و بنزدیک اهل وحدت کمال آدمی وجود ندارد، از جهت آنکه آدمی بهر کمالی که برسد نسبت باستعداد وی و نسبت بعلم و حکمت خدای هنوز ناقص باشد. پس آدمی را که کامل گفته میشود بنسبت گفته میشود، و بنزدیک اهل شریعت و اهل حکمت کمال وجود دارد. کمال آدمی در چهارچیز است: اقوال نیک، افعال نیک و اخلاق نیک و معارف. و مراد از معارف معرفت چهارچیز است، معرفت دنیا، و معرفت آخرت و معرفت خود و معرفت پروردگار خود.

 

دزد را دزدی اگر یک ره بود / دزدی ما هر گه و بی گه بود

 

 

در شبهای گذشته دزدان به بیش از 15 مغازه در شهرستان آران و بیدگل دستبرد زده اند

 

 

 

در تب خدمت قسمت دوم / آشنایی با دکتر اکبر فرجی نامزد نمایندگی مجلس شورای اسلامی


  نامزدها می توانند با مراجع به ایمیل و یا تلگرام به صفحه من مراجعه کرده و با ارسال عکس و یا سوابقشان  برای آشنایی بیشتر مردم با آنها در این وبلاگ معرفی شوند . 

bidgoly49@gmail.com            همراه      09133629169  


به نام خدا

رزومه

 

اکبرفرجی ارمکی

(Akbar Faraji Armaki)

دانشجوی فوق دکتری سیاستگذاری

برنده جایزه ملی دکتر علیمحمد کاردان

دارنده رتبه 3 کشوری در کنکور کارشناسی ارشد سال 1374 

دارای دکتری تخصصی از دانشگاه شهید بهشتی

و

کارشناسی ارشد از دانشگاه تهران

و

کارشناسی دانشگاه کاشان با رتبه ممتاز در چهار سال تحصیلی

مدرس دانشگاه پیام نور آران وبیدگل

مدرس دانشگاه آزاد اسلامی تهران مرکز

مدرس دوره کارشناسی ارشد MBAدانشگاه آزاد اسلامی دماوند

ادامه نوشته

در تب خدمت !  

اسامي نامزدهاي دهمين دوره انتخابات مجلس شوراي اسلامي در حوزه انتخابيه شهرستان كاشان و آران و بیدگل به شرح ذيل است:
  1. مهدي ابريشمي
  2. حسن ابوالحسني آراني
  3. ابوالقاسم ارمي
  4. محمود اماميان دهقي
  5. عباس انصاري تبار
  6. مهدي باقي مجرد
  7. جواد بيدگلي
  8. سيد حسين پاياب
  9. سيد احمد جهانتاب
  10. محسن چتري بيدگل
  11. سعيد حاجي رضايي
  12. سيد روح الله حسيني كاشاني
  13. محمد حسيني نسب
  14. حسين خاكباز
  15. ابراهيم راحمي نوش آبادي
  16. بهروز رستمي كاشاني
  17. علي روحاني بيدگلي
  18. زهرا روحي نوش آبادي
  19. محمدحسن قديري ابيانه
  20. محسن‌كاكلي
  21. غلامحسين صدفيان
  22. علي محمود زاده مرقي
  23. عبدالحميد قائمي نژاد
  24. عباسعلي منصوري آراني
  25. عباس كفاشي راوندي
  26. سيد جواد ساداتي نژاد
  27. اكبر ستاري
  28. عباس سقائي نوش آبادي
  29. خسرو شمس راوندي
  30. رضا آقا ظهيري
  31. محمد عسگري
  32. حسين فخره
  33. حسن فدايي
  34. اكبر فرجي ارمكي
  35. عليرضا فيروزيان
  36. حسين قاسم زاده
  37. غلامرضا محمدي سده
  38. سيد محمود مرتضوي هشترودي
  39. سيد احمد مصطفوي كاشاني
  40. عليرضا مفرّح
  41. سيد مهدي موسوي
  42. حسين مهرآبادي آراني
  43. حسين نجفي
  44. حسين نيكزاد

  45. نامزدها می توانند با مراجع به ایمیل و یا تلگرام به صفحه من مراجعه کرده و با ارسال عکس و یا سوابقشان  برای آشنایی بیشتر مردم در این وبلاگ استفاده شود . شمار همراه   bidgoly49@gmail.com                  09133629169


رنگ گل نسرین ...

آقای عنایتی شما سه شنبه هفته گذشته به جلسه حافظ نیامدی آقای دکتر سقایی غزلی خواند و تفسیر کرد با مطلع

آنکه رخسار ترا رنگ گل نسرین داد / صبر و آرام تواند بمن مسکین داد

 

صبح جمعه وقتی وبلاگ شما را نگاه می کردم تصویر شما را در کنار جوانی خوش قد و بالا دیدم . دیوان حافظ کنارم بود و به مناسبت عکس شما با این جوان تفالی زدم به حافظ که غزلی آمد با مطلع بالا  .

برای شما و خانواده محترمتان بهترین آرزوها را دارم ، هرچه آرزوی خوبه مال تو ...

حسین بیدگلی

آن که رخسار تو را رنگ گل نسرین داد / صبر و آرام تواند به من مسکین داد

وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت / هم تواند کرمش داد من غمگین داد

من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم     /  که عنان دل شیدا به لب شیرین داد

گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیست / آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد

خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن / هر که پیوست بدو عمر خودش کابین داد

بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی  / خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد

در کف غصه دوران دل حافظ خون شد  / از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد

 

 

اکبر ستاری در وبلاگش نوشته است

دوستان گرامی

سلام و درود به همه ی شما عزیزان

مرا ببخشید اگر مدتی است که این وبلاگ به روز نشده است .جدیدترین خبر این است که اینجانب برای شرکت در انتخابات مجلس شورای اسلامی ثبت نام کرده ام که در صورت تایید یا عدم تایید صلاحیت در همین وبلاگ بازهم در خدمت دوستان گرامی خواهم بود.

http://bidarshahr.blogfa.com/

 

شرتهای شبانه

 

 بعضی از شبها قرص کلونازپام می خورم باز هم خوابم نمیبرد بنا بر این بر نوشتهای من خرده نگیرید!

 

1_ من هم این روزها احساس می کنم خیلی خبره ام !... خبر + گان = من

من ماضی ساده ام تو ماضی استمراری

در کتاب انسان کامل عزیزالدین نسفی می خواندم یکی از ویژه گیهای انسان کامل خمول است ، شندیده ام تا کنون نزدیک به صد نفر در کشور ما مدعی شده اند خبرتر از دیگرانند ، البته آقای موسوی امام جمعه شهر ما گفته است من در خبرگان شرکت نمی کنم و همچنان خمول می مانم تا بعد.

خمول = گمنام

2 _ اگر معین آبادیها من را همراهی کنند مثل ساداتی نژاد میروم فرمانداری به معینی نژاد سلام می کنم و می گویم برای نمایندگی کجا اسم بنویسم ! چتری کجا اسم نوشت ؟، البته در این امر مهم به عباس نساجی امیدی نمیرود که جزو هیئت همراه من باشد.

3 _ مجید حاجی قدیریان فرمودند ( کاری را که تو را با آن کار ، کار نیست آن کار چه کار ، برو کار میکن مگو چیست کار )

 

 

 

رویای شبانه

 

 

تغییر در فکوس دوربین و لامپ رنگی ها / خیابانی در بیدگل

یلدای خانه من ...

 

 

سخنی از من !

 هر شب یلدا بگیرید تا شاداب و رنگی بمانید وگر نه

بعد از مدتی پژمرده و سیاه خواهید شد