شبیه سایه های من...
این مرد ، من را با خود می برد

این مرد من را با خود می برد
به نا کجا آباد روزگارم
به دشت حسین آباد ، به فصل خربزه ی گرمک
او من را با بوی دسمبو پیوند میزند
با بازی های کودکانه ، با عمو زنجیر باف
عمو زنجیرباف بله ، زنجیر منا بافتی بله ، پشت کوه انداختی بله
بابا اومده ...
نه ، سالهاست که دیگر بابا نیامده و چیزی نیاورده
نه نخودچی ، نه کشمشی ونه صدای چیزی شبیه تو
........
شبیه سایه های من کجایی؟
از عصرگاه این روزهای زمستانی تا افق چاله های سنبک منتظرت بودم
چقدرساده می آمدی با خنده هایی که هیچ گاه از چهرات پاک نشد
تو بر چهره ی کدامین غم نامه می خندید
کدامین سرود جاودانه وطن را زیر لب زمزمه می کردی
از صلابت کدامین ملت بودی
.....................
این مرد من را با خود می برد
با مهربانی اش
با سادگی اش
با الاغ سیاه چموشش
آرام من
بعد از تو چموش خواهم شد
آنگاه که بند اسارت این روزها را از گردنم باز کنند
بعد از تو رها خواهم شد
بعد ازتو پُر خواهم شد از خودم
از شعر
از عمو زنجیر باف بله....
( عکس از سید علیرضا بنی هاشمی )
نام :حسین بیدگلی بیدگلی