در گرگ ومیش آخرین روز پاییز سال 91 و درکوچه پس کوچه های اطراف تپه های  باستانی سیلک کاشان حواسم کمی گیج می شود ، نمی دانم چرا دارم از خودم بی خود می شوم ، در دلم دل شوره ای شیرین فوراره می زند . بوی سهراب می آید و بوی انار ترک خورده  ، من در حال و هوای ایران باستان غرقم و در گوش خیالم صدای اساطیر شاهنامه را که در اطراف همین تپه ها رجز می خوانند می شنوم .

نیا را همی بود آیین وکیش / پرستیدن ایزدی بود پیش

نگویی که آتش پرستان بُودند/ پرستنده ی پاک یزدان بُودند

در اینجا بُودی آتشی خوب رنگ / چو مر تازیان را محراب سنگ


 شب یلدا به آهستگی چادر سیاهش را بر روی شهر می کشد و عظمت تپه های سیلک را در پشت پرده سیاه خودش پنهان می کند ، آه که چه غوغای در این کرانه ها ی شهر بر پاست .

 درست نمی دانم از کسی یا چیزی بود که در نا کجا آباد دلم سراغ خانه ی دوستی را می گیرم به نام محمود ساطع ،  شاید از سیاله های روی زمین این اطراف یااز تک درخت کوچه خاکی ، می پرسم خانه دوست کجاست ؟ وناگاه صدای  سهراب را می شنوم که در گوشم می خواند :

نرسيده به درخت
كوچه باغی است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچی
دو قدم مانده به گل

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌مانی ....

.......................

خانه دوست اینجاست