نوشته ی : امیر بنی طبا،

از میان شش اولاد ذکور حاجی آقا شهاب بنی طبا آقامحمود چهارمی بود
البته حاجی آقا شهاب شانزده اولاد داشت از یک زن که هشت تای آن در کودکی و یا نوجوانی فوت کردند و یکی هم در شانزده سالگی.
به گفته مادر بزرگ پدریم که ما به او ننقا میگفتیم محمود از میان بچه های او بسیار شاداب و سالم و زیبا بوده و در اوج شیر خوارگی ودر سن شش ماهگی با مصیبت بزرگی روبرو میشود.
خواهر شانزده ساله ی او که عیال حاجی سید مهدی مصباحی بوده در موقع وضع حمل دچار مشکل بزرگی میشود و آن زمان هنوز عمل سزارین انجام نمیشده خلاصه بعد از چند روز درد وقتی پزشک حاذقی را از تهران آوردند کار از کار گذشته و مادر وبچه فوت کردند.محمود شش ماهه از آن تاریخ شیر قهر خورد و بیمار شد و تا سرحد مرگ پیش رفت ولی به خاطر قوی بودن از خطر مرگ جست.
در اینجا حاشیه میروم قدری در باره ی شیر قهر صحبت میکنیم .شیر قهر به شیری میگویند که وقتی مادری بچه ی شیری دارد اگر مصیبت و بلایی و ناراحتی فکری و ذهنی برای او پیش آید در ترکیبات شیر او اثر گذاشته و موادی در شیر تولید میشود که باعث بیماری بچه میشود در این مورد اگر پزشکان گروه توضیح بیشتری دهند ممنون میشوم در بسیاری از موارد این شیر قهر باعث مرگ بچه میشده.

دوران جوانی او مصادف میشود با ظهور جنگ جهانی دوم و سپس بیماری و مرگ پدر و بعد هم ورشکستگی آنها که همه دار وندارشان را میفروشند تا حساب طلبکارها را پاک کنند و دیگر هیچ چیزی برای آنها باقی نمیماند .
سرپرستی این پنج برادر با برادر بزرگشان آقا جواد میشود که بسیار خوب مدیریت کرده وبا عزت و احترام از این شرایط بحرانی خارج میشوند.
آقا محمود به دبستان و سپس دبیرستان رفته ومدرک سیکل را میگیرد که در آن دوره مدرک مهمی بوده .آقا جواد با نبوغ خاصی که داشته محمود را برای گذراندن دوره ی زبان به تهران میفرستد وسپس در اداره ی آموزش وپرورش منطقه به عنوان دبیر زبان مشغول میشود و سه سال هم تدریس کرده بوده که بخشنامه میشود تمامی معلمان دبیرستان باید حداقل دیپلم داشته باشند و چون محمود سیکل داشته از آنجا بیرون میاید وبعد از مدت کوتاهی تصمیم به راه اندازی مغازه ای میگیرند .مغازه ای از نوع خواروبار فروشی وچون عمویم مسلط به زبان انگلیسی بوده بنا را بر آن میگذارند که دارو هم برای فروش بیاورند در آن دوره هیچ داروخانه ای در آران وبیدگل وجود نداشته و شب ونصف شب از تمام آران و بیدگل داروهای مورد نیاز خود را از آنجا تهیه میکردند.
من خودم بارها شاهد بودم که نیمه شب درب چوبی خانه به صدا در میامد و همه اعضای شش خانوار که در محل خانه ی فعلی تاریخی بنی طبا زندگی میکردیم از خواب بیدار شده ومی فهمیدیم که یک نفر دارو میخواهد وعمویم بدون هیچ منتی در آن نیمه شب به مغازه میرفت و مشکل طرف را حل میکرد.
داروها را هم از تنها داروخانه ی کاشان که داروخانه ی مرکزی نام داشت تامین میکرد و البته با برادرش هم که آقا عباس باشد در این شغل شریک بودند و آقا عباس هم نسخه خوانی را از برادرش یاد گرفت تا در مواقعی که او در مغازه است با مشکلی بر نخورند .
این را یادم آمد بگویم بعد از آنکه عمویم مغازه داری و دارو فروشی را شروع کرد دوباره از طرف آموزش وپرورش دعوت شد چون دبیر زبان کم داشتند و فهمیده بودند که ایشان در کار تدریس زبان بسیار موفق بوده ولی عمویم گفته بود دیگر مشغول مغازه شده ام وبر نمیگردم.

بالاخره بعد از انقلاب چون مغازه ی آنها داخل کوچه و دور از مرکز شهر بود تصمیم گرفتند که دارو فروشی را رها کنند و همان مغازه داری را ادامه دهند و سرانجام آقا محمود از آن کوچه بیرون آمده و برای خود مغازه ی مستقلی زد وکار لوازم خانگی فروشی را شروع کرد وتا پایان عمر هم در آنجا که روبروی امامزاده هاشم بود به سر برد و کارش بسیار توسعه پیداکرد بسیاری خانواده ها بودند که جهیزیه ی کامل دختر خود را از آنجا تهیه میکردند و دهها دفتر حساب و کتاب نسیه داشت که این را بعد از وفاتش فهمیدیم .
عمویم از نوجوانی تا لحظه ی مرگ به یادگاری نوشتن وثبت وقایع علاقه ی زیادی داشت که نوشته های دست خط او در خانه ی قدیمی تا قبل از تعمیر دیده میشد و در صفحات اول وآخر دفترهای مغازه اش هم پر بود از اشعاری که خود آن را سروده بود و یا شرح حوادثی که اتفاق افتاده بود .
وقتی بعد از مرگ او دفترهایش را برای وصول نسیه هایی که داشت واکاوی میکردم به نوشته های زیادی برمی خوردماگر کسی همت کند وجمع کند ارزش تاریخی خواهد داشت .
در تمام دفترها شعر وخاطره ومطالب گوناگون دیده میشد.

سرانجام در پانزدهم مرداد ۱۳۸۹ عموی گرامی درگذشت.