نامه ای بر ای نویسنده کتاب پایی که جا ماند
با نوشتن پست " همراه با پایی که جا ماند " در هشتم دی ماه گذشته کامنت هایی برایم ارسال گردید که اغلبشان خصوصی بود.
چندی قبل کامنتی محبت آمیز از طرف نویسنده کتاب " پایی که جا ماند " آقای سید ناصر حسینی پور برایم ارسال شد که من را برا آن داشت برای تشکر از زحمات او در خصوص کتاب ودرد های دوران اسارت ایشان نامه ای از طرف خودم و خانواده ام برایش ارسال کنم چون نامه طویل است و بیشترجنبه خصوصی برای نویسنده دارد و در آن نظرات خود را پیرامون کتاب و نگارنده دارم ، و چون می خواهم خوانندگان وبلاگم با ایشان بیشتر آشنا شوند در این پست به قسمتهایی از نامه اشاره ای دارم تا دوستان با شخصیت آقای حسینی پور نویسنده کتاب و وبلاگ ایشان آشنا شوند.
.....................................................
قسمتهایی از نامه :
... اولین کتاب قطوردوران دفاع مقدسی راکه همسرم خواند کتاب " دا " بود بعد از دا گاهی به من بهانه کتابی می گرفت شبیه به دا و من مدتی دنبال کتابی در مایه های جنگ بودم.
در یکی از شبهای آخرین روزهای آذر ماه گذشته ، ماشینم را در کنار خیابان آیت الله کاشانی شهرستان کاشان پارک کردم و از پله های فروشگاه خانه کتاب شهر پایین رفتم و از راهنمای فروشگاه در خواست کردم یکی از بهترین کتابها ی سالهای دوران دفاع مقدس را برایم بیاورد و او " پایی که جا ماند " را از داخل فقسه ها و انبوه کتابهای داخل فرشگاه برایم آورد.
درست یادم نیست فکر می کنم کتاب را به مبلغ بیست هزار تومانی خریدم و از فروشگاه خارج شدم.
درب ماشین پرایدم را باز کردم وداخل ماشین شدم همسرم در صندلی جلو نشسته بود و منتظرم ، او اصلا نمی دانست من به کجا رفته بودم فقط موقع رفتن بهش گفتم میروم بیرون زود برمیگردم .
کتاب را به دستش دادم و گفتم این هم " پایی که جا ماند " ، ناهید نگاهی به کتاب انداخت ، من حس کردم کمی حجم کتاب را با دستانش وزن کرد و بعد آن را مانند بچه ای که مدت هاست گم کرده باشد به سینه اش چسباند و با دو دستش آن را محکم نگه داشت در چشمهایش برق ملیحی موج میزد که نشان از روزهای پر هیجان خوانش کتاب را داشت .
از همان شب اول شروع به خواندن کتاب کرد قبل از خواندن کتاب عکس های آن را سیر دید به او گفتم چرا اول عکس ها را می بینی گفت : می خواهم در موقع خواندن داستان از قبل با قهرمانان و شخصیتهای کتاب کمی آشنا باشم.
همسرم در مدت کمتر از بیست روز تمام کتاب را خواند و گاه موقع خواندن اشک ریخت و گاه نفرین کرد بر کفار بعثی .
اشک ریخت برای تمام کسانی که برای دفاع از این مرز وبوم در زندانهای مخفی عراق جان دادند و زجر کشیدند و مقاومت کردند و نفرین کرد بر ظالمان و کسانی که اسرا مظلوم و غریب ما را شکنجه دادند و ناجوانمردانه کشتند .
همسرم می گوید نمی دانم چرا من هر بار بعد از خواندن قسمتی از کتاب زمانی که می خواستم آن را ببندم وبه کنار بگذارم کتاب را نا خواسته می بوسیدم و به کنار می گذاشتم .
در روزهایی که او کتاب را می خواند ه است یکی اززنهای بستگان ما را خداوند بچه اش می دهد اما گویا به دلیل بیماریهای قبلی که آن خانم داشته است در هنگام زایمان دچار مشکلی در زایمان می شود همسرم می گوید همیشه برای خواندن دعا برای بیماران به کتابهای مذهبی مراجعه می کردم اما این بار نا خواسته تمسک جستم به روح شهدایی که غریبانه و مظلومانه در بند اسارت زندانهای مخوف عراق به شهادت رسیده بودند ودر کتاب از آنها یادی شده بود آنها را برای شفا ی مریضه مورد نظر شفیع در گاه الهی قرار دادم و از خداوند خواستم که به حق خون آن بزرگواران در غربت به خاک سپرده شده شفای آن مریضه و تولد نوزادش را به سلامتی حاصل کند. که نتیجه گرفتم و بیمار مورد نظر به سلامتی خود و نوزادش از بیمارستان مرخص شدند....
وبلاگ پایی که جا ماند
نام :حسین بیدگلی بیدگلی