شهر بیدگل قدیم دارای شش دروازه بوده است که دو دروازه به طرف شمال ،دو دروازه به طرف مغرب ،یک دروازه به طرف جنوب ویک دروازه هم به طرف مشرق قرار داشته است به نامهای.

1- جنوبی دروازه ی مخلص یا شاهزاده اسماعیل :که خارج آن دشت معین آباد وجود داشته است

2 –مشرق دوازه ی درب ریگ :که خارج آن تپه های شنی وریگزار وجود داشته است

3 – شمال دروازه ی سلمقان: که ورودی اصلی از شمال برای مردم بوده است.

4 – مغرب دروازه ی سوراخ باره:این دروازه به طرف آران باز میشده است.

5 –دروازه ی شاهزاده هادی :که دروازه ی اصلی شهر به طرف کاشان بوده است.

6 – دروازه ی هادیه:این دروازه نیزبه داخل محله سلمقان باز می شده و راه رفت آمد مردم به طرف دشت مبارکه بوده است.

حسین!ما هم به تاراج می رویم.

حدود سال های 1350 هنوز حد فاصل محله های فخارخانه ی بیدگل ومحله ی دهنو آران را بیابان تشکیل می داد.بیابانهایی که عمدتا به بازی های محلی مثل «گوبگیر بالا» یا «تاویزی» اختصاص داشت .گاهی هم فحش خواهر ومادر بود وهرزگی های رایج در آن زمان.

در کنار یکی از این زمین های بازی یک لنگه در چوبی بسیار بزرگ اما فرسوده افتاده بود که همیشه وسیله ی مناسبی بود برای تخلیه ی روانی بچه ها ونشان دادن هیجانات دوران بلوغ.بچه ها هر وقت که وسیله ی دیگری برای سر گر می پیدا نمی کردند،می پریدند روی این لنگه در وبا لگد کردن آن ،دادو هوارشان به آسمان می رفت.چوب این لنگه در خیلی محکم بود وگل میخ هایی که تخته ها را بهم می دوخت هر کدام حدود دویست سیصد گرم وزن داشت.وسالها طول کشید تا تخته ها از هم جدا گشت وهر تخته به دست بچه ای به گوشه وکنا رخانه ها برده شد.

این لنگه در از محله ی دروازه ی بیدگل که در جوار محله ی فخارخانه قرار دارد به همان بیابانهایی که از آن نام بردم آورده شده بود.من روزهایی که همین لنگه در،بر چارچوب خود ،در آستانه ی ورودی محله ی در وازه بیدگل سوار بودرا نیز به خاطر دارم.دروازه ی سوراخ باره آخرین در وازه ی بیدگل بود که تخریب وضربی حایل میان مسجد محقق و حسینیه ی محله ی در وازه برداشته شد.این دروازه با سقف بلندی که داشت  وسایه بان مناسبی که برای فرار از گرمای کویروسپری کردن روزهای بیهوده ی زندگی ایجاد می کرد، هم هیبت واحترام مرحوم حاج غلامرضا ستاری را در خود داشت هم لودگی ها وخوشمزه گی های پیرمرد ژنده پوشی به نام «بابا صفر» را.

مسجد محقق در آن روزها در کنار صحن وشبستان،یک حیاط خلوت نسبتا بزرگ هم داشت با حوض آبی ودرخت توت بزرگی ومتوّلیِ زنی به نام «سلطان» که حالا هرچه فکر می کنم به خاطر نمی آورم متعلق به کدام طایفه وتبار بود.فقط یادم هست که خوش اخلاق نبود واجازه نمی داد ما از توت های درخت بخوریم.زیارت «محقق بیدگلی» در انتهای همین حیاط خلوت ودر یک سردابه ی تاریک قرار داشت ومن فقط یک بار جرات کردم تا لب آن سردابه بروم .آن هم روزی بود که مادرم بعداز یک جنگ ودعوای مفصّل با پدرم از خانه بیرون زدوآمد لب همین سردابه نشست  وهای های گریست. وباوجودی که آن مسجد وآن زیارت وآن حیاط خلوت سال هاست از ُبن در آمده وعمارت دیگری به جای آن نشسته ،هروقت که از کنار آن رد می شوم ،غمی کهنه درونم را چنگ می زند.

لنگه در یاد شده قبل از اینکه به بیابانهای یادشده منتقل گردد، مدتی هم  در کنار همین حیاط خلوت زیر سایه ی در خت توت افتاده بود.

وامّا بعد...

دهه ی چهل(از میانه به بعد) برای معماری کهن سال بیدگل، دهه ی ویرانگری بود.دروازه هایی که امروز حسین عزیز در وبلاگ وطن از آن یاد کرده است،همه در این دوران تخریب شد.ومیراث گرانبهایی که امروزما با هزینه ی گزاف ( فقط کاریکاتوری از آن  را) زنده می کنیم ،به تاراج رفت .

حسین!ما هم به تاراج می رویم.

واما بعد...                                   حیدر علی عنایتی بیدگلی