اگر روبروی زیارت شاهزاده حسین بیدگل بایستیم، پیدا کردن زیارت شاهزاده ابراهیم، کار مشکلی نخواهد بود. باید حدود 200 قدم رو به شمال حرکت کنیم تا به میدانگاهی برسیم که روزگاری به «باغ ننه حبیب» مشهور بود. از انارستان­های محله­ی دربریگ بیدگل، سال­هاست که خبری نیست. این انارستان­ها، عمدتاً در خانه­هایی قرار داشت که خانه­هایی بزرگ بود. به بزرگی اندیشه­ی اهالی خانه. با هشتی و دالان و ایوان. با صبح­های پرتلألؤ و ظهرهای پرطپش و غروب­هایی که تازه بعد از اذان مغرب، اولِ زندگی روزانه محسوب می­شد! آب قنات­هایی که بعد به دشت­های حسین­آباد و حسن­آباد و دولاب سرازیر می­شد، از میان این خانه­ها می­گذشت. امروزه فقط شنیدن نام­هایی چون «کوچه کلاغ­ها» یا «باغ ننه حبیب» یا «خانه مرحوم حاج آقاحسین پارسا» یا «مکتب­خانه­ی مرحوم احمدی» و ... می­تواند تداعی کننده­ی سرسبزی و طراوت و شادابی درخت­زارهای محله­ی دربریگ بیدگل باشد. این قسمت از شهر، در حال حاضر فرسودگی ناگواری را در خود حس می­کند. محله­ی میرعماد که در طول 40 سال گذشته در حاشیه­ی شرقی محله­ی دربریگ ایجاد شده است، این فرسودگی را البته در ابعاد عمیق­تری مشاهده می­کند. وقتی که در سال 1350 دبستان میرعماد در زمین­های خلوت و کم­سکنه­ی اطراف دربریگ تأسیس شد، گمان بر این بود که زمینه­های رشد و شکوفایی فرهنگی نیز در این محله­ی تازه تأسیس فراهم خواهد شد. ولی چنین نشد. مسؤولین شهر باید روی این موضوع، مطالعه­ای جدّی داشته­ باشند. فرصت­ها به سرعت باد به تهدید تبدیل می­شود...الآن کمربندی دوبانده­ی شرقی (نگارستان) در جوار این محله احداث شده است. دبستان شهدای هاشمیه در ابتدای این کمربندی، دومین دهه­ی فعالیت خود را آغاز کرده است. ساخت و سازهای فراوانی نیز در همان حوالی در حال شکل­گیری است. ورزشگاه بهمن در انتهای کمربندی قرار دارد. زیارتگاه­های امامزاده هاشم و امامزاده حسین با گسترش صحن در حال بازسازی است. کتابخانه­ی شماره 2 (بیدگل) در نزدیکی حسینیه­ی یزلان به زودی افتتاح خواهد شد. مقبره­ی صباحی بیدگلی نماد زیبایی شده است برای هویّت فرهنگی - ادبی شیعه. در حین عبور از کوچه کلاغ­ها، تابلویی را دیدم که نشان می­داد دارالقرآن آسایش نیز قرار است در همین محل احداث گردد. دبستان میرعماد که از سال­های اوّل انقلاب به این سو به عنوان دبستان شهید صالحی شناخته می­شده است، در سال گذشته توسط یک خیّر مدرسه­ساز (آقای عباس معظّمی بیدگلی مقیم آمریکا) به طور صد در صد تخریب و مدرسه­ی مدرن و جدیدی بنام والده­ی خیّر محترم (مرحومه بانو عادله­ فرزانگان) به جای آن ساخته شده است. از محله­ی میرعماد، پایمان را که بیرون بگذاریم، در ضلع شمالی به حاشیه­ی محله­ی شاهزاده علی­اکبر بیدگل می­رسیم. دبستان دوشیفته­ی امام (ره) و مدرسه­ی راهنمایی شهید مصطفی خمینی در همین حاشیه قرار دارد. این مراکز فرهنگی و آموزشی می­تواند نقطه­ی تحوّلی را برای محله­ی میرعماد ایجاد کند. روزگار در ذات خود، ستم­پیشه است. ولی مدیران در هر دوره­ای اگر بخواهند می­توانند از گسترش ستم جلوگیری کنند. مسؤولین باید از ظرفیت­هایی که نام بردم برای بازسازی و آبادانی محله­ی میرعماد بهره بگیرند.

در همان روز یکشنبه 10/6/87 که از آن یاد کردم، اعلامیه­ی مجلس ترحیم بانو طوبی ضیاءالحکما را روی دیوار کوچه­های میرعماد و دربریگ و یزلان و سلمقان دیدم. خانواده­ی ضیاءالحکما یکی از خانواده­های ریشه­دار بیدگل هستند که در 100 سال گذشته اکثراً در همین محله­ها زندگی کرده­اند. و روزگار، آرام آرام، دارد آن­ها را به فراموشی می­سپارد. مگر یکی دو نفر از آنها را که در همین یادداشت از آنها نام خواهم برد.

طوبی را من از بچگی می­شناختم. در دوران طفولیت، یک نوع جانانگی و استواری در شخصیت این بانو
می­دیدم که برایم ایجاد احترام می­کرد. طوبی دختر میرزا محمدتقی ضیاء پزشک معروف دهه­های 20 و 30 بیدگل است. میرزا محمدتقی نیز فرزند شاعر صوفی مسلک دوره­ی قاجاریه، زنده یاد وصّاف بیدگلی است که حقیر در مورد او تا حالا زیاد نوشته است. اخیراً از آقای حسن طاهایی مسئول محترم کتاب­فروشی امور تربیتی آموزش و پرورش شنیده­ام دیوان وصّاف (تدوین محسن نصرت­اله اربابی) مورد توجه جدّی کتابخوانان شهر قرار گرفته است. لذا برای حُسن ختام این مطلب و از باب تفأل به دیوان او مراجعه کردم. قصیده­ی با شکوهی آمد در مدح امیرالمؤمنین علی (ع) وصّاف در آخرین بیت این قصیده چنین می­گوید :

شـها در بیـدگل، وصّاف را از مرحـمت بنگر

نـدارد شافـعی غیر از تو اندر عرصه­ی فردا

 

وامّا بعد...

پاره ای ازمطالبی که در تارنمای وامّا بعد... قرار می گیرد، قبلا نیز  در جاهای دیگری آمده است.(به عنوان مثال :مطلب بالا.)این کار چند دلیل دارد.یکی اینکه وابستگی عاطفی نویسنده نسبت به نوشته های قبلی اش اورا وادار به این کار می  کند ومرور دوباره ی نثر،لحن،نکات ویرایشی وسبک وسیاق یک نوشته می تواند مارا  به سوی بهتر نوشتن هدایت کند. دوم اینکه وبلاگ وامّا بعد برای خود

مخاطبینی به دست آورده است که مایلم نوشته های قبلی ام را با آنها  در میان بگذارم وروابطم را  باآنها قوی تر سازم.(تنهایی دراین دنیا از تنهایی در گور هم وحشتناک تر است.آدم تا می تواندباید دوستانی از جنس خودش راپیدا کند وبا چنگ ودندان آنها را نگه دارد.)ونکته ی آخر اینکه تکرار بعضی از نوشته های پیشین می تواند بهانه ای باشدتادر حاشیه ی آن نقطه نظرات جدیدی را که به نظرم می رسد،مطرح کنم.به عنوان مثال«خط هاوخاطره ها» باید غبار زدایی شود وبا جهت گیری تازه ای متناسب با حال وهوایی که در یک وبلاگ جریان دارد،به نمایش در بیاید وباعث تلنگر تازه ای گردد. امیدوارم ما در هر کجا که قرار داریم خدا را فراموش نکنیم.

 حیدر علی عنایتی بیدگلی