چه حسّ خوبِ غریبی ؛ به جستجوی خودت
عکس : دشت فیض آباد بیدگل
گرفته مه همه ی جاده را مشخص نیست
که صاف می شود آیا هوا ؟ مشخص نیست
چطور باید از این راه مه گرفته گذشت
از این مسیر که یک ردّ پا مشخص نیست
و من چقدر در این مه به گریه محتاجم ...
ولی برای خودم ؟ یا خدا ؟ مشخص نیست
چه حسّ خوبِ غریبی ؛ به جستجوی خودت
شبانه راه بیفتی ... کجا ؟ مشخص نیست
و تا همیشه از این شهر مرده کوچ کنی
و دورِ دور شوی ... دور... تا ... مشخص نیست
درست می روی آیا ؟ و یا ... نمی دانی
صحیح می رسی اما ؟ و یا ... مشخص نیست...
کسی شبیه نسیم از کنار من رد شد
غریبه بود ؟ وَ یا آشنا ؟ مشخص نیست
حسن بیاتانی
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم دی ۱۳۹۴ ساعت 5:48 توسط حسین بیدگلی
|
نام :حسین بیدگلی بیدگلی