مدتی بود که تمایل داشتم یکی از اولین نوشتهای وبلاگم را که حدود پنج سال قبل در این تارنما قرار داده بودم را دوباره برایتان نمایش دهم با یادی دوباره از مرحوم پدرم.

با عنوان : ترانه های مادران ما

 مادران و مادر بزرگهای ما در طول تاریخ در پشت دار قالی و چال شر بافی با 

خود ترانه هاییرا زیر لب زمزمه می کرده اند که امروزه رو به انقراضونابودی رفته است.

ما با آهنگ دل نشین لا لا یی های مادران و مادر بزرگ هایمان در پای دار قالی 

به خواب می رفته ایم و با صدای گره تار وپود .شانه و آهنگ چاقو که به رنگ

 قالی می خورده است بیدار می شده ایم که همراه با صدای د لنشین آواهایی

 بودهکه بر لبهای آنها جاری بوده است.

دیگر آن زمانها و روز ها رفته است.

دیگر انگشتان دختران ما ضربه خور چاقو های تیز قالیبافی نخواهد شد.


دیگر آواز دلنشین ترانه های مادران ما در پشت دار قالی به گوش نخواهد رسید.


دیگر چهری مرد قالی زن رانخواهیم دید و صدای پتک او را بر سرکاوه چوبی نخواهیم شنید.

دیگر طا هره و منیره زیر نور لا مپ زرد رنگ اطا ق کاه گلی تا دیر شب قالی نخواهند بافت.

دیگر رنگ صوف وملیله را به یاد نخوا هیم آورد.

دیگرصدای مرد گنگ قالی پاکن را که داد می زد و ما چیزی از بیانش نمی فهمیدیم را نخوا هیم شنید من ازبچگی از چوب بلند وکارد تیز او می تر سیدم.

خدا حافظ بوم کرمی ، بوم گلی بوم سرمه ای بوم تیر مه ای بوم شتری.

خدا حافظ پدر و مادر خدا حافظ نگاه های مهربان و دوست داشتنی . 

خدا حافظ اتاق قالی دیگر هرگز مهربانی های کودکی هایمان در تو تکرار نخواهد شد. 


خدا حافظ علی آقا ممد بقال محله موم قالی دیگر نمی فروشی با سر چله.


امروز در سرداب خانه ی قدیمی دستگاه چوبی قالی را اورنگ خورده است بیاید وجو دمان را اورنگینکنیم. 

         

پدر و مادرم مشغول قالی بافی