این روزها همسرم خانم ناهید سعیدی در حال خواندن کتابی است 800 صفحه ای به نام " پایی که جا ماند " او در مدت ده شب 535 صفحه از این کتاب را خوانده است و تا روزهای آینده هم آن را به اتمام میرساند ، بعد از کتاب  دا  این دومین کتاب قطور سالهای جنگ است که او می خواند.

پایی که جا ماند یاداشت های روزانه ی سید ناصر حسینی پور از آزادگان سالهای دفاع مقدس است ، حسینی پور دراین کتاب از وحشت حاکم در زندانهای مخفی عراق می نویسد در صفحه 532 این کتاب می خوانیم:

 

کنار در ورودی سوله نشسته بودم ، سید علی آشنا در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود از کنارم رد شد. سید علی آدم تودار ، عاطفی و با محبتی بود ، صدایش کردم.

- سید علی! چیه ، چرا ناراحتی ؟

علاقه خاصی به من داشت ، مدتی بود به عنوان ارشد سوله انتخاب شده بود ، آمد کنارم نشست .

- آقا سید! اون پشت سوله یه قضیه ای را دیدم که نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.

- گفتنی است؟

- ستوانیار اسد اله پناهی بچه اصفهان رو می شناسی؟

- آره ، می شناسمش!

اونو پشت سوله دیدم نشسته ، مسواکی دستش ، داره نگاش می کنه و گریه می کنه ، جلو رفتم و گفتم: " ستوان پناهی ! تو چرا گریه می کنی؟ شما بزرگتر ها باید مقابل مشکلات و سختی ها صبور و محکم باشید ، به ما کوچکتر ها روحیه بدهید  مثل اینکه یکی باید بیاد به خودتون روحیه بده " ستوان پناهی مسواکی رو که دستش بود بهم نشون داد روی مسواک نام عاطفه دخترش حک شده بود "گفت : علی آقا ! من آدم تو دارو محکمی ام ، تو ارتش خدمت کردم ، سختی زیاد دیدم ، اما کم آوردم . 

روزی که از خانه خدا حافظی کردم و اومدم جبهه دخترم عاطفه بهم گفت : بابا برگشتی واسم یه مسواک بخر گفتم چشم دخترم ، این مسواک را واس اون خریدم اما دیگر برگشتی در کار نبود، اسیر شدم واون هنوز منتظر این مسواکه!.....