تضمینی برترکیب بند مولا نا صباحی بیدگلی اثر علیرضا پهلوانی بیدگلی
در ابتدا سخنانی چند از زبان شاعر
بی شک هم عنانی با استاد بی بدیل شعر دوره بازگشت ادبی آن هم در عرصه مرثیه سرایی کاری
است بس سترگ و باریست سنگین که مدتی است بر شانه های خویش احساس می کنم.
البته در این مورد خاص منظور رقابت یا عرض اندام نبوده چرا که همگان آگاهند این ادعایی واهی
است بلکه شناساندن هرچه بیشتر این شاعر و ترکیب بند استوار و کم نظیر ادب پارسی به ادب
دوستان می باشد .
البته شرحی کوتاه از بند اول این مرثیه مارا با هنر شاعر در تصویر سازی ها آشناتر ساخته و
همچنین زمینه ای خواهد بود برای درک آسان تر آن:
مرثیه سرایی در رثای ابا عبدالله الحسین وشهیدان کربلا از دیر باز در ادبیات فارسی وجود داشته است
اما در دوره صفو یه واقتدار مذهب شیعه در ایران مرثیه بیش از پیش رواج یافت وبا ظهورترکیب بند
محتشم کاشانی به اوج خود رسید.این روند به صورت طبع آزمایی در اقتفای شعر محتشم توسط
دیگر شاعران ادامه مییابد.یکی از شاعرانی که در ساختن ترکیب بند گوی سبقت را از دیگران ربوده
واستادی خود را به اثبات رسانده است مولانا سلیمان صباحی بیدگلی شاعر قرن دوازدهم و اوایل قرن
سیزدهم میباشد.صباحی در این مرثیه که چهارده بنددارد به برسی روایت گونه وقایع کربلا پرداخته
است.

تضمین آقای پهلوانی برترکیب بند مولانا صباحی بیدگلی که درکتاب مجموعه شعربا کاروان عشق
ایشان به چاپ رسیده است
بند اول
شد آسمان عاطفه از غم به رنگ خون
طوفان گرفت دامن دریای نیلگون
عالم در التهاب وهمه در نظاره چون
(افتاد شامگه به کنار افق نگون)
(خور چون سر بریده از این تشت واژگون)
دست سپهر دفتر ایام زد رقم
روزی که دید هاله ای از نور در طبق
خونبار گشت دیده ی خورشید درفلق
(افکند چرخ مغفر زرین واز شفق)
(در خون کشید دامن خفتان نیلگون)
هر ذره در سپهر سراسیمه در شتاب
هر قطره بر زمین شده موجی از التهاب
گفتی از آسمان زمین می رسدعذاب
(اجزای روزگار ز بس دیده انقلاب)
( گردیدچرخ بی حرکت خاک بی سکون)
رخسار روزگار ز روی فلک خجل
در انفصال موضع این خاک متصل
در انهدام چرخه ی کانون آب وگل
(کند امهات اربعه زآبای سبعه دل)
(گفتی خلل فتاد به ترکیب کاف نون)
در اضطراب جمله ی آفاق وهر کسی
درجستجوی نقطه ی امنی ومونسی
در دست باد حادثه هر برگ وهر خسی
(آماده ی قیامت موعود هرکسی)
(کایزد وفا به وعده مگر می کند کنون)
خورشید شامگاه گرفت آنچنان زوال
کز غم سپهر کرد به تن جامه ی ملال
ابنای روزگار به حیرت از این جمال
(گفتم محرم است ونمود از شفق هلال)
(چون ناخنی که غمزده آلایدش به خون)
ترسیم راز اشک بر آن گونه ی بنفش
یا زیوری است کز غم بی حد بنات نعش
افکند گوشه ای وفلک ز آن گرفته نقش
(یا گوشواره ای که سپهرش ز گوش عرش)
(هر ساله در عزای شه دین کند برون)
زخمی است بر جبین فلک ماه از التهاب
یا چون نگاه خصم بد اندیش از نقاب
یا خنجری کزو شده خونین دل سحاب
(یا ساغری است پیش لب آورده آفتاب)
(بر یاد شاه تشنه لبان کرده آفتاب)
سلطان سر زمین صفا مهر عالمین
سر چشمه ی وفا وسخا نور نیرین
مر آت عشق از نگه او گرفته زین
(جان امیر بدرو روان شه حنین)
(سالار سروران سر از تن جدا حسین)
نام :حسین بیدگلی بیدگلی