یکی سیرت نیکمردان شنو / اگر نیکبختی و مردانه رو
یکی سیرت نیک مردان شنو
همیشه فکر می کردم عرفا تنها کسانی بوده اند که می توانسته اند با سرکوبی خواهشهای نفس عملی فرا سوی باورهای آدمی انجام دهند و به درجات عرفانی برسند.
چه کسی بود که گفت : که شبلی زحانوت گندم فروش / به ده برد انبان گندم به دوش
دیروز مردی از میان ما به آسمانها رفت که در تمام زندگی اش بسیار ساده زیست ، و دور بود از هر گونه اذیتی به دیگران .
شنیده ام که کارگریکی از کارخانه های کاشان بود ، یک روز که سفره نانی با خود به کارخانه می برد تا صبحانه بخورد هنگام خوردن صبحانه متوجه میشود مورچه ای داخل سفره است او خیلی سریع سفره را جمع می کند و با خود به بیدگل می آورد و مورچه را در حیاط خانه رها می کند تا به لانه اش برود.
آن مرد کسی نبود جز مرحوم آقای جعفر شاهیان
یکی سیرت نیکمردان شنو / اگر نیکبختی و مردانه رو
که شبلی ز حانوت گندم فروش / به ده برد انبان گندم به دوش
نگه کرد و موری در آن غله دید / که سرگشته هر گوشهای میدوید
ز رحمت بر او شب نیارست خفت / به مأوای خود بازش آورد و گفت
مروت نباشد که این مور ریش / پراگنده گردانم از جای خویش
درون پراگندگان جمع دار / که جمعیتت باشد از روزگار
چه خوش گفت فردوسی پاک زاد / که رحمت بر آن تربت پاک باد
میازار موری که دانهکش است / که جان دارد و جان شیرین خوش است
سیاه اندرون باشد و سنگدل / که خواهد که موری شود تنگدل
مزن بر سر ناتوان دست زور / که روزی به پایش در افتی چو مور
نبخشود بر حال پروانه شمع / نگه کن که چون سوخت در پیش جمع
گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است / تواناتر از تو هم آخر کسی است
نام :حسین بیدگلی بیدگلی