می روم قایمشم
نمی دانم در کدامین شب ، و در کدامین خوابهای تازه ی زمستانی ام بود که تو را دیده بودم
شبیه زنی بودی که اکنون نامش را به یاد ندارم
درعصرگاه یک روز زمستانی ، کنار دیوار خشتیی نشسته بودی و داشتی حمام آفتاب می گرفتی
موهای حنایی رنگت طوری از زیر چارقدت بیرون زده شده بود که با وزش هر نسیم به این طرف و آن طرف می رفت
نمی دانم شاید نور آفتاب موهایت را حنایی رنگ نشان می داد
بستنه ای کنارت روی زمین بود که محکم درش را گره زده بودی
رنگش شبیه چادرشب مادر بزرگم بود که همیشه در پستوی اطاقش نگه می داشت
آن روزها دوست داشتم بستنه ی مادر بزرگم را یاواشکی طوری که او نفهمد باز کنم و داخلش را ببینم ، اما هیچ وقت چنین نشد
تو رو به من کردی و گفتی پسر جون بیا جلو تر ببینم
من آمدم جلو تر ، گفتی تو نون قندی دوست داری ؟
گفتم بله ، گره بستنه ات را باز کردی و از لای تمام چیزهای که داخلش بود پاکت کاغذیی را بیرون آوردی
دستت را کردی داخل پاکت و دوتا نون قندی به من دادی
نون قندی ها راکه خوردم ، گفتی بازهم می خواهی ؟
من هم با تکان دادن سرم به علامت تایید گفتم آره
تو گفتی برو پشت دیوار چشمانت را ببند و تا بیست طوری که من صدایت را بشنوم بشمار
من هم رفتم پشت دیوار ، چشمانم رابا دستهایم بستم و تا بیست بلند شمردم
وقتی برگشتم تو رفته بودی ! اما پاکت نان قندی هایت راروی زمین گذاشته بودی
از آن روز تا امروز من هر روز با شیرینی نان قندی های نوشته هایت خوشم
چشمانت را ببند ، می روم قایمشم
نام :حسین بیدگلی بیدگلی