توبره ی کار

نزدیک غروب آفتاب توبره ی کارش را آورد و تو دالان خانه ی ما گذاشت
به پدرم گفت:
" فردا صبح با کارگر هایم خواهیم آمد"

پدرم سالی چهار تا قالی دوازده متری پایین می آورد
سه تای آن را خرج خانه می‌کرد و با پول یکیش بنایی می‌کرد
بنّاش استاد محمد آقا معماری بود
که بهش میگفتند اوسّا مَم داقا

مادرم که توبره ی کار را می دید هندات فردا صبح را می‌کرد
میدانست که اوسا مم داقا بعد از صبحانه قلیان می‌کشد و لذا به داخل سرداب میرفت قلیان را میاورد بالا
تَه قلیان را می شست
تنه ی قلیان را تو آب می خیسوند
سرِ قلیان را تمیز می‌کرد
و نی قلیان را روی لبش می گذاشت و به داخلش فوت می‌کرد که گرفته نباشد.
تنباکو را آب می‌کرد
و آتشگردون و زغال را در کنارش می گذاشت.
بنّایی های آن زمان برای ما بچه ها تماشایی بود
صبحانه نون و پنیر و هندوانه بود.
اوسا مَم داقا بعد از صبحانه قلیان می‌کشید
او که قلیان می‌کشید ما هم قُل قُل های توی تُنگ را تماشا می‌کردیم
یک پُک که به قلیان می زد مقداری با پدر حرف می زد
دوباره میکشید
آن روزها صبح اول وقت که می آمدند تا اذان ظهر کار میکردند
دوباره رادیو که ساعت دو را می زد مشغول می شدند
و تا غروب آفتاب کار میکردند
چیزی به اسم هشت ساعت وجود نداشت غروب آفتاب که می شد می رفتند تو پاشورِ حوض دست و پایشان را می شستند
دستاشون که تمیز میشد پدرم مزدشان را می داد
اوسا مم داقا پنج تومان
یک کارگر ارشد داشت چهار تومان
بقیه نفری بیست و پنج ریال.
محمد بیدگلی