حمامی ها ی بیدگل / قسمت دوم
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 6:36 توسط حسین بیدگلی
|
بعد از گذاشتن وسایل می ایستادم و نگاه معنی دار به حاج خانم می کردم متو جه می شد که شیرینی من یادش رفته ، قرا قروت هایی که ازاو می گرفتم هنوزمزه اش زیر دندانم هست و دهانم را آب می اندازد.
امروز از دری دیگری وارد خانه او شدم فکر کنم آن وقتها این خانه یک دالان کوچک و یک در چوبی داشت رفتم پیش حاج خانم و کنارش نشستم اما من را به جا نمی آورد آخر ماشاا.. اون زمان که من بچه بودم اوبرای خوش سن و سالی داشت.
هر چه بلند صحبت کردم صدای من رامتوجه نمی شد بنظر میرسید گوشهایش سنگین است سمعکش را که گذاشت خودم را دوباره معرفی کردم او سرش را به علامت تایید تکان داد خواستم از اوعکسی بیادگار بگیرم اما قبول نکرد و گقت : از عکسهای کناراتاق هر چه می خواهی بگیربعد بلند شد و رفت عکسی را از گوشه تاقچه اتاق پایین آورد و به آن خیره شد نگاهی به او کردم چشم هایش پر از اشک بود زیر لب گفت پسرم حسن است چقدر قشنگ بود خدایش بیامرزد.
عکسهایی از آن خانه که یاد آور خاطرات کم رنگ آن زمان است در این قسمت قرار دادم
منتظر مطالب دیگر از بافت قدیم ی محله توی ده بیدگل باشید.

نام :حسین بیدگلی بیدگلی