دومین کتابی که دیروز خریدم
حکایتی از صفحه ۹۴و ۹۵ کتاب حالات و سخنان ابو سعید ابوالخیر
از حسن مودب نقل است وی گفت که ابتدا که شیخ به نیشابور آمد و مجلس می گفت خبر در شهرافتاد که پیری از صوفیان آمده است ومجلس می گوید و از اسرار بندگان خبر می دهد. ومن صوفیان را دشمن داشتمی گفتم صوفی علم نداندمجلس چون گوید؟ و علم غیب حق تعالی به هبچ کس ندادست او چگونه خبر دهد.
چون حدیث وی در شهر فاش گشت وخلق رو بر وی نهادند.
روزی بر سبیل امتحان بمجلس او آمدم و در پیش تخت او بنشستم جامه فاخر پوشیده بودم و دستاری طبری در سر نهاده بودم . شیخ سخن آغاز کرد چون شیوه سخن شیخ شنیدم واله و متحیر بماندم و از خود هیچ خبر نداشتم که کی مجلس به آخر آمد.
شیخ از بهر درویشی جامه ای خواست هر کسی چیزی داد دستاری خواست مرا در دل افتاد که دستار خود بدهم بخود گفتم مرا این از آمل فرستادند هدیه و ده دینار قیمت دارد ندهم
پیری در کنار من نشسته بود رو به شیخ کرد و گفت یا شیخ آیا حق با بنده سخن می گوید؟ شیخ گفت برای دستاری دو بار بیش نگوید با این مرد که پیش تو نشسته است دو بار گفت این دستار بده برای درویش وی می گوید قیمت این ده دینار است و مرا از آمل فرستاده اند
حسن گفت برخاستم و قدم شیخ بوسیدم و دستار و جامه بدادم و جمله مال فدا کردم و همه عمر پیش شیخ بخدمت ایستادم....