من را یاری کنید...

آقای احمد اربابی از بچه های خوب خیابان جلال آباد بیدگل است . مهربانی ، سادگی وهمت را من در سیمای او در آن بعد از ظهر روز پاییزی در بالای برج مخروبه ی دشت مجدا آباد بیدگل مشاهده کردم  که چگونه یکه وتنها با  ماله ای به دست در حال تعمیر برج بود.

 بعد از خدا قوت وچاق سلامتی از او خواستم تا انگیزه اش را برای تعمیر برج بگوید آقای اربابی گفت : همیشه وقتی وارد دشت می شدم نگاهم که به این بنا می خورد که در حال تخریب است غمی غریب گوشه دلم را فرا می گرفت و من افسرده می شدم .چند بار از اهالی دشت خواستم تا برج را تعمیر کنند گفتند کار میراث است . به میراث مراجعه کردم تاثیری نبخشید ، چند ماه قبل روزی تصمیم گرفتم به تنهایی مشغول کار شوم برای همین بعد ازظهر ها که از سر کار برمی گشتم خانه  بعد از کمی استراحت مستقیم به اینجا می آمدم .ابتدا برای انجام کار از چند صد متر آن طرف تر با سطل آب را تا پای برج حمل می کردم وبا آجرهایی که از اطراف جمع آوری می نمودم مشغول کار می شدم.

 شروع کار خیلی مشکل بود چون برج از پایه تخریب شده بود تمام ماه رمضان را  اینجا مشغول کار بودم  ، برج را با آجر وسیمان زیر بستم  ومحکم نمودم  روزی آقای حبیب ارباب پور از این طرف ها می گذشت  کمی جلو آمد همتم را که دید  به من قول داد یک ماشین آجر وکمی سیمان بیاورد که دستش درد نکند آورد اما کار کُند جلو می رفت .

من احتیاج به داربست داشتم رفتم میراث تقاضا نمودم گفتند یک چک تضمینی بده تا برایت بفرستیم که نداشتم . رفتم هفت امامزاده از مسئولین خواستم تا از داربستهای باز شده چند تا یی را با خود ببرم اول قبول کردند ودادند  دو روز بعد آمدند همه را جمع کردند وبردند من ماندم واین برج ویران ،پا عقب نگذاشتم با این نردبان گل و آجر را بالا بردم وبر بدنه ی برج محکم کردم کم کم نما سرو شکلی گرفت  . تا عید هم  انشاءالله  کار تمام است . احمد ادامه داد : بیش از صد سال است که کسی دست به تعمیر این برج  نزده اگر امسال تعمیر نمی شد شاید سال دیگر فرو می ریخت. احمداربابی گفت: من دست کمک به سوی دوستداران میراث فرهنگی شهرم دراز می کنم  . تا من را در این راه یاری کنند.

 

خرید جهنم

منبع وبلاگ ابوالفضل خدمتی بیدگلی http://www.akhedmati.blogfa.com/

در قرون وسطی کشیشان، بهشت را به مردم می فروختند و مردمان نادان هم با پرداخت پول، قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند.

فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:

- قیمت جهنم چقدره؟

کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!

مرد دانا گفت: بله جهنم.

کشیش بدون هیچ فکری گفت: 3 سکه

مرد فوری مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.

کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم

مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد:

- ای مردم! من تمام جهنم را خریدم و این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کسی را داخل جهنم راه نمی دهم.

معرفی  

معرفی  دو وبلاگ از فرزندان وطن من بیدگل

 

دکتر عبدالله موحدی محب
 
به آدرس زیر مراجعه کنید

http://movahedimoheb.persianblog.ir

.

 دکتر محمد تقی دیاری بیدگلی

http://diyari.parsiblog.com/

 

کوچه ی کلاغها

امروز بعد از ظهر پس از سالها دوری دوست عزیزم آقای محسن صباحی بیدگلی را ملاقات کردم ، شاعر جوانی که در اولیل دهه ی هفتاد شعرهای زیبا یی را می سرود.

 محسن مدت هاست که مقیم کشور مالزی شده وبه کار تجارت مشغول ودر این امر هم موفق است. بعد از روبوسی وچاق سلامتی وحال واحوال  صحبت رو به دنیای وبلاگ نویسی باز شد محسن از چگونگی مسدود شدن وبلاگ اولش یعنی بغض گلو بندک گفت  .... .او حال به کوچه ی کلاغها کوچ کرده است ودل نوشته هایش را بر دیوار کوچه ی کلاغها می نویسد.

ازکوچه کلاغا در محله ی یزلان بیدگل تا پایتخت مالزی یک کلیک فاصله راه است. 

 http://rigzar.wordpress.com/author/mohsensabahi/

چشمهایی دوباره باز را، تفت می دهم میان تخم کفتران چاهی سحر،

 روی هرم گرم ریگزار تا ناهار، هندوانه هندوانه ام، آبدار آبدار،

 غلطهای کودکانه ام زنگ می زند بروی ریگزار،

ناگهان غروب رجعت الاغها، خانه ام زیاد دور نیست، پشت حوض تکیه، کوچه کلاغها

برجی در نزدیکی سایت  باستانی ویگل در اطراف بیدگل

شا سو سا by you.

اين ديوار، روي درهاي باغ سبز فرو ريخت .

زنجير طلايي بازي ها، و دريچه قصه ها، زير اين آوار رفت .

آن طرف، سياهي من پيداست:

روي بام گنبدي كاهگلي ايستاده ام، شبيه غمي .

و نگاهم را در بخار غروب ريخته ام .

روي اين پله ها غمي، تنها نشست .

در اين دهليز ها، انتظار سرگرادان بود

« منِ » ديرين روي اين شبكه هاي سبز سفالي خاموش شد

در سايه آفتاب اين درخت اقاقيا، گرفتن خورشيد را در ترسي

شيرين تماشا مي كردم .

خورشيد، در پنجره مي سوزد .

پنجره لبريز برگي شد

با برگي لغزيدم

پيوند رشته ها با من نيست .

من هواي خودم را مي نوشم

و در دور دست خودم، تنها، نشسته ام......

 (سهراب سپهری)

ادامه نوشته

روز بزرگداشت حافظ

یادش بخیر سال گذشته در چنین روزی ۲۰ مهر ماه جلسه ی بزرگداشت حضرت حافظ را در منزلم برگزار نمودم. امسال نیز چنین نیتی را داشتم اما به دلیل اینکه دقیقن در این شب زیبا ی پاییزی جلسه ی خصوصی شاد دیگری را در منزل داشتم از چنین مهمی معذور شدم.

در اینجا شعری از استاد محمد عظیمی بیدگلی که  برای همان شب سروده بود واجرا نمود وهم اکنون نیز بر روی وبلاگ ایشان موجود است را برایتان آپ  می نمایم.

آدرس وبلاگ استاد محمد عظیمی بیدگلی

http://ostadazimzadeh.parsiblog.com

حافظ

بر اوج فلک لوای حافظ


 

کس پی نبرد به رای حافظ


 

گویا تراز اومجو بدوران


 

اشعار نکو بقای حافظ


 برای خواندن شعر بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید

 

ادامه نوشته

به مناسبت در گذشت مرحوم علی اکبر ارباب پور

توضیح :

مرحوم  آقای علی اکبر ارباب پور، بزرگ خاندان ارباب پور بیدگلی یکی از اشخاصی بود که دارای عِرق محلی  نسبت به محله ی سلمقان و وطنش بیدگل داشت.  ایشان دارای تحصیلات دوره قدیم وکارمند بازنشته اداره تعاون  و در کنار کار اداری به شغل کشاورزی هم مشغول بودند .

در اوایل اسفند ماه هر سال مراسم سنتی آب پسا ی دشت مجدا آباد بیدگل  به ریاست وراهنمایی ایشان برگزار می شد.

درعصر یکی از روزهای تیرماه سال گذشته  با دوست عزیزم جناب آقای استاد حیدر علی عنایتی گشتی دوستانه در دشت مجدا آباد بیدگل داشتیم در آنجا هم صحبت مرحوم علی اکبر ارباب پور بودیم . آقای عنایتی  گزارشی از آن دیدار را آن شب   در وبلاگ خود واما بعد .. قرار داد  که توجه شما را به آن جلب می کنم.

 

آقای علی اکبر ارباب پور بنا بر تاریخ شناس نامه اش 76 ساله است. امّا خودش معتقد است بیشتر  سن دارد.بادهای گرم غروب مجدآباد در واپسین دم  پنج شنبه 25/تیر/1388 آوای بومی اورا  برایم دل نشین تر می کند.وقتی که در خانه  با آقای حسین بیدگلی  قرار می گذاشتیم  تا با هم به صحرا برویم،فکر نمی کرد م بیشترین دقایق خارج از خانه را  با پیر مردی  مصا حبت خواهم داشت که شاهنامه خوانده است، سعدی را می شناسد،به حافظ به عنوان  یک عارف می نگرد واز کلیله ود منه پندها آموخته است.چهل سال پیش هم وقتی که در یک شب داغ تابستانی در یک خانه ی همسایه داری  به مجلس وعظ مرحوم اقدسی  گوش می دادم  واو با شور وشوق  از قدم گذاشتن  بشر به کره ی ماه سخن می گفت،هرگز فکر نمی کرد م بعد از چهل سال، درست  در سال گشت این واقعه ،مرد سال خورده ی د یگری از آبادی خودم، آنهم درمیان یک دشت خشک وکم حاصل از پیشرفت عمومی جهان  سخن خواهد گفت واز عقب افتادگی  جامعه ی خود  گله مند خواهد بود. (آقای ارباب پور با لحن شیرینی اشاره کرد که امروز خارجی ها در کره ی ماه  برای خود خانه می سازند.)

آقای ارباب پورسواد خواندن ونوشتن را،قسمتی در نزد مرحوم مهیمنی وقسمتی را در کلاس درس قرآن مرحوم استاد مختار تمسّکی آموخته است.ولی تبحّر خودرا  در علم حساب داری  مد یون مرحوم ارباب یدا...اربابی می داند  که بنا به گفته ی او روزگاری  در «مهمان خوان »منزل اربابی ها در محله ی سلمقان بیدگل  به بچه های آبادی درس میداده است.

(مهمان خوان: محلی برای پذیرایی واسکان غریبه ها که سابقا در بعضی از محلات بیدگل وجود داشته است.)

نقل از وبلاگ وامابعد http://va-ama-bad.blogfa.com/

رهای رها...

این ثانیه ها چه سخت  می گذرند ،

از این دقایق دشوار دلم گرفته است.

 می خواهم رها شوم و به  سرزمین های دور  بروم وعریان سازم خویشتن وذهنم را در برهوت این دشت های تاریک شب.

می خواهم رها کنم خودم را از همه ی آنچه به من وصل کرده اند در این سالها که گذشت.

میخواهم رها شوم  رهای رها....

در محراب صبح ...  (این پست را در اردیبهشت سال 88 نوشته ام ودر وبلاگم موجود است)

مسجد نقشینه را بارها دیده بودم اما همیشه سر سری از کنار آن رد می شدم وباچشم ظاهری به آن نگاه می کردم.

از آفتاب ملایم صبح یکی از جمعه های روح بخش اردیبهشت ماه عبورکردم و از پله های آجری مسجد بالا رفتم ،از درب عتیقه ی آن گذشتم ،وارد دالان نیمه تاریکی شدم ، در سکوت از دالان  گذشتم ،نه بلکه از تاریخ گذشتم وبه پیش از تاریخ رسیدم .

مسجد نقشینه پرستشگاهی است به قدمت روح آزاد وعرفانی آدمی در طول تاریخ این سرزمین.پیشینیان من مثل من از این دالان گذشته اند و وارد ایوان مسجد شده اند ، برای اینکه بگذرند از منیّتشان وروحشان را از قفس تن آزاد کنند چون کبوترانی که جَلد این مسجدند ودر آسمان آبی آن به پرواز در می آیند ودور میزنندهزاران بار خودشان را ، وپرواز کبوتران برگرد یک محور ما را به این حقیقت می رساند که همه چیز در حال گردش است برای رسیدن به یک چیز.

 ایوان مسجد ،سادگی وشکوهش را در هم آمیخته است وبی واسطه رو به قبله قراردارد. ومحراب که اشارتی دارد بر اینکه میتوان از خاک به افلاک رسید. من مقابل محراب  نفس تازه کردم ، از نور، از احساسهای پاک عرفانی ،از روحی که گمش کرده بودم در این سالها.

زمانی که  در زیر سقف  ایوان مسجد قدم میزدم دقایقی چشمهایم را بستم ووقتی  باز کردم خورشید را دیدم که خود را کم وزیاد کرده بود ، فشرده تر شده بود تا بازی نور وسایه را در روی محراب پراکنده کند ، نورزرد رنگ زیبایی داشت و مرا به یاد این جمله از اِدوارد مانه انداخت :( که قهرمان همه ی تابلو ها نور است.)

حالا جلوی محرا ب قرار دارم ، نه ، بلکه در درون آن هستم ، احساس میکنم که خود گمشده ام را پیدا کرده ام در تَک تَک خشت ها ،آجرها ، گچ بری ها،مقرنس ها ونقاشی های این اثر هنری، وبا روح بلند مردانی که در شبستان این مسجداز سر شب تا سحرگاهان ماه رمضان عبادت کرده اند جاری ام.

 گردش آجرها ومقرنسها با انحنای دلپذیر در گوشه های پنهان شبستان که کم نور ترین جای مسجد است  آدمی را به مکاشفه وادارمیکند. ومن می اندیشم به این خاک مقدس، به خاک عشق، به خاک وطنم بیدگل که چه دُرّی را در صدف دارد وما قدرش را نداریم.

حسین بیدگلی ۱۶/۲/۸۸

...................................................................................

توضیح:

ادوارد مانه:نقاش سبک امپرسیونیسم که با توجه به تغییرات نور در طول روز،روی تغییر رنگها مطالعه می کرد. او با ثبت لحظه ای تصاویر طبیعی(که به سرعت انجام می شد)تفاوت نور ساعات مختلف روز را بر روی یک موضوع بررسی میکرد.

 محراب مسجد نقشینه بیدگل by you.

محراب مسجد نقشینه بیدگل عکس از آرشیو تصاویرم



 

شعری از دوست عزیزم جناب استاد حیدر علی عنایتی بیدگلی در مورد مسجد نقشینه

تو بمان تا خدا بماند
ورودی مسجد نقشینه ی بیدگل
..............................................
نقشینه!


در ذهن من هماره جاری است نقشهایت

بوی بیدگل می دهی نقشینه !

تو پُراز آسمانی.

انباشته از رویاهای کودکی من.

پُراز نسیم.

سرشار از عطر پدر

آنگاه که پیشانی بر سجده می نهاد

در بهشت محرابت.

***

در عصر عصیان آدم

در روزگار طغیان گناه

هنوز می توانی

مرا به نماز بخوانی نقشینه!

***

واژه ی «اصالت» رنگ می بازد

در برابر خشت هایت.

می خواهم در زمهریر زمانه

گرم شوم

با کهنه گلیم خاک خورده ات نقشینه!

***

من در اندراس روزها

هرروز

کاهش کرامت و

پارگی روح خودرا

شاهدم.

خوشحالم امّا

وقتی که تورا

قدر می نهند نقشینه!

***

توبمان

توبمان نقشینه!

ما می رویم .

امّا توبمان نقشینه!

توبمان تا خدا بماند.

توبمان

تا نقش خاطره ها

بماند نقشینه!

توبمان

تا بیدگل بماند.


..........................................24 /9 /88

وامّابعد...

من بلد نیستم شعر بگویم .ولی بعضی وقت ها اگر شعر نگویم،باید بمیرم! چاره ای نیست.یک لحظه غافل می شوی،درد و بغض راه را در گلویت می بندد.آن وقت باید اشک بریزی وشعر بسرایی!(لابد تازنده باشی و دوباره بمیری)!

امشب غروب موقعی که کامپیوتر را روشن کردم،دلم توریخت.

بنده زاده محمدصمیم یک عکس از ورودی مسجد نقشینه گرفته بود و در پس زمینه ی دستگاه قرار داده بود.بقیه ی ماجرا همین است که در بالا آمد
 وب سایت   پست الکترونیک

کفش های کودکی هیچ گاه کهنه نمی شوند

اکنون که این متن را شرع به نوشتن کرده ام صدای اولین قطر های باران پاییزی بر روی خاک تفتیده ی  وطنم بیدگل بگوش میرسد وبوی غریب خاک باران خورده از توی کوچه تا داخل اتاق هم می آید ومن را سر شار از عشق به تمام چیزها وکسانی می کند که دوستشان دارم .مانند آدم های مثل تو

.....................................................

 چندی پیش عکسی از یک کودک را در اینترنت ملاحظه کردم  . با دیدن آن بین صدها عکس موجود در گالری عکس ها آن را دوست داشتم و انتخاب کردم ،مدتی نیز  در روی صفحه ی مونیتور کامپیوترم نگه داشته بودم  .امروز خواستم راجع به این عکس به زعم خودم مطلبی بنویسم  تا یک جورایی ذهنم را فعال نگهدارم  وتوانایی خود را در سواد خواندن یک تصویر  به نمایش بگذارم هر چند این کاره نیستم.

همان طور که می بینید این تصویر متعلق به یک دختر بچه زیبا وتر وتمیزی است  که به نظر میرسد درصبح یک روز تعطیل تابستانی لباس نو وخوشگلش را پوشیده ،بند کیف  کوچکش را روی دوشش انداخته  وجوری به دیوار کنار پیچ  کوچه تکیه داده  ونگاهش را به افق زندگی دوخته که دل هر ببینده ای را نگران آینده ی او می سازد . معصومیت کودکانه ای از سر تا پای او می بارد که در پایین با نور زرد رنگ کف کوچه ادغام می شود وبه زیبایی تصویر می افزاید.

 کوچه ی پشت سرش پر از سکوت است واین سکوت به گونه ای راز آلود در تمام تصویر هویداست. تضادهای تیره وروشن در همه جا مشخص است .درخشندگی ملیحی از لا به لای درختان بالای دیوارخانه  بیرون زده  که نور را به دخترک هدیه می دهد تا راه راپیدا کند وچهره ی زیبایش را روشن می نماید .که اگراین نور بالا نباشد  تاریکی وظلمات بر او وهمه ی ما حاکم خواهد بود. 

 خطوط موازی سایه سیم های برق در کف کوچه امتداد کوچه وزندگی را نشان می دهد که به اجبار کودک را در انتها به حرکت می اندازد. راستی این کودک به چه چیز ی اینگونه چشم دوخته ؟ آدمیزاد هر گاه به افق چشم می دوزد در رویا های آینده اش غوطه ور می شود .در چشمان زیبای او امید به  آینده موج میزند هر چند چهره ونگاهش هیچ گونه اعتنا واعتمادبه دیگران ودوربین را نشان نمی دهد. 

  او یک منتظر است ،شاید  در انتظار بابا ومامان که بیایند واو را با خود به خانه  ی مادر بزرگ در آن سوی شهر ببرند شاید هم در انتظار کودکان دیگر تا از آن کوچه به این کوچه ببایند تا آغاز یک بازی. در دستهایش چیزی است که با آن سر گرم است سرگرمیی که در همه حال آدمیزاد در هر سنی به آن احتیاج دارد ، وکفش های کودکی که هیچ گاه کهنه نمی شوند در پاهایش . رنگ صورتی کفش ها تنها رنگ  قوی در این تصویر است.من عاشق این کفشها وآن رنگش هستم .

شما هم براین تصویر متنی بنویسد وبرایم ارسال کنید. تا اندیشهای هنریمان را به نقد بگذاریم.

چند عکس از بیدگل واطرافش

آسمان بارانی اطراف بیدگل 

 

جماعت وبلاگ نویس از راست  آقایان عموزاده - ستاری - عنایتی وکشاورز بیل به دست آقای حشمت الله عظیمیان بیدگلی رعیت دشت حمتا باد

گذر مسجد علی بیدگل (مسجد درویش ها)

 

 

 

توی شبهای مثل یلدای من ....

چه خبر از اون آدمای بینشون

که نیمی شبها واسه دلشون

توی کوچه های شهر هِی می خوندن ...

افق بند ریگ در زمستان

آن صبح پیش از طلوع خورشید به صحرا رفته بودم .

در افق بند ریگ مه ریبایی به چشم می خورد.

 ودرختان دشت بهشتیه که در مه محو شده بودند، گویا از دنیایی دیگری هستند.

صدای پرندگان و واق واق سگها که از دور دست ها به گوش میرسید من را سر شار میکرد

 من در صحرا راه میرفتم ولذت می بردم.

 

 

خدا حافظ علی آقا ممد  بقال محله

فرهنگ هرملت که مجموعه ای از آداب ،سنن وروشهای زندگی را شامل میشود شناسنامه آن ملت است.

مذهب. زبان. ادبیات. هنر. افسانه ها. داستانها. مثلها.ومتلها. مجموعه ای هستند که در طول تاریخ فرهنگ یک ملت را ساخته اند وبا شناخت این پدیده ها میتوان ملتی را شناخت.

در جوامع مختلف وزمانهای متفاوت افراد هرنسل به گونه ای نگهبان این ارزشها هستند.

منطقه بیدگل ما دارای یکی از غنی ترین وپربار ترین فرهنگ ها در کشور ایران عزیز است.   

با توجه به این مهم من وظیفه خود دانستم تا با جمع آوری حفظ ونگهداری بعضی از شعرها. دو بیتی ها ولالایی ها در وبلاگم نسل بعدرااز این حظ بی بهره نکرده باشم .

پدران ومادران ما در پشت دار قالی وچال شعر بافی شعرهاو دو بیتی هایی را زمزمه میکرده اند که امروز رو به انقراض ونابودی رفته است. ماو پدران ما با آهنگ دلنشین لالایی های مادران ومادربزرگ هایمان به خواب میرفته ایم وباصدای گره ،شانه وآهنگ چاقو که به رنگ قالی می خورده از خواب بیدار می شده ایم . که همراه با صدای زمزمه هایی  بوده که برلبهای آنها جاری بوده است.

اکنون دیگر آن زمانها وروزها رفته است.

دیگر فرزندان ماهرگز پوست انگشتهایشان درلای تار های قالی ساب نخواهد رفت .

دیگر انگشتان دختران دلبندمان ضربه خور چاقوهای تیز قالی بافی نخواهدشد .

دیگر آواز دلنشین ترانه های مادران ما در پشت دار قالی به گوش نخواهد رسید.

دیگر ما چهره ی مرد قالی زن را نخواهیم دید.وصدای پتک اورا برسر گاوه چوبی نخواهیم شنید.

دیگرطاهره ومنیره زیر نور لامپ زرد رنگ اطاق کاه گلی تا دیر شب قالی نخواهند بافت.

دیگر رنگ صوف وملیله را به یاد نخواهیم اورد.

دیگر ریشه نخواهیم زد تا پیشه امان شود.

دیگر سرپود را که روی هم انباشته شده بود صاف نخواهیم کرد. تادلهایمان صاف شود.

دیگر سیا نخواهیم زد تا در چاله اش سفیدی ببافیم.

دیگر رنج ترنج بافتن رانخواهیم برد. وگلهای قالی را در خیالمان نوازش نخواهیم کرد.

دیگر پدرها واوسادهایمان به ما چک نخواهندزد که چراکارمان عقب است.

دیگر جمعه های کودکی را بو نخواهیم کرد.

دیگر صدای مردگنگ قالی پاکن راکه دا د میزد وما نمی فهمیدیم نخواهیم شنید.من از بچگی از چوب بلند وکارد او می ترسیدم.  

خدا حافظ. بوم گلی.بوم کرمی. بوم سرمه ای. بوم تیرمه ای. بوم شتری.

خدا حافظ .پود زیر. پود رو . قیچی. هاف. نیره. شانه.

خدا حافظ .علی آقا ممد بقال محله موم قالی دیگر نمی فروشی یا سر چله.

امروز در سرداب خانه ی قدیمی دستگاه قالی را اورنگ خورده است. بیاید وجودمان را اورنگی نکنیم.

 

حسین بیدگلی بیدگلی   ۲۰/۱۱/۸۶

درمکتب بیداران (مرحوم مجتهدالزمان بیدگلی)

• نام                                                                               منبع سایت مکتب بیداران

ملامحمد رضا بن ملامحمدعلی بن ملامحمدمهدی 

• لقب

وی به لقب مجتهدالزمان معروف بوده و در وقفنامه ها و نکاحیه ها بدین لقب تصریح شده است. مرحوم آقای آقامیرزا عبدالباقی طباطبایی بیدگلی در نکاح نامه ای او را چنین می ستاید:« عالی جناب، شامخ الالقاب، قدسی انتساب، فضایل مآب، معارف و عوارف اکتساب، حقایق و دقایق آداب، سلیل الاشراف و الاطیاب، العلام الفهام، زبدة المجتهدین مولانا آقای ملا محمدرضا مد ظله العالی»

• تحصیلات

تحصیلات وی مقرون با مرحوم فخرالدین نراقی(نبیره ملامحمدمهدی نراقی) در کاشان مدرسه سلطانی بوده است. 

 

• مقام علمی و پرورش شاگرد

حضرت حجت الاسلام و المسلمین حاج آقا اسدالله روحانی می فرماید:«مرحوم جد ما از مدرسین حوزه علمیه کاشان (مدرسه سلطانی) و از اصحاب فتوای مرحوم نراقی بوده است یعنی گاهی که استفتایی برای مرحوم نراقی می آوردند ایشان سؤال را می فرستاد بیدگل و مرحوم مجتهدالزمان جواب آن سؤال و استفتاء را می نوشتند و می فرستادند. از نظر علمی مقام والایی داشتند از نوش آباد، آران، بیدگل و کاشان می آمدند از ایشان استفاده های علمی می کردند.»

آری مجتهدالزمان بیدگلی در همان مدرسه سلطانی کاشان(امام خمینی) به تدریس پرداخته و پرورش شاگردانی چون مرحوم آیت الله سیدمحمدعلوی بروجردی کاشانی مشهور به آقای باغ را بر عهده داشته است.

حضرت حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ علی روحانی در این باره چنین سخن می گوید :« مرحوم والدم (حاج آقا رضا) می¬گفت هرگاه خدمت این عالم بزرگوار یعنی آسید محمد باغ می رسیدم با آن کهولت سن تمام قامت می ایستاد و می فرمود به احترام هم نامت که به من حق استادی دارد بر خود واجب می دانم بایستم.»

• تألیفات

از این عالم بزرگ دو جلد کتاب به نام «العروةالوثقي» بر جای مانده است. این کتاب پر ارزش که به زبان عربی تألیف شده در موضوع علم كلام و شرح اعتقادات شیعه می باشد؛ جلد اول در توحید و عدل و جلد دوم در نبوت و امامت و معاد. این کتاب با خط زیبای حضرت حجت الاسلام مرحوم آقای آقا ميرزا عبدالباقي بن ميرزا محمّد تقي طباطبائي بیدگلی متخلّص به مصباح تحریر شده است. جلد نخست این کتاب با تاریخ تحریر 23 رجب المرجّب سال 1278ق در کتابخانه عمومی حضرت آیت الله العظمی گلپایگانی قم با شماره 74/4 نگهداری می شود. 

جلد دوم نیز با تاریخ کتابت 15 شعبان المعظم 1282 نزد حضرت حجت الاسلام و المسلمین حاج آقا اسدالله روحانی می باشد. متأسفانه این جلد از کتاب ناقص است. 

• فرزندان

او چهار پسر داشته که اسامی آنها به ترتیب از این قرار است: 1. ملا اسدالله (جد خاندان روحانی بیدگل) 2. ملا قوام 3. ملانظام، که از این دو نسلی باقی نمانده است. 4. ملامظفر (جد خاندان مظفری بیدگل)

• وفات

تاریخ دقیق وفات او مشخص نیست. مرحوم تشکری در کتاب«تاریخ علم و ادب در آران و بیدگل» سال 1310ق را احتمال می دهد. بازماندگان او تاریخ وفات او را اوایل قرن چهاردهم می دانند. 

وصاف در کتاب چراغان در ذیل احوالات علما آنجا که از ملا اسدالله می نویسد به مناسبت از والد او یاد کرده، می گوید:«پدرش مرحوم ملا محمدرضا مرد باسواد مجتهدي بود مجلس مرافعه و درس داشت چند سال است فوت شده» با توجه به تألیف کتاب چراغان در سال 1310 می توان برداشت کرد که وفات مجتهدالزمان حدود سال 1307 روی داده است.

• مدفن

قبر او در آستان مقدس امامزاده سلیمان بیدگل سمت قبله واقع است. بر روی سنگ قبر او ابیاتی اثر طبع حضرت حجت الاسلام حاج شیخ علی روحانی نوشته شده است:

هنا مرقد العالم الفاضل                فقیه کلامی هو الکامل

محمدرضا بن محمدعلی              هو الزاهد العابد الواصل

و فی اول القرن رابع عشر              الی الحق راح هو القابل

• ویژگی ها

1. ذوقی لطیف و خط زیبا

از او انشاءات جالبی به زبان عربی بر جای مانده است که گاه خط زیبای او بر غنای این اثر فرهنگی افزوده است. در خاتمه نمونه ای از آنها تقدیم خواهد شد.

2. احیاء امر مسجد

از خصوصیات بارز این عالم فرزانه اهتمام زیاد او در اقامه جماعت و احیاء امر مسجد بوده است؛ امری که امروز در وجود ذی جود نواده او عالم ربانی جناب مستطاب حاج آقا اسدالله روحانی جلوه گر است. ایشان می فرماید مرحوم جد ما ملامحمد رضا به ما وصیت کرده است هرگز جماعت مسجد ابالؤلؤ تعطیل نشود.

حاج آقای روحانی حفظه الله که مدال افتخار عمل به این وصیت را بر سینه دارد، می فرماید حتی در زمان پهلوی لعنة الله علیه این مسجد تعطیل نشد.

درباره این ویژگی مرحوم مجتهدالزمان خاطره ای است که از زبان استاد معظم حاج آقا اسدالله روحانی دام ظله الربانی نقل می شود:

«مرحوم حاج ملامحمد نراقی و ملامهدی نراقی به ملامحمد رضا می گویند:"یک ماه برای تبلیغ باید به نراق بروید!" از آنجا که نراقی ها سمت استادی او را داشتند، نخواستند تمرد امر بکنند از این رو به نراق می روند؛ ولی از طرفی هم به مردم می فرمایند:"امسال من به مسجد ابولؤلؤ نخواهم آمد و دیگر امسال سال آخر عمر من است" او ناراحت از تعطیل شدن مسجد، چنین خبری می دهد و همان طور هم اتفاق می افتد.    

*****